کتاب توی دستم بود و باران می بارید، باران که می بارد پشت چراغ قرمز ماندن را دوست دارم، یک جور آهنگی می زند انگار که خیلی وقت است انتظار شنیدنش را می کشی، شهر هم ساکت تر می شود، یا شاید من صداهای کمتری می شنوم، حتی پیش می آید که هیچ صدایی نشنوم،از ماشین پیاده شدم و ایستادم تا چراغ عابر سبز شود، چهل و چند ثانیه، خوش می گذرد اینجور وقت ها، بعدا که یادم می افتد می فهمم که خوش گذشته.آدمیزاد همین طور است، اندازه ی خوشبختی را آن لحظه که دارد آن را زندگی می کند نمی تواند متوجه بشود، بعدا می فهمد و می گوید خیلی خوب بود، پشت چراغ قرمز عابر ماندن، از آن چیزهایی است که به سختی می تواند حس خوشبختی به آدم بدهد ، جوری که بعدا هم یادش بیوفتی.

گلهای معرفت دستم بود، اثر اشمیت، سه تا داستان داشت، اولی اش را توی مسیر برگشت تا دماوند خواندم، چهل و پنج صفحه ، برای نیم ساعت،ده صفحه اش را توی تهران خوانده بودم، زود از شرکت آمده بودم بیرون ،از ترافیک خبری نبود، مسیر هر روزه ی یک ساعته ده دقیقه طول کشید، آنوقت از شهر خوشم آمد و از اینکه حالم خوش نبود هم. مریضی بهانه ی خوبی بود برای اینکه توی شرکت نمانم.مدتی بود با همکارها زیاد حرف نمی زدم، تا میشد ساکت بود صحبت چرا؟

هنوز باران می بارد، توی خانه مانده ام، کارهایی که هیچوقت سال حوصله اش را ندارم یا وقت اش را، یا حس اش را برای این روزهاست، روزهای مریضی ولع عجیبی پیدا می شود به خیلی چیزها.از صبح دارم می خوانم و می خواهم رزومه ام را برای یک دوستی بفرستم، ایمیلم مسخره ام می کند، دوباره ریدایرکت می شود به صحفه ی اول، خوشی زده است زیر دلم، این حرفی است که دیگران می گویند، علت رزومه فرستادن و دنبال کار گشتنم همین است،جیمیل هم این را فهمیده.

نشسته ام،دلم هم نشسته است، پس چیزی نمی رود، سر جایش است، مثل کسی که میخ چادرش را محکم می کوبد که یکجا بماند، دلم هم یکجا مانده است، پی کسی نمی رود، مثل ناظری است که تماشا می کند و نشسته است و آنچه از مقابلش می گذرد هرقدر هم جذاب باشد پشت سرش راه نمی افتد، می داند انگار این که می بیند یک نمایش است از یک تن و یک چیز ، رنگ و نقش و آرایشش عوض می شود اما همان است، برای همین نشسته است و تماشا می کند و چای می نوشد، با خیال راحت.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط zmb |

هیچ چیز چون گیاه پاگیر فصل نیست، بند دلش بسته به دل فصل نیست، هیچ چیز چون او سپرده ی کسی نیست، چنان که انگار خودش بی دل است، بی خواست است، فصل هنوز عوض نشده گیاه عزم تغییر می کند، منتظر اشاره ای است، منتظر یک نگاه،بادی بوزد بریزد، سرد شود بخشکد، سردتر بشود ، عریان گردد، نفس گرمی بدمد، جان بگیرد، گرم تر بدمد، سبز بشود.

هیچ چیز نیست مثل گیاه که اینقدر تمام قد،متصل، ایستاده به فرمان فصل باشد ،بی آنکه خودش را بپوشاند، مشغول نشان دهد، دور بدارد، دلداده ی سرسپرده ای را می ماند که بی صدا منتظر است فصل بگوید بهار است تا بشکفد،بار بگیرد، تابستان است تا عرق کند ، به بار بنشیند، پاییز است ، تا بسوزد، زرد شود، قرمز، خشکیده، افتاده، به زیر پا رفته، سیلیِ باد خورده، زمستان شود تا نباشد، بمیرد، سرتاپا فدایی.هیچ چیز چون گیاه نیست، سر تا پا باخته،به فصل.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 5:9 قبل از ظهر توسط zmb |

بعضی وقت ها همه چیز عالم را دوست دارم، وقت هایی که موسیقی ای گوش می دهم که صدای محیط در متن آن اثر ندارد، یعنی کیفیت ضبطش بالا بوده و آدم را حسابی تحت الشعاع خودش قرار می دهد،خواننده هم اساسی داد و بیداد می کند و ضرباهنگ ملودی هم بالاست.وقتی هوا خنک است و یخ زده ام مثلا صبحش ، چهار و نیم که بیدار شدم و پنجره باز بود و هوای خنک می زد به پرده و مثل چارقد ننه سرما تا وسط اتاق می آوردش و تاریخ طبریِ محمد بلعمی می خواندم،وقتی رفتم ماموریت و یارو که می خواستم ببینمش خیلی مدیر بود و گفتند باید هر روز بیایی و ببینی کی هست و من هم آمدم بیرون و به جای اینکه با آژانس برگردم و شرکت را چهارده هزار تومان پیاده کنم قدم زنان رفتم تا مترو و با مترو برگشتم.

