بعضی وقت ها همه چیز عالم را دوست دارم، وقت هایی که موسیقی ای گوش می دهم که صدای محیط در متن آن اثر ندارد، یعنی کیفیت ضبطش بالا بوده و آدم را حسابی تحت الشعاع خودش قرار می دهد،خواننده هم اساسی داد و بیداد می کند و ضرباهنگ ملودی هم بالاست.وقتی هوا خنک است و یخ زده ام مثلا صبحش ، چهار و نیم که بیدار شدم و پنجره باز بود و هوای خنک می زد به پرده و مثل چارقد ننه سرما تا وسط اتاق می آوردش و تاریخ طبریِ محمد بلعمی می خواندم،وقتی رفتم ماموریت و یارو که می خواستم ببینمش خیلی مدیر بود و گفتند باید هر روز بیایی و ببینی کی هست و من هم آمدم بیرون و به جای اینکه با آژانس برگردم و شرکت را چهارده هزار تومان پیاده کنم قدم زنان رفتم تا مترو و با مترو برگشتم.

بعضی روزها حالم خوش است ،وقتی هوس قیمه سیب زمینی می کنم که زعفرانی باشد و رویش مغز پسته و زرشک داشته باشد و نفهمی چطوری ظهر شده است و گرسنه شده ای و روی زمین سفره پهن کنی و آفتاب بیوفتد روی آن و خانه جارو زده  و مرتب باشد و بعد از ظهرش هم قرار باشد بروی آن بالاها، تپه های آن بالاها،دماوند، که تردد ماشین کم است دور بزنی و یک هم پای خوش صحبت داشته باشی که هر چه تعریف کند داستان ها تمام نشوند و باز حرف باشد برای گفتن.

روزهایی که همه چیز عالم را دوست دارم روزهایی است که هنوز کسی نتوانسته است اذیتم کند، نمی دانم این ضعف من است که اذیت می شوم یا هنر دیگران،اما انگار هم و غم یک عده ای گرفتن حال بقیه است و چنان شادمان و کیفور می شوند از تدارک پیش زمینه های حال گیری که چشمه ی آب حیات یا آینه ی اسکندر را دو دستی تقدیمشان کنی آنقدر دلشان غنج نمی رود.البته بد هم نیست که بالاخره آدم بتواند چیزی توی عالم زمینی پیدا کند و خودش را بند آن کند و از این موضوع راضی باشد و دنبال چیزی دیگر نگردد،یک مدل قناعت است از نوع جهان سومی.

 این جور روزها توی چشم هر آدمی نباید نگاه کنی، حتی سر آستین کت هر آدمی هم نباید به چشمت بیاید،هی باید به خودت نهیب بزنی همان جایی که هستی باش، همان جایی که کدورت نمی بیند، همان جایی که دوست می دارد، در دسترس نیست، بی حواس است، خیلی جمله ها را اصلا نمی شنود، نگاههایی را نمی بیند، اذیت نمی شود،نهیب بزنی به خودت که آنجا بمان، به سر آستین بعضی کت ها شده است از خیلی دور نگاه کن، به بعضی چشم ها زل بزن، که هوای آن جایی را دارد که نهیب می زنی به خودت تا بمانی اش، تا بداری اش.

*خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی، حضرت حافظ

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط zmb |

حتما شنیده اید که می گویند سالی مثلا "انقدر" نفر می میرند به خاطر اینکه دکترها بد خط نسخه می نویسند و جز خودشان کسی نمی تواند دست خطشان را بخواند، اما من می گویم بد خط ترین آدم های دنیا ، یا حدااقل بدخط ترین آدم های ایران بازپرس ها هستند، یعنی از یک صفحه ای که می نویسند دو سه تا عبارت را می شود خواند، یکی اش به نام خدا است که آن اول برگه ی بازپرسی نوشته می شود و یکی دو تای بعدی هم کلماتی است مانند می گردد یا خانم یا آقای یا اگر تاریخی ، شماره پرونده ای چیزی وجود داشته باشد در متن، آن عددها را می شود خواند، هر چند در اولین مواجه به آن خط های نا پیوسته ی معلق در کاغذ متوجه نمی شوید آنها عدد هستند اما در دور سوم و چهارم مطالعه متن بازپرسی می فهمید که آن خطوط ضربه خورده و دست و پا شکسته و کتف در رفته عدد هستند.

