X
تبلیغات
یادداشت های دیوانگی یک برنامه نویس

فایل با این اسم زیاد ساخته ام تا بحال، Diary. روی سیستم های اداری و شرکتی و شخصی و هارد و فلش.اولین کاری که بعد از روشن کردن کامپیوتر می کنم همین است، یا باید این فایل قبلا وجود داشته باشد و من بازش کنم و یا باید آن را بسازم.فونتش را تاهوما می کنم، سایز 9، راست چین و جاستیفای.می نویسم یا هو و دستم بی اختیار شروع می کند به دویدن روی دکمه ها.اگر کیبورد جدید باشد هر از گاهی باید نگاهی به آن بیاندازم و اگر کیبورد آشنا باشد به مانیتور نگاه می کنم و می نویسم.

این را دوست دارم، برای آدمی مثل من که اهل حرف زدن از خودش برای دیگران نیست این یک نعمت است، از هر ده دوازده صفحه چند پاراگراف به درد پست شدن در وبلاگ می خورد.

زیاد پشت میزم نبودم این هفته.می رفتم و دو سه ساعت بعد می آمدم و میدیدم که چیزی روی میزم زیاد شده و چیزی کم شده، تلفن وصل شده بود، شبکه قطع شده،دوباره نصب شده، نرم افزارهایی هم کم و زیاد میشد، تقویم رومیزی و چند چیز دیگر گذاشته بودند، صندلی ام عوض شده بود و لیوان های چای می رفت و می آمد و من گاهی یخ زده هایشان را می دیدم و نمی دانستم چه کسی این کارها را کرده است.

فاز کارم عوض شده است، آن بالای وبلاگ نوشته ام برنامه نویس اما نمی دانم چند وقت است مثل آدم کد نزده ام، دیباگ کرده ام ولی کد زیادی نزده ام، سرهم بندی کد ها و وصل کردن اینترفیس طراحی شده توسط یکی به کد نوشته شده توسط دیگری و رسم ارتباط تیبل هاو فلوچارت یک فرآیند و رسم فلوچارت بهینه سازی همان فرآیند و تقسیم قسمت های یک ماژول و تحلیل پروژه و چانه زنی برای گرفتن تایم بیشتر و قبول نکردن یک پروژه جدید و بحث بر سر رایزنی با تامین کننده ها برای گرفتن دیتا و دادن گزارشات به مدیران و سعی برای هماهنگ کردن تیم پشتیبانی با تیم فنی و رفع سوتفاهم ها و راضی کردن نیروی مالی برای پذیرفتن حجم کارها و ماست مالی اشتباهات فنی در خروجی های فرستاده شده به بخش های دیگر و تصمیم گیری برای اولویت دادن به پروژه های موجود و زدن زیرآب یک بخش دیگر که دائم مشکلاتش را به تیم فنی می فرستد و نیروهایش مثل دم پایی نشسته بالای سر برنامه نویس ها سبز می شوند و تفهیم مدیران برای منفک نگه داشتن یک پروژه ی بزرگ و یافتن یک حفره ی دزدی داخلی و حرص خوردن و حالت تهوع گرفتن از این موضوع و فکر کردن به راه حل فنی که بشود راه دزدی را بست و خوردن به یک مشت در بسته و کم آوردن کاغذ و خشک شدن خودکار و دنبال خودکار گشتن و کاغذ از این و آن گرفتن،اینها برنامه نویسی  محسوب نمی شود و من بی خودی دلم را خوش کرده ام.

نمی دانم در یک چنین آش شله قلم کاری که دست و پا می زنم آدم ها شُغلم را چرا می پرسند، یکهو انگار همه از راننده تاکسی و فروشنده ی مغازه ها گرفته تا دوست های تازه و قدیمی و فامیل کنجکاو شده اند که بدانند من چه کاره ام و به هرکسی یک جوابی می دهم.ولی تصمیم گرفته ام برای دلخوشی خودم به همه بگویم برنامه نویسم، بهتر است.آقا جان من برنامه نویسم اما به پختن مربای بِه علاقه ی زیادی دارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط zmb |

حالا یک طوری شده ام که با خودم می گویم باید چه کار کنم، بروم توی شرکت و کارها را راست و ریست کنم و یک مشت تسک جدید برای خودم و بقیه تعریف کنم و سرکشی کنم که انجام شد یا نه و مدیرها هم برایم تعیین تکلیف کنند بعضی وقت ها و من سفیهانه بپذیرم و بعد به خودم بگویم "عمله ی ظلم" و بنشینم کنار بچه های گروه و نرم نرم غر غر کنم ، جزئی تر که به روزهایم نگاه کنم می شود اینکه روزی چهل تا چای بخورم ، نصفه نصفه، ناهارم را تند تند کوفت کنم، چون آنجور ناهار خوردن من کوفت کردن محسوب میشود، مسیر رفت و برگشت عزا بگیرم که باید از هرچه توی ماشین پخش می شود مستفیض شوم و هزار بار خدا را شکر کنم اگر راننده ضبط ماشینش خاموش باشد، و روزها.. روزها طولانی می شوند و می شود دیرتر برگردم خانه.

