یک نفر داد کشید الاغ، به من گفت، با عجله می خواستم از خیابان شلوغ رد بشوم، نه انگار پر از موتوری است، یکی از همان موتوری ها بود که می خواست حالی م کند الاغم.راست می گفت، بی هوا می خواستم رد بشوم.شلوغی مترو لهم کرده بود.مثل یک جنگجو برای یک مربع کوچک که بشود کفش هایم را در آن جا بدهم تلاش کرده بودم و وقت پیاده شدن خودم را و بساطم را که گوشه های مانتوام بود و کیفم و دنباله ی چادرم ، به زور از میان فشردگی لجوج و بسته و عصبی که نامش را مردم شریف ایران می گذاشتند، بیرون کشیده بودم.برای همین بود که آن خیابان شلوغ و پر سر و صدا به راستی معنای رهایی می داد که البته آنجا هم الاغ حساب شدم.

حوصله ی هیچ کس را نداشتم.یعنی حوصله ی هر آدمی را نداشتم.دلم می خواست بعضی ها سراغم را نگیرد و حرف از زیر زبانم بیرون نکشد...کسی اطرافم نپلکد و محبت الکی نثارم نکند.بیش از هر چیزی لازم بود میان جمعیتی باشم که مرا نشناسند و بودن و نبودنم برایشان مهم نباشد.همین آدم هایی که به وضوح با آدم حرف می زنند و یا اصلا به طرز واضحی هیچ وقت قرار نیست با آدم حرف بزنند. نمی شود به این آدم هایی که اطرافم هستند اعلام کنم که سراغم را نگیرید.خودشان هم نمی توانند متوجه احتیاج من به بی کسی بشوند.حتما باید همه چیز را برای همه توضیح داد.شعور ما انسانها کم است.درکمان از هم ناچیز است.

آرام آرام راه می رفتم و از پیرمرد دست فروش گندم می خریدم و به برگ های ریز و تازه سبز شده ی شمشادها نگاه می کردم و توی کوچکی گلهای خیلی ریز آبی که علف هرز حساب می شدند ماتم می برد و شمرده شمرده فکر می کردم، انگار داشتم کلمات ذهنم را برای کودکی کر و لال واگو می کردم، لب هایم به وضوح باز و بسته می شد تا آن آوا را که او نمی شنود بتواند ببیند...

دریده شد گلوی نی زنان عشق نواز،به نیزه ها که بریدندشان به نیزاران،

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۱۹:۵۳ بعد از ظهر توسط zmb |

توی صورت دختر ماتم برده بود.تند پلک میزد و ابروهایش را بالا می انداخت.موهایش می رفت که جو گندمی بشود.از ریشه هایش پیدا بود وگرنه اصل مویش رنگ داشت.از این قهوه ای ها که به زرد و قرمز بدرنگی می زند.اولش یک رنگ دیگر بوده است.کسی نمی رود این رنگ را انتخاب کند.

چشمهایش قشنگ بود و بینی اش را جراحی کرده بود و اتفاقا خوب هم تراش خورده بود.بی ملاحظه آدامس می جوید و زنگ می زد و پیام می فرستاد و زن ها که آنطرف تر با ترمز قطار مترو جیغ می کشیدند بی هدف نگاهشان می کرد.روی چانه اش چال افتاده بود و دو تا چال هم زیر چشمهایش داشت که به خطی می ماندند.روی صورتش، کنار دهانش جای زخمی بود.قرار یک قلیان کشیدن را گذاشت.دود جزیی از زندگی دختران شده بود.سنی نداشت اما از سفیدی موها و تیک های عصبی صورتش و آدامس جویدنش می شد فهمید از قشر های آسیب پذیر است.از این دخترهای خوشگلی که بیست و پنج شش سالشان است و توی یک خانواده ای که خانواده نیست ،سقفی است و چهاردیواری برای پوشاندن دعواها و فحش کاری ها بزرگ می شوند و یکهو به خودشان می آیند و می بینند چند جور رابطه ی بی سر و ته دارند و پول هایی که معلوم نیست از کجا حاصل شده و چند تا خط تلفن.

دخترک دعوایی سر یک سیم کارت را داشت رفع و رجوع می کرد.قطار ترمز محکمی کرد و نزدیک بود بیوفتد.نگهش داشتم.تشکر کرد.یکی از ایستگاهها که شلوغ شد رفت عقب تر ،داشت نگاهش را می چرخاند که چشم توی چشم شدیم.سر فرصت برایش لبخند زدم.مثل آدمی که بی حواس است و یک آن آشنایی می بیند، برگشت روی صورتم و جوابم را با لبخند داد.ایستگاهی که خط ها عوض می شدند من رفتم بیرون و او هم رفت.خطش را عوض کرد.من زدم بیرون.

