باد داغ نبود، خنک هم نبود، خوشت می آمد اما که بزند به سر و صورتت،از دورتر صدای تعزیه خوانی می آمد، نیم ساعت بعد از اذان شروع کرده بودند و تا دوازده و یک هم طولش می دادند، صدای تعزیه خوانی شب را دلگیر می کرد، آنقدر دلگیر می کرد که چراغ ها را که تماشا می کردم هی کش می آمدند، مثل خط های بلندی می شدند که امتدادشان محو می شد و دوباره نقطه می شدند و باز خط می شدند، تشنه ام بود، حالش را نداشتم پله ها را بروم پایین و آب بخورم، هر شب با خودم می گویم فردا شب یک شیشه آب با خودم بیاورم و باز یادم می رود، رختخواب را زودتر انداخته بودم که باد بزند و خنکش کند، زمین داغ داغ بود، دم صبح گرم می شد و گرمایش مطبوع بود، باد صبح اصلا خنک بود، اگر بیدارت می کرد خواب را از سرت می پراند، قبل از اذان رفته بودم توی خانه و سحری خورده بودم، شوید پلو، غذاهای نارنجی و قرمز را بیشتر از غذاهای سبز دوست دارم، این را تازگی ها فهمیده ام، شاید مدت خیلی کوتاهی است، بیش از آنکه به دوست داشتن یک چیزی فکر کنم به لزومش فکر می کنم، لازم است چیزی بخوری و هر چه باشد می خوری، لذت بردن از زندگی مساله ای است که هم نسل های من در آن از یک کودک ده ساله ی متوسط الحال تبحر کمتری دارند، همه ی دوستانم را که نگاه می کنم ماجرا همین است، ما همه مان نسل سخت درس خواندن و راههای دور رفتن و کار کردن و تفریح نکردن و این در و آن در زدن و مهارت های بیشتر کسب کردنیم و از یک روزی به بعد شده است یک بار اما همان یک بار را حتما به رفتن فکر می کنیم، به کوچ، و می مانیم.

با خودم فقط تسبیح و مهر برده بودم و گوشی ام را، خبری نبود، توی گوشی ام خبری نبود،نماز مغرب و عشا را همان جا روی بام خواندم، حالا چند سال است که از سالهایی که نمازهایم را به موقع می خواندم می گذرد، دیگر نمی شود مغرب را مغرب خواند و عشا را شب و ظهر را ظهر و عصر را عصر.

دلم می خواست آنقدر خوابم نمی آمد و با خودم کتاب بر می داشتم،حالات و سخنان ابوسعید را مثلا، یا نه اصلا، دلم می خواست همان طوری می نشستم و به دیوار آفتاب خورده ی پشتم تکیه می دادم و پاهایم را دراز می کردم و یک لیوان بزرگ شربتِ پر از یخ کنار دستم بود و به آسمان نگاه می کردم و شربت می خوردم و باد همان جور بود، نه خنک و نه گرم و می وزید و شب را تماشا می کردم و بلند بلند حرف می زدم. فکر می کنم اگر هزار بار یک جمله را توی دلم بگویم فایده ندارد، باید آن را به زبان بیاورم.

خوابم می آمد، تشنه ام بود و خوابم می برد زود.هر شب زود خوابم می برد و از شب آنجور که باید شب را نمی دیدم.

*من بودم دوش و آن بت بنده نواز/از من همه لابه بود و از وی همه ناز/شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید/شب را چه گنه، قصه ی ما بود دراز (ابوسعید ابولخیر)

+ نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط zmb |

این نیروی خدماتی مان ترکی با من حرف می زند، با همه اصلا، دست بردار هم نیست، کفرم را در می آورد، هر قدر هم بگویم متوجه نمی شوم چه می گویی می گوید یاد بگیر! زور گویی کفرم را در می آورد، نمی دانم چرا بعضی از آدم ها نظرشان را با اصرار به آدم تحمیل می کنند.حتی شوخی اش هم مسخره است و بعد از یک مدتی حوصله ام را سر می برد.هرچند خیلی وقت ها زورگویی ها را بی آنکه متوجه شده باشم تحمل می کنم و حتی اینکه دارم تحمل می کنم را نمی فهمم اما بعضی مدل هایش دیگر نوبر است.چشم تو چشم آدم است و یکه می خوری، آنطور که از وقتی چپ و راست را تشخیص دادی وقیحانه وجود داشته است نیست، بلکه یکهو سر و کله اش پیدا می شود و مثلا بدون تامل پشت سر هم ترکی حرف می زند و اتفاقا آدم باید جواب هم بدهد.بعضی زورگویی ها اینطوری است، باید بپذیری و چانه زنی هم نداریم.هست و عذابت می دهد.شوخی اش هم حتی ناراحت کننده است.