مثل آدمی ام که یکهو فهمیده این کارها را اینهمه وقت کرده است و چیزی نشده، خب پس چرا برود دوباره خودش را مشغول همان ها کند، مثل آدمی شده ام که یادش رفته بود به خاطر پول کثیف و چرک کف دستی و بی ارزش است که این کارها را می کند که همه هم می گویند شعور نمی آورد و انسانیت نمی آورد، اما همه هم می گویند بدون پول هم نمی شود البته.بعد به این نتیجه می رسند که اصلا همه چیز همین پول است و من حالم یک جوری می شود، و خسته می شوم از اینکه موضوع خوبی نیست این پول ولی از بس متظاهرم این را می گویم، چون آدم در مورد هر چه حرف می زند به همان هم فکر می کند و من وقتی یک پاراگراف درباره ی موضوعی می نویسم پس به آن فکر کرده ام و بی خود می کنم که می گویم حالم را بهم میزند، اگر حالم را بهم می زد اصلا به آن فکر نمی کردم، پس فکر می کنم حتی اگر درباره اش اظهار بی علاقگی کنم و اینطوری است که می شود فهمید آدم ها درباره ی هرچه حرف می زنند به آن هم فکر کرده اند و می کنند و به این ترتیب زیاد مهم نیست ادعایشان چه است.

دروغ است اگر بگویم همه ی زندگی ام همین است، آدم چرا دروغ بگوید که بقیه فکر کنند خیلی سرش شلوغ است، نه آقاجان، اینطور نیست،اصلا مخصوصا سرم را از بعضی مسخره بازی ها و شلوغ کاری ها و کارهایی که آدم را به سگ دو زدن مجبور می کند خلوت کرده ام، دلم نمی خواهد بیخودی به کاری مشغول بشوم و فکر کنم بهتر است.نمی دانم اصلا از کی اینکه آدم سرش خیلی شلوغ باشد و مثل سگ پا سوخته بدود و خودش را هزار جور پر کار نشان بدهد شد ارزش،در حالی که اصلا هم ارزش ندارد ، اشتباه هم ممکن است باشد اما من این جور به مزاقم خوش تر است، آن جور را هم امتحان کردم و خبری نبود، طرفِ آرام و کم دغدغه راحت تر است.شوخی هم ندارم.

پ.ن:روزی مقسوم است، هر طور که بجنبی همان جور نصیب می شود، عمل آدم است که حلال یا حرامش می کند،مضمونی شبیه این را لطیفی می گفت.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط zmb |

باران می بارد، تند می بارد، ریز می بارد، در یک عالم بی حد و حصری از بهار می بارد، روی شکوفه های خیلی زیادی که همین دو روزی تند تند باز شدند می بارد، اولش باران نبود، توی خیابان که می رفتم صورتم خیس می شد، نم نم، نه آنکه بشود گفت خیس است،رطوبتِ دانه دانه ای بود، انگار توی یک مه غلیظی راه بروی، چیزی روی صورتت می نشست، به این می مانست که دانه های شبنمی میان آسمان و زمین را گرفته باشد.بعد باران شد،واقعی شد، تند شد، آن دورتر معلوم نبود، باران متصل که می بارد انگار مه ریخته باشد پایین، کمی دورتر از تو پیدا نیست.

اوتره می خواستم، اوجی و اناریجه و زولنگ و گشنیز و تره و پیازچه و ده تا دسته سیر، هزار، همه بود، اوتره نبود،برگشتم،باران تند تر شد، شُرشُر حالا.بچه های توی خیابان می دویدند و داد می زدند "اوه اوه بارووون می زنه! اوووووووه، چه باروووونی!"، همان بچه ها شیطانی که آدم نیستند.ولی بچه ها هم آدمند، به خاطر شلوغ کاری و بی ادبی و نزاکت ندانستن که نمی شود گفت آدم نیستند.