طبق معمول از دادگستری یکی از شهرهایی که پر تخلف بوده اند نامه آمده است و میان نامه دو سه تا عدد بود که می شد از آنها فهمید قضیه مربوط به چه بوده است و جواب نوشت، جواب را فکس کردم و هرکسی رد می شد را صدا زدم که اگر بتواند متن نامه را بخواند یک ناهار مهمان من است و همه فقط خندیدند و رفتند.

هیچ خوشم از ماجراهای قضایی نمی آید، تهش همه چیز ختم می شود به یک مشت زورگویی و بی عدالتی محض، آدم هیچ توجیهی ندارد و هیچ توضیحی برای خودش و برای دیگران، فقط باید زندگی کند و همه چیز را بسپارد دست خدا.مثل تعریف کردن "چرا خانه ی نقی را می خواهند خراب کنند" برای علی است.وقتی چند شب پیش، آنجور با چشم های زلالش نشسته بود روی پایم و می خواست از توی حرفهایم بکشد بیرون که خانه را خراب نمی کنند،چون نقی آنهمه خانه را تمیزکاری کرده بود و رنگ زده بود و ذوق کرده بود و همه شان خوشحال بودند، همین فیلمی که اسمش را یادم نیست و یار نارنجی جونم می خواند تیتراژ پایانی اش.آنوقت شاید می شد علی را با یک توجیه هایی راضی کرد اما بعضی اتفاق ها هست که اصلا توضیح ندارد، جواب یک جمله ی دو کلمه ای است "ظلم جاریست" . آن اتفاق ها را دوست ندارم هرگز علی بداند.آن طور دانستنی که باید صدایت را قورت بدهی، از میانش بگذری توی چشمهایش نگاه نکنی و گونه هایت خیس اشک بشود ولی حرفی نزنی، آن طور دانستنی که ضارب است، هتاک است، سپر دارد، گاز اشک آور دارد، می کوبد،می شکند، خورد می کند، له می کند، انسان را ، و هیچ کس نمی داند سالی مثلا "چقدر" نفر.

پ.ن:صد تا جمله نوشتم و پاک کردم برای پی نوشت، که یعنی چه مثلا این حرفها، معنی ندارد آقاجان! الکی است!

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط zmb |

سر خیابان پیاده شدم، پیاده رفتم تا خانه، یواش یواش ، مثل همه ی آدم هایی که آرام راه می روند و ویترین ها را تماشا می کنند و پشت بعضی هایشان گیر می کنند، مثل همه ی کسانی که از صبح کار کرده اند یا نکرده اما حوصله ندارند غروب بروند بنشینند توی خانه، سر شبِ خیابان ها را شلوغ می کنند، به چهره های هم نگاه می کنند، به هم تنه می زنند، خودشان را توی خنکی شب ول می کنند، بی نظم روی موزاییک های تا به تای کف پیاده روها گام می زنند، چیزی می خرند یا نمی خرند، شب را به وسط هایش می کشند و بعد همان طور آرام آرام به طرف خانه می روند.مثل همان آدم ها یک ساعت و رب توی خیابان پرسه زدم و تا خانه را پیاده رفتم،آنقدر که خستگی یک روز سر و کله زدن، کد نوشتن، تحلیلی را زیر و رو کردن، بحث کردن و تصمیم گرفتنِ توی شرکت پرید و به جایش خستگی تنی نشست که باد خنک اول پاییز دماوند را می خورد و خودش را توی یک مسیر تاریک و روشن می کشد تا خانه، پاهایش درد می گیرد، تشنه اش می شود و ولنگار است.

رفتم توی مغازه ی پارچه فروشی،از پارچه فروش پارچه برای روسری سفید خواستم، حالا یک سنت چند ساله است برایم که روسری را اول یک پارچه ی مربع یا مستطیل می خرم و می دهم یک نفر چهار ضلعش را برابر کند و لبه دوزی کند تا بپوشم، می خواستم کِرِپ بخرم، زیادی سنگین و ضخیم بود، متری چهل و دو هزار تومان، زن پارچه فروش گفت فوتوس ببر، دوازده هزار و پانصد تومان، سفیدش توی چشم می زد، شیری خریدم، کمرنگ تر حتی، دوازده هزار تومان حساب کرد، بی آنکه من بگویم.