دختر را دیگر نمی دیدم.حتی توی فکرش هم نبودم.پیاده مسیری را رفتم.رسیدم به مقصدم. نیم ساعت ماندم و برگشتم.خنکی عصر بهمن خوش بود.از صبح فقط دویده بودم.دلم نشستن یک جایی می خواست.برای زمانی که تا ابد تمام نشود.توی خیابان آرام راه می رفتم تا برسم به مترو و تماشا می کردم که آدم ها پشت شان را می کردند و رد می شدند.نه انگار من بودم ...نه انگار دیگران بودند.بی مقدار بودم.انسان بی مقدار بود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۱۹:۳۱ بعد از ظهر توسط zmb |

دوست دارم غزل بخوانم، از این غزل های پست مدرن، یا کلاسیک هم.حوصله ی کار کردن ندارم.هوا ابری است.هوا که ابری می شود دلم می خواهد راه بروم، از حالا راه بیوفتم و تا دم دم های غروب بروم.تنها باشم.از آن وقت هایی است که شب ها نمی خوابم، که حوصله ی کسی را ندارم، که تنهای تنها هستم و ساکتِ ساکت... چیزی تعریف نمی کنم، چیزی نمی گویم، زود می روم، دیر می آیم و نمی مانم .... هیچ جا نمی مانم که به حرف زدن واداشته شوم.همه اش تنها هستم، من و خودم... کتاب می خوانم، شعر می خوانم، آواز گوش می دهم ،  فکر می کنم، دعا می کنم و عمر می گذرانم... تنهایی عمر می گذرانم و چیز می خوانم و می شنوم و وقت هایی هم تکرار می کنم، آنچه دیده ام، فقط دیده هایم را تکرار می کنم، تجسم تصاویر آنهم بی کم و کاست، آرامش بخش ترین تجسم زندگی ام است.ژان پل سارتر است که می گوید چیزهای زیبا را باید به خاطر سپرد تا وقت هایی که نیستند هم آنها را ببینی.

از آن وقت هایی است که روزی چند آدم جدید وارد دنیایم می شوند، از سید خلیل عالی نژاد و کیخسرو پورناظری گرفته تا وارتان سالاخانیان و کوچک شوشتری تا فوکویاما و ژرژ بلاندیه تا سالوادور آلنده  و ویکتور خارا تا فرانسیسکو و هوراشیو که شخصیت های پرده ی اول هاملت هستند یکی یکی می آیند و نمی روند... فرق آدم هایی که اینطوری به زندگی ات اضافه می شوند این است که می آیند و نمی روند....

اینها مثل این دکترها و مهندس ها و مشاور ها و مدیر عامل ها و رییس ها و نابغه ها و نخبه ها و معمولی ها و غیر معمولی ها نیستند که پی شارلاتان بازی و کلاه برداری به آدم راه پیدا می کنند و می خواهند هر طور هست وقتت را بگیرند و فکر می کنند من پول و پله ای دارم یا از آن دخترهایی هستم که می شود با او خوش بود... آنهم وقتی که برای این جور آدم ها جز ناخوشی ندارم.یکهو سگ می شوم و طرف جا می خورد و می بیند که بله ... این جورش هم هست.گور پدرشان که فکر می کنند خر بزرگی هستند...

یک وقت هایی آن قدر پرتم و توی سرم چیزهایی خارج از محدوده ی لیزر و جراحی زیبایی و کفش و دستبند و طعم ناهار شرکت و رنگ شلوار و مدل کج کردن مو و طراحی روی ناخن است که انگار مربوط به سالهای دیگری هستم و با جادویی به این دهه آمده ام... دوران خواندن پروین اعتصامی و چای هل دم کردن توی قوری چینی، چادر گل دار سر کردن، ترشی های جور وا جور انداختن، خورشت بار گذاشتن، استکان های کمر باریک توی نعلبکی های لب طلایی چیدن، قصه تعریف کردن، پرده جمع کردن و باد دادن قالیچه ها و گردو شور کردن و مویز توی کاسه ی آبی ریختن تمام شده است.زن حالا موجود دیگری است که باید آدرس حفظ باشد، آدرس رستوران،آدرس آرایشگاه،آدرس حراجی،آدرس سالن مانیکور و پتیکور و کوفتی کور...زن حالا خلاصه است انگار توی یک کیف چهارگوش گنده و چرب و رنگی پر از لوازم آرایش.