این شب ها را دوست دارم، این بی خیالی و کنده شدن از عالم و آدم را دوست دارم،این فکر نکردن به خیلی چیزها را دوست دارم، اینکه حواسم می پرد به هر سویی و پیدا می کند یک چیزی را که وصل است به زندگی و اینکه در این نظم ماجراها و دنیا و آدم ها مانده ام خوشم می آید، اینکه علیرضا قربانی دارد می خواند را دوست دارم :

من نه خود می روم/او مرا می کشد/کاه سرگشته را/کهربا می کشد/چون گریبان ز چنگش رها می کنم/دامنم را به قهر از قفا می کشد/دست و پا می زنم/می رباید سرم/سر رها می کنم/دست و پا می کشد

بخت آنجا خوش می شود که هیچ کجای دنیا برایم فرقی ندارد، هر کجا باشم دلم هست و من هستم و او هست و می بارد و می گوید و می رقصد و می تابد و می بیند و می داند و شکوفه می کند و سبز می شود و می خروشد و گسترده می شود و می گدازد و من زیر پایم را سفت نمی کنم تا او مرا سُر بدهد... سُر بخورم.بخت آنجا خوش تر می شود حتی، که تو مو به مو زندگی می کنی، مو به موی زندگی را زندگی می کنی...

*اوست گرفته شهر دل/من به کجا سفر برم

+ نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط zmb |

هیچ کدام از چیزهایی که برایم مهم بود ارزشی مطابق با قبل ندارد، مثل این است که بعد از سیصد سال از غاری بیرون آمده باشی و فکر کنی مدت کوتاهی خواب بودی، به سرعت بخواهی به دغدغه های قبل از به خواب رفتنت برسی اما یک نفر بیاید و بگوید رفیق تو مال سیصد سال قبلی! بی خیال!

آن وقت به گمانت همه چیز بیهوده می شود،از زندگی امروز هم چیزی نمی دانی و آنوقت است که فقط به این فکر می کنی که باید روزها را آنطور که دوست داری بگذرانی، حالا فکر می کنم اگر این طور بود چه می کردم، اگر قرار بود روزگار را بدون آن همه قیدی که زندگی ام داشت بگذرانم چه می کردم و درست در همین وقت است که آدم متوجه می شود چقدر برای شخصِ خودش زندگی کرده، برای وجودی که ممکن بود در هزار سال پیش به دنیا می آمد یا هزار سال بعد.

اگر قرار بود از همه چیز بگذرم ، از کار و مسائل پروژه ها و کلاس ها و آدم ها و ارتباط ها و تماس ها و دفاع ها و مطالعه و کتاب و مجله و قرار و گفت و گو و برو بیا و ...اگر قرار بود از همه ی دغدغه هایم بگذرم، نه چون خسته ام کرده اند یا بیهوده اند یا هر چیزی ، بلکه چون دیگر عملا وجود نداشتند، یعنی اگر اتفاقی بیوفتد که جبرا همه شان از میان بروند،آنوقت باقی عمرم را چه می کردم، آن چه دوست داشتم چه بود.

رفتم توی حیاط، اینجا صدای بیست تا خروس می آید، هر کدام از گوشه ای، اولی شان ساعت سه و نیم جدید می خواند، تا دم غروب می خوانند، دو تا سیر کشیدم از باغچه بیرون، چند پر سِرسِم چیدم، بویش آدم را گیج می کند از خوشی، بعد از ظهری بیرون بودیم، یک زمین سبزی آن پشت ها هست، دورتر پر از درخت پرتقال بود و نارنج، نشستیم و برگشتیم، حالا می خواهم ماست را سیر و سرسم بزنم، با نان بربری و میرزاقاسمی برای شام، گنجشک اینجا کم هست، بیشتر چلچله اند، دو تا یاکریم هم هستند که وقتی می خوانند دلت نمی آید نگویی ای جان!

اینطوری بعضی وقت ها از تمام زندگی ای که داشتی کنده می شوی و پرت می شوی جایی سیصد سال دورتر، آنوقت است که باخودت فکر می کنی من برای خودم ، برای شخصِ خودم چه دارم تا زندگی خوش باشد... دم و بازدم هایم خوش باشد...

+ نوشته شده در جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط zmb |

مبارک گردان، هر نفَس را بر تمام نفوس،

مبارک باشد هر نفَس بر شما

مبارک این روزها

مبارک این سال

مبارک همه ی سالها و روزها و نفَس ها

مبارک...مبارک بادا بر شما... :)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط zmb |

مطالب قدیمی‌تر