از وقتی بخاری نفتی نیست دیگر پشت لیوان آب خنک بخار نمی زند، یک لیوان آب خنک خالی کردم توی لیوانی پرده ای که شیشه اش به سبز می زد، از این بلورهای ایرانی و قدیمی،و پشت لیوان را "ها" کردم که بخار بزند تا آدم فکر کند آب خیلی خنکی دارد می خورد.

تا همین امشب راه رفتن هزار پاهای کوچولو را تماشا نکرده بودم که چقدر بامزه است، چهار تا موج کوچک روی پاهایش می افتند، مثل امواج سینوسی مدارهایی که به اسیلوسکوپ وصل می کردیم و مشاهده شان می کردیم،اولین بار انگار فضاپیما فرستاده بودیم هوا. هزار پا از آن جانوهایی است که دنده عقب هم می رود،همان جور با چهارتا موج ولی رو به عقب، هر شب چند تایشان توی دستشویی حیاط پیدا می شوند و هر شب هم مامان می گوید "این هزارپاها چیه هر شب تو دستشویی؟" و من هم هربار جواب می دهم "هزارپان"، یک جور جواب احمقانه است،خودم می دانم، ولی چیز دیگری پیدا نمی کنم که بگویم.

توی عید آدم نباید از این مزخرفات بنویسد،نباید به راه رفتن هزارپاها فکر کند، نباید دنبال جواب برای مامان بگردد و نباید پشت لیوان آب "ها" کند، آدم باید عید برود تعطیلات، خیلی ها این را می گویند که برو حالش را ببر، انگار یک جای کار می لنگد که اینجور سفارش قرص و محکم می کنند و می ترسند آدم حالش را نبرد.

کتاب می خواندم، کار جدیدی نیست اما کتاب برای من جدید بود،کتاب جدید خواندن مثل کار جدید انجام دادن است،سپید دندان، اثر جک لندن،خیلی کتاب تکراری ای است، همه یا فیلمش را دیده اند یا کتابش را خوانده اند، خلاصه چیز جدید نیست.

هنوز نرسیدم درست و حسابی پارسال را پیمایش کنم، شاید بعد از این یادداشت کارم همین باشد، تا چه پیش آید.

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۲۱:۵۳ بعد از ظهر توسط zmb |

بیست و پنجم اسفند است.کتابی را چند ماه پیش شروع کرده بودم.چیزی از آن هفتاد صفحه ای که خوانده بودم یادم نمی آمد.دوباره خواندمش.همه ی جمله ها برایم تکراری بود اما باورم نمی شد که همه ی این جمله های آشنا را توی آن کتاب خوانده باشم. یک و ساعت و ده دقیقه طول کشید شصت صفحه را خواندم.پی نوشت ها را هم تند تند نگاه کردم و رد شدم.هانریش بل نوشته بود، عقاید یک دلقک.

دیروز با دختری دیده بوسی کردم که بوی تند سیگار می داد.همان لحظه انگار از کشیدنش فارغ شده باشد.پنج شنبه هم دیده بودمش آنوقت گمان کردم سیگاری است بدون اینکه بویش را حس کرده باشم.توی گوشش گفتم دود را بگذار کنار.گفت یواش یواش.نمی دانم یواش ترک کردن سیگار چه طوری است.چیزی از ترک کردن سیگار و کشیدنش نمی دانم.بیشتر به نظرم یک ژست می آید تا اینکه واقعا چیزی قابل بحث باشد.

توی تاکسی که می آمدم احساس کردم امروز را به طرز عجیبی دوست دارم.رادیو ، همین برنامه ی تقویم تاریخ، گفت امروز بزرگداشت پروین اعتصامی است.بیشتر خوشم آمد از بیست و پنجم.روزی است که بین روزهای اوج شلوغی آخر سال گم شده یا شاید هم گم نشده، مثل آدم دانایی است که حرف نمی زند، سکوتش از پرباری اش است.

صبح که بیدار شدم دیدم باران آمده.بی آنکه تصمیم قبلی داشته باشم یاد همه ی روزهای تولدم افتادم و یاد روزهای تولد عزیزانم و حتی یاد هدیه ها و کتاب ها و کاغذها و آدم ها و پیام های تبریک بی آنکه تولدم باشد و همان وقت فکر کردم سال دیگر روز تولدم مرخصی می گیرم و سرکار نمی آیم.