رفتم کفش بخرم، پول نداشتم، یک جفت برداشتم که ارزانتر از آن دیگر نبود، شبیه اش را اول تابستان خریده بودم از تهران، حوالی شرق، چهل و نه هزار تومان، از این راحتی های تابستانی که روی پا را می پوشانند، پارچه ای، چیزی شبیه گلیم، مشکی، این هم سنت چند ساله ی خودم است که کفش باید روی پایم را بپوشاند، غیر از آن انگار عریانی است.مغازه شلوغ بود، فکر کردم حالا پول کفشِ گرانتر خریدن را ندارم، همان را بردم حساب کنم، زده بود بیست و هفت هزار تومان، بیست و پنج تومان حساب کرد، بی آنکه من بگویم.

رفتم خانه، طول کشید تا برسم، تنها بودم، کتاب خواندم، منطق الطیر، احمد آش رشته آورده بود، یک کاسه خوردم و مابقی را گذاشتم توی یخچال و لابد ده تا لیوان آب را تا وقت خواب خوردم، گاهی خیلی تشنه می شوم، همان وقت ها آب خنک می ریزم توی لیوان و قلپ اول می پرد توی گلویم، حالا خیلی سال است اینطوری ام، وقتی خیلی تشنه باشم قلپ اول آب خنک می پرد توی گلویم.

خوابم که برد تا صبح خواب دیدم، تا قبل از اذان که بیدار شدم دور خانه را جمع کردم تا اذان بشود.صبح بشود. روز بشود.امروز.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 8:46 قبل از ظهر توسط zmb |

اگر آدم یک روز هیچ کار نکند چه می شود، از صبح هزار جور کار کرده ام و درست همین الان که ویزیو و مایند جت باز کرده ام برای تحلیل یک پروژه واقعا مغزم کار نمی کند، کار می کند اما دلش نمی خواهد کار فنی کند، دلِ مغزم می خواهد منبسط بشود، بازِ باز ، آواز گوش بدهد و توی دنیای خودش چرخ بخورد و پردازش نکند، تحلیل نکند، خط نکشد، مربع، لینک، رابطه ی many to many ، کلاس، پکیج، اینترفیس، از اینها نکشد.

آزادی، کمترین چیزی است که بعضی از آدمها آن را ندارند،

فاکتور هایی که توی سیستم تلنبار شده بودند و به خاطر اتوماتیک کردن یک طرف و دستی ماندن طرف دیگر کارشان انجام نشده است را زیر و رو کردم، برای اینکه علی الحساب پرداختی برای بعضی از پر صداهایشان انجام بشود، بعد از نماز صبح به ذهنم رسید که این کار را کنیم، وقتی نشسته بودم لبه ی یک پله منتظر ماشینی که با آن تا تهران می آیم،خواب مانده بودم و تسبیح ام را انداخته بودم توی کیفم که توی ماشین تسبیح بگویم، انگار بی آن نمیشد،راننده هم خواب مانده بود و آن همه بدو بدوی من که به ماشین برسم الکی شد، نشستم لب پله منتظر راننده، تسبیح چرخاندم و فکر کردم چه کنم.

آزادی، گاهی به چیزهایی اطلاق می شود که برای یک کشور جهان سومی از این نوع شرقی-خاومیانه اش کالای لوکس محسوب می شود،

یک سری پیامک باید می فرستادم، دلم می خواهد بگویم اس ام اس، خوشم نمی آید اما یکی بیاید و بگوید بنویس پیامک. برای نمایندگی هایی که محصولاتشان آپدیت نبود و غیرفعالشان کرده بودیم و اینطوری هزار و پانصد تا نمایندگی فقط اسمشان توی سیستم بود و نمی دانستند محصولاتشان غیر فعال شده است، ماژول ارسال اس ام اسی که داشتم بالای پنجاه تا نمی فرستاد و همکارهای یک گروه دیگر سرویس ارسال انبوه داشتند و می گفتند نداریم، کسی که سرویس را نوشته بود گفته بود این کد وجود دارد و برایم آورد ولی مدل جیمز باندی به قول خودشان که کسی نفهمد و این داستان ها، پیامک ها را فرستادم بعد از اینهمه روز دست دست کردن و قایم موشک بازی و عذاب وجدان به خاطر نمایندگی ها.