به آدمی می مانم که آنقدر درونش انبوه است که ذره ای را جا ندارد، مثل دیواری که از رنگ اشباع شده است، هرچند دیوار از رنگ اشباع نمی شود. هر بار که رنگ تازه ای بخواهی بزنی به خوردش می رود، واقعا هم می رود و هی رنگ روی رنگ می شود زد، هوا گرم است و انگار راحت تر خشک می شوم و می شود راحت تر رنگم زد.

صبح توی تاکسی خوابم برده بود، تا چهارراه قصر خواب بودم، از دماوند تا چهار راه قصر، پیاده که شدم دو قدم نرفته تاکسی دیگری برایم بوق زد و مسیر بعدی را رفتم، هنوز دست و پایم خواب است به خاطر این خوش شانسی، از اینکه راه نرفتم، هر قدر بین طبقات بالا پایین می زنم خوابم انگار نمی پرد.

روی یکی از سرور ها باید کاری انجام می شد که مسئول آی تی مجوز نمی داد، نه آنکه بخواهد ندهد، با این پسری که این کار را می خواست انجام بدهد انگار لج کرده باشد بود، وگرنه دو سه بار همان سرور را داد دستم و مشکلی هم نداشت، رفاقتی شاید این کار را کرد، اما امروز با چند تا تلفن باز گفت برو نامه ی مجوز بنویس، حتی لازم هم نبود، بالاخره کوتاه آمد، این پسره هم لجش در آمده است،آدم خوش قولی است، همین بس است که هوایش را داشته باشم، سر اذان مسئول آی تی در اتاق را بسته بود و رفته بود، این بنده ی خدا هم آمده بود توی اتاق بغلی و نشسته بود با دو سه نفر دیگر به ناهار خوردن، نماز برای پرسنل تقریبا اجباری است اما اینها چند نفری هستند که نمی روند نماز و عوضش ناهار می خورند.ماه رمضان است که باشد.همه چیز اجباری است که باشد.

اگر می شد ساعت سه می زدم بیرون خیلی خوب بود، نمازم را هم می رفتم یک جایی بیرون از شرکت می خواندم، توی همه این ماه رمضانی شاید دو تا ظهر نرفتم نمازخانه، این هم از آن اجبارهایی است که من مقابلش مقاومت می کنم، با اینکه می شود نکرد اما انگار توی کَتم نمی رود.

توی کارتم نه هزار تومان داشتم، بیست و نه تومان بود که بیست تومانش را گرفتم، با نه تومان یک روز نمی توانم سر کنم، روزی چهارده پانزده تا کرایه می دهم، اگر حقوقم را پس فردا صیح نریزند باید کارت خریدی که هر از گاهی صد تومان شارژ می شود را ببرم سوپرمارکتی یا جایی تا برایم سی تومان بکشد، بیشتر گمان نکنم موجودی داشته باشد.

من از آن آدم هایی هستم که با هر درآمدی ظرفیت بی پول شدن روزهای آخر ماه را دارم.حالا هی با خودم یکی بدو می کنم که کتاب نخرم، هفته ای دو سه بار از جلوی یک کتابفروشی رد می شوم که اگر به مرد پشت پیشخوان نگاه کنم سر تکان می دهم و سر تکان می دهد اما تو نمی روم.