بعضی چیزها اندازه ندارد.یا هست یا نیست.نمی شود گفت خیلی کم بود یا خیلی زیاد.آدم یا تنهاست یا تنها نیست.سیصد و شت و پنج روز تنها بودم.آنطور که ... تنهایی وصف ندارد، تفسیر ندارد، درست همانطور که اندازه ندارد.بی اندازه است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۸:۵۴ قبل از ظهر توسط zmb |

یک نفر داد کشید الاغ، به من گفت، با عجله می خواستم از خیابان شلوغ رد بشوم، نه انگار پر از موتوری است، یکی از همان موتوری ها بود که می خواست حالی م کند الاغم.راست می گفت، بی هوا می خواستم رد بشوم.شلوغی مترو لهم کرده بود.مثل یک جنگجو برای یک مربع کوچک که بشود کفش هایم را در آن جا بدهم تلاش کرده بودم و وقت پیاده شدن خودم را و بساطم را که گوشه های مانتوام بود و کیفم و دنباله ی چادرم ، به زور از میان فشردگی لجوج و بسته و عصبی که نامش را مردم شریف ایران می گذاشتند، بیرون کشیده بودم.برای همین بود که آن خیابان شلوغ و پر سر و صدا به راستی معنای رهایی می داد که البته آنجا هم الاغ حساب شدم.

حوصله ی هیچ کس را نداشتم.یعنی حوصله ی هر آدمی را نداشتم.دلم می خواست بعضی ها سراغم را نگیرد و حرف از زیر زبانم بیرون نکشد...کسی اطرافم نپلکد و محبت الکی نثارم نکند.بیش از هر چیزی لازم بود میان جمعیتی باشم که مرا نشناسند و بودن و نبودنم برایشان مهم نباشد.همین آدم هایی که به وضوح با آدم حرف می زنند و یا اصلا به طرز واضحی هیچ وقت قرار نیست با آدم حرف بزنند. نمی شود به این آدم هایی که اطرافم هستند اعلام کنم که سراغم را نگیرید.خودشان هم نمی توانند متوجه احتیاج من به بی کسی بشوند.حتما باید همه چیز را برای همه توضیح داد.شعور ما انسانها کم است.درکمان از هم ناچیز است.

آرام آرام راه می رفتم و از پیرمرد دست فروش گندم می خریدم و به برگ های ریز و تازه سبز شده ی شمشادها نگاه می کردم و توی کوچکی گلهای خیلی ریز آبی که علف هرز حساب می شدند ماتم می برد و شمرده شمرده فکر می کردم، انگار داشتم کلمات ذهنم را برای کودکی کر و لال واگو می کردم، لب هایم به وضوح باز و بسته می شد تا آن آوا را که او نمی شنود بتواند ببیند...

دریده شد گلوی نی زنان عشق نواز،به نیزه ها که بریدندشان به نیزاران،

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۱۹:۵۳ بعد از ظهر توسط zmb |

توی صورت دختر ماتم برده بود.تند پلک میزد و ابروهایش را بالا می انداخت.موهایش می رفت که جو گندمی بشود.از ریشه هایش پیدا بود وگرنه اصل مویش رنگ داشت.از این قهوه ای ها که به زرد و قرمز بدرنگی می زند.اولش یک رنگ دیگر بوده است.کسی نمی رود این رنگ را انتخاب کند.

چشمهایش قشنگ بود و بینی اش را جراحی کرده بود و اتفاقا خوب هم تراش خورده بود.بی ملاحظه آدامس می جوید و زنگ می زد و پیام می فرستاد و زن ها که آنطرف تر با ترمز قطار مترو جیغ می کشیدند بی هدف نگاهشان می کرد.روی چانه اش چال افتاده بود و دو تا چال هم زیر چشمهایش داشت که به خطی می ماندند.روی صورتش، کنار دهانش جای زخمی بود.قرار یک قلیان کشیدن را گذاشت.دود جزیی از زندگی دختران شده بود.سنی نداشت اما از سفیدی موها و تیک های عصبی صورتش و آدامس جویدنش می شد فهمید از قشر های آسیب پذیر است.از این دخترهای خوشگلی که بیست و پنج شش سالشان است و توی یک خانواده ای که خانواده نیست ،سقفی است و چهاردیواری برای پوشاندن دعواها و فحش کاری ها بزرگ می شوند و یکهو به خودشان می آیند و می بینند چند جور رابطه ی بی سر و ته دارند و پول هایی که معلوم نیست از کجا حاصل شده و چند تا خط تلفن.

دخترک دعوایی سر یک سیم کارت را داشت رفع و رجوع می کرد.قطار ترمز محکمی کرد و نزدیک بود بیوفتد.نگهش داشتم.تشکر کرد.یکی از ایستگاهها که شلوغ شد رفت عقب تر ،داشت نگاهش را می چرخاند که چشم توی چشم شدیم.سر فرصت برایش لبخند زدم.مثل آدمی که بی حواس است و یک آن آشنایی می بیند، برگشت روی صورتم و جوابم را با لبخند داد.ایستگاهی که خط ها عوض می شدند من رفتم بیرون و او هم رفت.خطش را عوض کرد.من زدم بیرون.