آزادی ، گاهی فقط این است که آدم توی خیابان های شلوغ پر ترافیک داغ کند، سر کار برود و از اینهمه نامردی و کثافتکاری و پست فطرتی حرص بخورد و اعصابش بهم بریزد.

ایزو گرفتن توی مجموعه ای که آدم ها می خواهد همدیگر را ببلعند یک شوخی کثیف است و باید یک خروار داده سازی انجام داد و فرم ساخت و پر کرد و من هیچ کار نکرده ام و تا پس فردا باید تمام این کارهای احمقانه را انجام بدهم و به مسئولش تحویل بدهم ، همین آب بستن توی داده ها و درست کردن چیزهایی که برای ممیز ها مهم است و سوابق ساختن برایش ماجرایی است که مغزم را فشرده می کند و حالم را بهم می زند.

آزادی، از همین نوعی که بدهکاری بالا می آوری، خسته می شوی، عصبی می شوی،تلفنت دائم زنگ می خورد و روی روانت رژه ی نظامی می رود، از همین نوعی که باید به هر ننه قمری جواب پس بدهی و کار خودت گیر باشد و آخر وقت هم سه ساعت راه تا خانه داشته باشی که برسی تا فقط بخوابی، آزادی از همین نوع...

دیروز ناهار نخوردم و تا آخرین وقتی که می شد ماند، ماندم توی شرکت، هرچند یک آدم ناتو رفته است توی اداری و همه ی تلاشش را کرده است که از پنج و نیم به بعد کارکردم توی ساعات کارم حساب نشود اما یک نفر از بوشهر آمده بود و می خواست یک اطمینان نصفه و نیمه بگیرد که به پولش می رسد هرچند تخلف کرده بود.

آزادی از همین نوع، آرزوی آنکسی که دل یک آدمی می تپد تا نصیب عزیزش شود وقتی به نامردی رفته است آن سو... آن سوی یک اسم، زندان!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط zmb |

دوست دارم هوا تاریک بشود، نه از آن تاریک هایی که مثلا دارد به سمت شب می رود یا از آن تاریک هایی که دم صبح است، دلم می خواهد هوا تاریک بشود آنجور که سرتاسر آسمان را ابر سیاه و ضخیمی پوشانده است و نمی گذارد حتی یک شعاع خورشید هم رد شود و بیاید این طرف، این طرف یعنی این سمت، سمتِ زمین، دلم می خواهد باد بشود و همه چیز را به تکان بدارد اما آن ابر آنقدر سنگین باشد از بارانی که در دلش نگه داشته است که تکان نخورد ، دلم می خواهد بروم حوالی خیابان خیام که پر است از موتوری هایی که از توی ترافیک چهار راه گلوبندک زده اند بیرون و دیوانه وار می تازند توی راهی که باز است مقابلشان و می خواهد انگار از چیزی دهشتناک پشت سرشان فرار کنند، تند می رانند و باد تند تر می کند آمدنشان را به سوی عابری که من باشم مثلا،دلم می خواهد بخواهم بروم آن طرف خیابان و باد خاک ببرد توی چشمم و نتوانم جلویم را ببینم و به سختی از خیابان بگذرم، به سختی راه را ببینم ، به سختی جلو بروم ، به سختی هر قدم را بردارم و بروم ،دلم پیاده رویی می خواهد از آدم هایی که تک و توک دارند توی باد شدید و تاریکی هوا و ترس رگبار به سوی مقصد هایشان می روند، دلم آنجور هوا را می خواهد و خیابان خیام را و راه رفتن توی پیاده رو را که یکهو قلب آسمان انگار از هم بپاشد و باران سرازیر شود و خیس شوم، بدوم، بدوم و بروم ،بروم و برسم،برسم و بنشینم، بنشینم و بنشینم،

دلم آنجور تاریک شدن هوا را می خواهد بعد از ظهر یک روز پنج شنبه ای که در رخوت و خمودگی ابری بودنش از صبح، ظهر شده، و تنها بوده ام و خسته شده ام، و دلم سکنی می خواهد، سکون یعنی،و یک جا نشستن زیر سقفی که کسی نپرسد چطوری حتی هر قدر خراب و آشفته و پریشان باشی هم.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط zmb |

مطالب قدیمی‌تر