به مسیری که باید بروم فکر می کنم و اصلا حالش را ندارم از روی صندلی بلند بشوم،یک جایی کار دارم و بعد می خواهم بروم خانه، خانه نه، قبل از اذان می رسم دماوند، می روم استخر، توی قسمت کم عمق قدم می زنم، همراه پیرزن های پولدار دماوندی که دو تا دو تا و سه تا سه تا راه می روند و از حرف زدن سیر نمی شوند، اذان که بشود سرم را می کنم زیر آب و بی نفس سه چهار دست و پای قورباغه می زنم و یک نفس و باز دست و پا و طول استخر را اینطوری با چهار پنج بار نفس گرفتن می روم.بعد هم افطار می کنم ،نان و پنیر و خرما و گردو و بعد دوباره می روم توی آب.

شب روی بام می خوابم ، تا سحر، خواب نیست، بیهوشی یعنی.

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط zmb |

بعضی چیزها هست که آدم را به شدت آزار می دهد، بودنش، نبودنش، و اینجور وقت هاست که نمی دانی چه می خواهی و اصلا چه مرگ ات است، می ریزی بهم و به خودت می پیچی و به در و دیوار می زنی، به در و دیوار زدنی که اصلا دیدنی نیست، اصلا نمود بیرونی ندارد، فقط می دانی درونت یک چیزی مثل قبل نیست.اصلا هیچ چیز مثل قبل نیست.کدام آدم است که بعد از کسب تجربه ای آدم دیگری نباشد و همان را ادامه بدهد که آغاز کرده بود.نمی شود.تلاش برای اینکه آدم قبل باشی هم بزرگترین اشتباه است، نه از آن اشتباهات جبران نکردنی، اشتباهی است که رنج آور است.

خیلی وقت است که فکر نکرده ام.فکر کرده ام اما آنجور که قبلا فکر می کردم و مثل تماشاچی یک نمایش، از توی دل روزمرگی ها "ماجرا" نگاه می کردم نبوده ام.من برای خودم عالمی درست کرده ام و دارم آن را تماشا می کنم، من عالم را تماشا نمی  کنم، عالمی را تماشا می کنم که تمام عالم نیست،یک چیزی ست که دست ساز است، غیر طبیعی شاید و تمام آن چیزی نیست که می بینم، که می شود دید.

من زنی را که هر وقت ساعت شش متروی یک خط خاص را سوار شوم می بینمش، می بینم و انگار نمی بینم، همان که مانتوی قرمز پوشیده بود اینبار، قرمزی که رنگ صندلی های مترو است، من توی دنیای خودم بودم و زن را نمی دیدم ، نمی دیدم که هر بار او را می بینم. حتی وقتی در شهری زندگی کنی که هر روز دیدن آدمی سبب سلام کردن به او نمی شود و سبب آشنایی و سبب مهربانی نمی شود ، اما باید آدم ها را ببینی.حتی وقتی توی شهری زندگی می کنی که آدم ها،آدمک های چوبی شده اند، هم، باید ببینی. وقتی آن آدم قبل نیستی و تلاش می کنی مثل گذشته باشی و از این تلاش بیهوده رنج می کشی و باز تلاش می کنی ،هم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط zmb |

افتاده ام،جایی که نمی دانم کجاست.از جایی که نمی دانم کجا بود. تمام قواهای انسانی ام که مرا از دستگاهی متمایز می کند از کار افتاده است، توی قفسه ی سینه ام سنگین است، به این می ماند که وزنه ای به آن آویخته و تمام مرا به سوی زمین می کشد، در هپروتم، به هیچ چیز خاصی فکر نمی کنم اما حواسم هم جمع محیط نیست، انگار موجودی مدام می خواهد توی گوشم حرف بزند، باید به حرفهایش گوش کنم اما او هم ساکت شده، من حواسم به سکوتی است که آن موجود برقرار کرده است و محیط اثری بر من نمی گذارد.به اتفاقات با تاخیر عکس العمل نشان می دهم، از روی رفتار دیگران یعنی.آدمیزاد است، همرنگ جماعت می شود، همه که تعجب می کنند تعجب می کند، همه که می خندند ، می خندد، همه که اندوهگین اند، اندوهگین است،وقتی قوای تشخیص خودش تعطیل باشد این می شود، با غریزه ام زنده ام، مثل خیلی ها که با غریزه شان زنده اند، با عادت هایشان، خرید می روند، این در و آن در می زنند، پول در می آورند، بلوتوث با هم رد و بدل می کنند، فوتبال می بینند،اخبار گروه داعش را پیگیری می کنند، چون بقیه هم این کارها را می کنند.