دختر را دیگر نمی دیدم.حتی توی فکرش هم نبودم.پیاده مسیری را رفتم.رسیدم به مقصدم. نیم ساعت ماندم و برگشتم.خنکی عصر بهمن خوش بود.از صبح فقط دویده بودم.دلم نشستن یک جایی می خواست.برای زمانی که تا ابد تمام نشود.توی خیابان آرام راه می رفتم تا برسم به مترو و تماشا می کردم که آدم ها پشت شان را می کردند و رد می شدند.نه انگار من بودم ...نه انگار دیگران بودند.بی مقدار بودم.انسان بی مقدار بود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۱۹:۳۱ بعد از ظهر توسط zmb |

دوست دارم غزل بخوانم، از این غزل های پست مدرن، یا کلاسیک هم.حوصله ی کار کردن ندارم.هوا ابری است.هوا که ابری می شود دلم می خواهد راه بروم، از حالا راه بیوفتم و تا دم دم های غروب بروم.تنها باشم.از آن وقت هایی است که شب ها نمی خوابم، که حوصله ی کسی را ندارم، که تنهای تنها هستم و ساکتِ ساکت... چیزی تعریف نمی کنم، چیزی نمی گویم، زود می روم، دیر می آیم و نمی مانم .... هیچ جا نمی مانم که به حرف زدن واداشته شوم.همه اش تنها هستم، من و خودم... کتاب می خوانم، شعر می خوانم، آواز گوش می دهم ،  فکر می کنم، دعا می کنم و عمر می گذرانم... تنهایی عمر می گذرانم و چیز می خوانم و می شنوم و وقت هایی هم تکرار می کنم، آنچه دیده ام، فقط دیده هایم را تکرار می کنم، تجسم تصاویر آنهم بی کم و کاست، آرامش بخش ترین تجسم زندگی ام است.ژان پل سارتر است که می گوید چیزهای زیبا را باید به خاطر سپرد تا وقت هایی که نیستند هم آنها را ببینی.

از آن وقت هایی است که روزی چند آدم جدید وارد دنیایم می شوند، از سید خلیل عالی نژاد و کیخسرو پورناظری گرفته تا وارتان سالاخانیان و کوچک شوشتری تا فوکویاما و ژرژ بلاندیه تا سالوادور آلنده  و ویکتور خارا تا فرانسیسکو و هوراشیو که شخصیت های پرده ی اول هاملت هستند یکی یکی می آیند و نمی روند... فرق آدم هایی که اینطوری به زندگی ات اضافه می شوند این است که می آیند و نمی روند....

اینها مثل این دکترها و مهندس ها و مشاور ها و مدیر عامل ها و رییس ها و نابغه ها و نخبه ها و معمولی ها و غیر معمولی ها نیستند که پی شارلاتان بازی و کلاه برداری به آدم راه پیدا می کنند و می خواهند هر طور هست وقتت را بگیرند و فکر می کنند من پول و پله ای دارم یا از آن دخترهایی هستم که می شود با او خوش بود... آنهم وقتی که برای این جور آدم ها جز ناخوشی ندارم.یکهو سگ می شوم و طرف جا می خورد و می بیند که بله ... این جورش هم هست.گور پدرشان که فکر می کنند خر بزرگی هستند...

یک وقت هایی آن قدر پرتم و توی سرم چیزهایی خارج از محدوده ی لیزر و جراحی زیبایی و کفش و دستبند و طعم ناهار شرکت و رنگ شلوار و مدل کج کردن مو و طراحی روی ناخن است که انگار مربوط به سالهای دیگری هستم و با جادویی به این دهه آمده ام... دوران خواندن پروین اعتصامی و چای هل دم کردن توی قوری چینی، چادر گل دار سر کردن، ترشی های جور وا جور انداختن، خورشت بار گذاشتن، استکان های کمر باریک توی نعلبکی های لب طلایی چیدن، قصه تعریف کردن، پرده جمع کردن و باد دادن قالیچه ها و گردو شور کردن و مویز توی کاسه ی آبی ریختن تمام شده است.زن حالا موجود دیگری است که باید آدرس حفظ باشد، آدرس رستوران،آدرس آرایشگاه،آدرس حراجی،آدرس سالن مانیکور و پتیکور و کوفتی کور...زن حالا خلاصه است انگار توی یک کیف چهارگوش گنده و چرب و رنگی پر از لوازم آرایش.

من هنوز در عالم خودم گیر کرده ام ،عقب مانده ام و دارم می گردم دنبال هر چیزی که گل دار است، دنبال دم کنی های حصیری، تغار سفالی، سماور نفتی، دستگیره های چهل تکه، می گردم ببینم می شود وسط این همه پیشرفت بود ولی رب گوجه پخت و کدو قل قله زن تعریف کرد و  آواز دشتستانی گوش داد و گزارش روبط ایران و آمریکا را خواند به قلم یک نظامی از بهمن پنجاه و هفت تا آبان پنجاه و هشت آنهم از بین مقاله های مهرنامه...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۹:۷ قبل از ظهر توسط zmb |

مطالب قدیمی‌تر