بعضی روزها حالم خوش است ،وقتی هوس قیمه سیب زمینی می کنم که زعفرانی باشد و رویش مغز پسته و زرشک داشته باشد و نفهمی چطوری ظهر شده است و گرسنه شده ای و روی زمین سفره پهن کنی و آفتاب بیوفتد روی آن و خانه جارو زده  و مرتب باشد و بعد از ظهرش هم قرار باشد بروی آن بالاها، تپه های آن بالاها،دماوند، که تردد ماشین کم است دور بزنی و یک هم پای خوش صحبت داشته باشی که هر چه تعریف کند داستان ها تمام نشوند و باز حرف باشد برای گفتن.

روزهایی که همه چیز عالم را دوست دارم روزهایی است که هنوز کسی نتوانسته است اذیتم کند، نمی دانم این ضعف من است که اذیت می شوم یا هنر دیگران،اما انگار هم و غم یک عده ای گرفتن حال بقیه است و چنان شادمان و کیفور می شوند از تدارک پیش زمینه های حال گیری که چشمه ی آب حیات یا آینه ی اسکندر را دو دستی تقدیمشان کنی آنقدر دلشان غنج نمی رود.البته بد هم نیست که بالاخره آدم بتواند چیزی توی عالم زمینی پیدا کند و خودش را بند آن کند و از این موضوع راضی باشد و دنبال چیزی دیگر نگردد،یک مدل قناعت است از نوع جهان سومی.

 این جور روزها توی چشم هر آدمی نباید نگاه کنی، حتی سر آستین کت هر آدمی هم نباید به چشمت بیاید،هی باید به خودت نهیب بزنی همان جایی که هستی باش، همان جایی که کدورت نمی بیند، همان جایی که دوست می دارد، در دسترس نیست، بی حواس است، خیلی جمله ها را اصلا نمی شنود، نگاههایی را نمی بیند، اذیت نمی شود،نهیب بزنی به خودت که آنجا بمان، به سر آستین بعضی کت ها شده است از خیلی دور نگاه کن، به بعضی چشم ها زل بزن، که هوای آن جایی را دارد که نهیب می زنی به خودت تا بمانی اش، تا بداری اش.

*خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی، حضرت حافظ

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط zmb |

حتما شنیده اید که می گویند سالی مثلا "انقدر" نفر می میرند به خاطر اینکه دکترها بد خط نسخه می نویسند و جز خودشان کسی نمی تواند دست خطشان را بخواند، اما من می گویم بد خط ترین آدم های دنیا ، یا حدااقل بدخط ترین آدم های ایران بازپرس ها هستند، یعنی از یک صفحه ای که می نویسند دو سه تا عبارت را می شود خواند، یکی اش به نام خدا است که آن اول برگه ی بازپرسی نوشته می شود و یکی دو تای بعدی هم کلماتی است مانند می گردد یا خانم یا آقای یا اگر تاریخی ، شماره پرونده ای چیزی وجود داشته باشد در متن، آن عددها را می شود خواند، هر چند در اولین مواجه به آن خط های نا پیوسته ی معلق در کاغذ متوجه نمی شوید آنها عدد هستند اما در دور سوم و چهارم مطالعه متن بازپرسی می فهمید که آن خطوط ضربه خورده و دست و پا شکسته و کتف در رفته عدد هستند.

طبق معمول از دادگستری یکی از شهرهایی که پر تخلف بوده اند نامه آمده است و میان نامه دو سه تا عدد بود که می شد از آنها فهمید قضیه مربوط به چه بوده است و جواب نوشت، جواب را فکس کردم و هرکسی رد می شد را صدا زدم که اگر بتواند متن نامه را بخواند یک ناهار مهمان من است و همه فقط خندیدند و رفتند.