من دارم زندگی را در چنگال مرگ دوام می آورم، مرگی که ربطی به حضور جسم فیزیکی ام روی زمین ندارد،نفس ها را در آن مرگ زنده نگه می دارم. نمی دانم چه شده است، مثل آدمی ام که یک روز کلید می اندازد و می رود توی خانه اش و می بیند همه جا خالی است، خالیِ خالی، آنوقت تنها چیزی که می داند این است که خانه اش خالی است و نمی داند آنچه نیست چه است، می رود یک دسته روزنامه می خرد و برمی گردد خانه و آن روزنامه ها را گوشه ای پهن می کند و می خوابد، خوابش می برد و صبح بیدار می شود و می رود سر کارش، شب دوباره برمی گردد و روی همان روزنامه ها می خوابد، مدت ها این کار را می کند و به شکلی نا متعادل به اینکه چه اتفاقی افتاده است ابدا نمی اندیشد، آدم هایی که آن بیرون او را می بینند متوجه ماجرایی نمی شوند و او هم هرگز نمی گوید چه خبر شده است و کم کم اوضاع طوری می شود که انگار همیشه خانه اش خالی بوده است با چند برگ روزنامه.

تنها بودم، چند روز طولانی، اطراف خانه فقط کتاب بود و متکا، ظرفشویی خشک خشک شده بود، از غذاهایی که آماده بود و فقط گرم کردن می خواست نخورده بودم، فقط نودل خورده بودم، کشف المحجوب هجویری می خواندم،هر کلمه اش را باید زیر زبانت مزه مزه کنی، تمهیدات عین القضات،تمهیدات که می خوانی کنار دستت باید یک قرآن هم باشد، عاشق عین القضات شده ام،مرد سی و سه ساله ای که به دار آویخته شد و سپس پوست کنده شد و در بوریای نفت اندود به آتش کشیده شد، پیامبرِ خلیل جبران، این ترجمه اش با بقیه فرق دارد، دکتر مقصودی،خودش هم در این کتاب انگار آدم دیگری است، شریعت کی سوگماد می خواندم، کتاب مقدس طریقت اکنکار، کتاب اولش را قبلا خوانده بودم،چاپ کردنی نیست،از این کتاب های ممنوع مثلا،شب ها هم بلند بلند مثنوی.

بلند بلند مثنوی می خواندم و بعضی بیت ها را بلند بلند گریه می کردم.مولانا آدم عجیبی است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط zmb |

حرفی ندارم.با هیچکس.اشتباه کردم.آدمیزاد اشتباه می کند.چیزی نمی خواهم بگویم.فرقی نمی کند.گفتن یا نگفتن مهم نیست.باید ساکت باشم.زیادی گفته ام.دنبال چیزی نیستم.باشد یا نباشد.چه تفاوت دارد.می نشینم.با خودم هستم.تنها زندگی می کنم.تنهایی ساده نیست.یک عالم آدم نفهمند چه می گویی.نه آنکه درد باشد.بی دردی انگار بیشتر است.گذشته و آینده ندارم.با همین دم و بازدم زنده ام.دنیا به قدر همین نفس هاست.نفس های جاری.نفس های کوتاه.بعدی شاید نباشد.قبلی که اصلا تمام شده.غریبه ام.به چشم غریبه ها دیده می شوم.غریب هم شده ام.به چشم غریبه نگاه می کنم همه را.از عمر کم اش مانده.حواسم به خودم نیست.اصل زندگی از یاد نبردن است.زندگی از یاد نبردن به درد بخورهاست.اول باید به درد بخوری پیدا کرد.از یاد می برم گاهی.بیم دارد.موج دارد.بالا دارد.شیب دارد.شیب های تند دل آدم را می لرزاند.کم آوردن دارد.کم آوردن ترس دارد.گاهی می ترسم.صبر می کنم.شب می شود.از نیمه اش می گذرد.تاریک تاریک می شود دنیا.می روم به بام.

تنهایی و تاریکی و سکوت و وهم و سایه و بلندی و آسمان و ستاره و راهی.راهی هست.حتما راهی هست.مگر می شود راهی نباشد.راهی هست.لابد راهی هست.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط zmb |

مطالب قدیمی‌تر