من هنوز در عالم خودم گیر کرده ام ،عقب مانده ام و دارم می گردم دنبال هر چیزی که گل دار است، دنبال دم کنی های حصیری، تغار سفالی، سماور نفتی، دستگیره های چهل تکه، می گردم ببینم می شود وسط این همه پیشرفت بود ولی رب گوجه پخت و کدو قل قله زن تعریف کرد و  آواز دشتستانی گوش داد و گزارش روبط ایران و آمریکا را خواند به قلم یک نظامی از بهمن پنجاه و هفت تا آبان پنجاه و هشت آنهم از بین مقاله های مهرنامه...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۹:۷ قبل از ظهر توسط zmb |

همه ی آدم ها باید گوشه ای داشته باشند که امن و امان باشد ، برای خودشان باشد،نه آن برای خود بودنی که مالکیت دارد،آن برای خود بودنی که خودت برای خودت باشی،از آنجاهایی که صلح محض باشد و گوشه ای که پنج ساعت هم بی حرکت در آن نشستی کسی کاری به کارت نداشته باشد،بی پرس و جو و کنجکاوی و استنطاق شدنی.هر آدمی باید یک جایی برای رفتن و با خیال راحت نفس کشیدن برای خودش دست و پا کرده باشد وگرنه باید زودتر بجنبد، برای روزهایی که دل و روده ات از افتضاح اجتماع بهم می پیچد و این درهم پیچیدن بیشتر می شود.انگار هر روز می خواهد روی روز قبلی را کم کند و بگوید فکر کردی تو بدترین بودی،امروز بدتر است.

اینطوری است که می روی در آن گوشه ای که هزار بار راهت داده و هزار بار دیگر هم راهت می دهد می نشینی و از عمق جانت فقط همان دم ها را زندگی می کنی تا هوای ناپاکی دنیا بریزد از سرت بیرون.

در عالم را نمی شود بست ولی یک گوشه ای می شود جفت و جور کرد که کس و ناکس را به آن راهی برای سرک کشیدن نباشد.بی سر و صدا ،بی تفتیش،بی کلک...ساکت،آرام،پر نور. 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۲۱:۱۱ بعد از ظهر توسط zmb |

کتاب توی دستم بود و باران می بارید، باران که می بارد پشت چراغ قرمز ماندن را دوست دارم، یک جور آهنگی می زند انگار که خیلی وقت است انتظار شنیدنش را می کشی، شهر هم ساکت تر می شود، یا شاید من صداهای کمتری می شنوم، حتی پیش می آید که هیچ صدایی نشنوم،از ماشین پیاده شدم و ایستادم تا چراغ عابر سبز شود، چهل و چند ثانیه، خوش می گذرد اینجور وقت ها، بعدا که یادم می افتد می فهمم که خوش گذشته.آدمیزاد همین طور است، اندازه ی خوشبختی را آن لحظه که دارد آن را زندگی می کند نمی تواند متوجه بشود، بعدا می فهمد و می گوید خیلی خوب بود، پشت چراغ قرمز عابر ماندن، از آن چیزهایی است که به سختی می تواند حس خوشبختی به آدم بدهد ، جوری که بعدا هم یادش بیوفتی.

گلهای معرفت دستم بود، اثر اشمیت، سه تا داستان داشت، اولی اش را توی مسیر برگشت تا دماوند خواندم، چهل و پنج صفحه ، برای نیم ساعت،ده صفحه اش را توی تهران خوانده بودم، زود از شرکت آمده بودم بیرون ،از ترافیک خبری نبود، مسیر هر روزه ی یک ساعته ده دقیقه طول کشید، آنوقت از شهر خوشم آمد و از اینکه حالم خوش نبود هم. مریضی بهانه ی خوبی بود برای اینکه توی شرکت نمانم.مدتی بود با همکارها زیاد حرف نمی زدم، تا میشد ساکت بود صحبت چرا؟

هنوز باران می بارد، توی خانه مانده ام، کارهایی که هیچوقت سال حوصله اش را ندارم یا وقت اش را، یا حس اش را برای این روزهاست، روزهای مریضی ولع عجیبی پیدا می شود به خیلی چیزها.از صبح دارم می خوانم و می خواهم رزومه ام را برای یک دوستی بفرستم، ایمیلم مسخره ام می کند، دوباره ریدایرکت می شود به صحفه ی اول، خوشی زده است زیر دلم، این حرفی است که دیگران می گویند، علت رزومه فرستادن و دنبال کار گشتنم همین است،جیمیل هم این را فهمیده.

نشسته ام،دلم هم نشسته است، پس چیزی نمی رود، سر جایش است، مثل کسی که میخ چادرش را محکم می کوبد که یکجا بماند، دلم هم یکجا مانده است، پی کسی نمی رود، مثل ناظری است که تماشا می کند و نشسته است و آنچه از مقابلش می گذرد هرقدر هم جذاب باشد پشت سرش راه نمی افتد، می داند انگار این که می بیند یک نمایش است از یک تن و یک چیز ، رنگ و نقش و آرایشش عوض می شود اما همان است، برای همین نشسته است و تماشا می کند و چای می نوشد، با خیال راحت.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ساعت ۹:۴۸ قبل از ظهر توسط zmb |

مطالب قدیمی‌تر