هیچ خوشم از ماجراهای قضایی نمی آید، تهش همه چیز ختم می شود به یک مشت زورگویی و بی عدالتی محض، آدم هیچ توجیهی ندارد و هیچ توضیحی برای خودش و برای دیگران، فقط باید زندگی کند و همه چیز را بسپارد دست خدا.مثل تعریف کردن "چرا خانه ی نقی را می خواهند خراب کنند" برای علی است.وقتی چند شب پیش، آنجور با چشم های زلالش نشسته بود روی پایم و می خواست از توی حرفهایم بکشد بیرون که خانه را خراب نمی کنند،چون نقی آنهمه خانه را تمیزکاری کرده بود و رنگ زده بود و ذوق کرده بود و همه شان خوشحال بودند، همین فیلمی که اسمش را یادم نیست و یار نارنجی جونم می خواند تیتراژ پایانی اش.آنوقت شاید می شد علی را با یک توجیه هایی راضی کرد اما بعضی اتفاق ها هست که اصلا توضیح ندارد، جواب یک جمله ی دو کلمه ای است "ظلم جاریست" . آن اتفاق ها را دوست ندارم هرگز علی بداند.آن طور دانستنی که باید صدایت را قورت بدهی، از میانش بگذری توی چشمهایش نگاه نکنی و گونه هایت خیس اشک بشود ولی حرفی نزنی، آن طور دانستنی که ضارب است، هتاک است، سپر دارد، گاز اشک آور دارد، می کوبد،می شکند، خورد می کند، له می کند، انسان را ، و هیچ کس نمی داند سالی مثلا "چقدر" نفر.

پ.ن:صد تا جمله نوشتم و پاک کردم برای پی نوشت، که یعنی چه مثلا این حرفها، معنی ندارد آقاجان! الکی است!

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط zmb |

سر خیابان پیاده شدم، پیاده رفتم تا خانه، یواش یواش ، مثل همه ی آدم هایی که آرام راه می روند و ویترین ها را تماشا می کنند و پشت بعضی هایشان گیر می کنند، مثل همه ی کسانی که از صبح کار کرده اند یا نکرده اما حوصله ندارند غروب بروند بنشینند توی خانه، سر شبِ خیابان ها را شلوغ می کنند، به چهره های هم نگاه می کنند، به هم تنه می زنند، خودشان را توی خنکی شب ول می کنند، بی نظم روی موزاییک های تا به تای کف پیاده روها گام می زنند، چیزی می خرند یا نمی خرند، شب را به وسط هایش می کشند و بعد همان طور آرام آرام به طرف خانه می روند.مثل همان آدم ها یک ساعت و رب توی خیابان پرسه زدم و تا خانه را پیاده رفتم،آنقدر که خستگی یک روز سر و کله زدن، کد نوشتن، تحلیلی را زیر و رو کردن، بحث کردن و تصمیم گرفتنِ توی شرکت پرید و به جایش خستگی تنی نشست که باد خنک اول پاییز دماوند را می خورد و خودش را توی یک مسیر تاریک و روشن می کشد تا خانه، پاهایش درد می گیرد، تشنه اش می شود و ولنگار است.

رفتم توی مغازه ی پارچه فروشی،از پارچه فروش پارچه برای روسری سفید خواستم، حالا یک سنت چند ساله است برایم که روسری را اول یک پارچه ی مربع یا مستطیل می خرم و می دهم یک نفر چهار ضلعش را برابر کند و لبه دوزی کند تا بپوشم، می خواستم کِرِپ بخرم، زیادی سنگین و ضخیم بود، متری چهل و دو هزار تومان، زن پارچه فروش گفت فوتوس ببر، دوازده هزار و پانصد تومان، سفیدش توی چشم می زد، شیری خریدم، کمرنگ تر حتی، دوازده هزار تومان حساب کرد، بی آنکه من بگویم.

رفتم کفش بخرم، پول نداشتم، یک جفت برداشتم که ارزانتر از آن دیگر نبود، شبیه اش را اول تابستان خریده بودم از تهران، حوالی شرق، چهل و نه هزار تومان، از این راحتی های تابستانی که روی پا را می پوشانند، پارچه ای، چیزی شبیه گلیم، مشکی، این هم سنت چند ساله ی خودم است که کفش باید روی پایم را بپوشاند، غیر از آن انگار عریانی است.مغازه شلوغ بود، فکر کردم حالا پول کفشِ گرانتر خریدن را ندارم، همان را بردم حساب کنم، زده بود بیست و هفت هزار تومان، بیست و پنج تومان حساب کرد، بی آنکه من بگویم.

رفتم خانه، طول کشید تا برسم، تنها بودم، کتاب خواندم، منطق الطیر، احمد آش رشته آورده بود، یک کاسه خوردم و مابقی را گذاشتم توی یخچال و لابد ده تا لیوان آب را تا وقت خواب خوردم، گاهی خیلی تشنه می شوم، همان وقت ها آب خنک می ریزم توی لیوان و قلپ اول می پرد توی گلویم، حالا خیلی سال است اینطوری ام، وقتی خیلی تشنه باشم قلپ اول آب خنک می پرد توی گلویم.

خوابم که برد تا صبح خواب دیدم، تا قبل از اذان که بیدار شدم دور خانه را جمع کردم تا اذان بشود.صبح بشود. روز بشود.امروز.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 8:46 قبل از ظهر توسط zmb |

مطالب قدیمی‌تر