وقتی می نویسم، ناخودآگاه به اینکه در چه ساعتی از چه روزی و چه سالی هستم فکر می کنم، ناخودآگاه به اینکه آن جایی که نشسته ام و می نویسم کجاست فکر می کنم و به اینکه آنجا چه کار دارم هم فکر می کنم، به این فکر می کنم که اگر می خواستم بروم جای دیگری آنجا کجا بود و با چه کسی می رفتم و چه می گفتم، به موسیقی که گوش می دهم فکر می کنم و اگر چیزی پخش نباشد یک چیزی گوش می دهم، اینکه چه چیزی گوش می دهم به حالم بستگی دارد و وقتی آن موسیقی را گوش می دهم حالم را با خودش دگرگون می کند.

مثلا وقتی اولِ موسیقی بهار دلنشین را گوش می دادم فکر کردم خوب است و حالا دلگیر شدم، اولش مرا یاد قصه های مجید می اندازد که بی اندازه دوستش داشتم و هنوز هم بی اندازه دوستش دارم، کسی که در آن سن و سال ده دوازده سالگی قصه های مجید را دیده باشد می فهمد دوست داشتن یک قصه چطوری می شود.

اول ترانه بهار دلنشین مرا یاد کودکی ام می اندازد و ظهر های جمعه و انتظار ساعت سه که قصه های مجید پخش می شد، و بعد که بنان شروع می کند به خواندن دلم میگیرد، آسمان انگار ابری می شود و یک حس تازه را تجربه می کنم، تجربه ای که مربوط به آدم های سی ساله است، آدم در سی سالگی اش می تواند هر کاری که دوست را انجام بدهد، اما دلش هر کاری را نمی کشد.

آدم وقتی سی سالش می شود شروع می کند خودش را برای سالهایی آماده کند که فقط باید بنشیند و به جوانی اش فکر کند، باور کردنی نیست که عمر به این زودی رفت، آن سالهایی که همه گفته بودند غنیمت است و باید قدرش را دانست و من هیچوقت آن موقع نمی دانستم مگر چه خبر است که انقدر سفارش به قدر دانستن می کنند و الان فهمیده ام، خبری در سالهای اول جوانی و و بی مسئولیتی است که هیچ وقت تکرار نمی شود، سالهایی که نگران آینده و بازنشستگی و موقعیت شغلی پایدار و زندگی ات نیستی ... هیچ خبری نیست و این خودش بزرگترین امتیاز هفده هجده سالگی آدم است تا ده سال بعدش و ناگهان وقتی بر سی سالگی می ایستی و میبینی که این هم گذشت ...

 آخ که چه دلگیر می کند مرا بهار دلنشین...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۴ساعت ۱۴:۱۳ بعد از ظهر توسط zmb |

عمر وبلاگ خواندن دارد به سر می رسد، نه آنکه من بخواهم عمر چیزی را به ته برسانم، خودش تمام می شود، مثل عمر بحثکردن در فروم ها ، مثل عمر چت کردن با یاهو مسنجر،مثل عمر گروه های ایمیلی، مثل عمر پیاده روی رفتن در عصر های تابستان!

یادداشت های روزانه یک مثلا برنامه نویس

https://telegram.me/yek_barnamenevis

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۴ساعت ۱۴:۲۰ بعد از ظهر توسط zmb |

ساعت شش و بیست دقیقه آمده بودم بیرون ، جاده را تماشا کرده بودم، دو سه تا تصادف اساسی را رد کرده بودیم، هم من و هم راننده ، حسابی گردنمان را کشیده بودیم که تا آنجا که می شود دید را ببینیم، کتاب خوانده بودم، "مرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد!"،یوناس یوناسُن نوشته بود ،آنقدر با مزه بود که نتوانسته بودم جلوی خنده ام را بگیرم ، هوای لعنتی تهران را باران تمیز کرده بود ونفس روان می رفت و برمی گشت، روزهایی که هوا کثیف است قفسه سینه ام درد می گیرد.

تهران که رسیدم یک غزل خواندم، یک دو بیتی، چند جمله، جواب پیام های آخرشب یکی دو نفر را داده بودم، چند صفحه از کتاب ژن خودخواه را خوانده بودم،در واقع مقدمه اش بود، پی دی اف ترجمه شده از ریچارد داوکینزِ بی خدایِ شک گرایِ داروینیستِ منقد ایمانِ ضد الهیاتِ استاد دانشگاه آکسفوردِ متولد کنیا، توی گوشی چشمم را اذیت می کرد، برگشتم به همان پیرمردی صد ساله ای که از پنجره پرید.بیست صفحه خواندم، از بیست تا چهل، سوسیالیزم را به باد تمسخر گرفته بود و همه ی چیز های دیگر را حتی. یک طوری که دلم می خواست با آرنج بزنم به بغل دستی ام و بگویم ببین چی نوشته!

از جلوی دکه روزنامه فروشی رد شده بودم، مهرنامه خریدم،دوازده هزار تومان، باز گران تر شده بود، دو سه تیتر را خواندم، یک پاراگراف از یک مقاله، عکس هایش را نگاه کردم، به گمانم خیلی ... دلم نمی خواهد نظر بدهم. حتی نمی شود گفت که حس کردم جریان مهرنامه هم افتاده است دنبال همان جریانی که دارد .... بی خیال.نمی شود هر حرفی زد، فرض کن اصلا نظری ندارم و عین یک ربات فقط می خوانمش.

می خواستم بقیه ی راه را که توی تاکسی بود و یک ربع طول می کشید یک سخنرانی گوش بدهم که تازه دانلود کرده بودم ولی هندز فری دیشب جا مانده بود توی شرکت.خیابان ها را تماشا کردم و هی جا به جا شدم و هی نایلکسی که شیرکاکائو و خامه شکلاتی و بیسکوییت کاکائویی و ماست و بادمجان تویش بود را تکان دادم و خوراکی هایش را نگاه کردم و بعد فکر کردم چرا همه چیز را با یک طعم برداشته ام، لابد اگر یک کارخانه ای ماست شکلاتی زده بود از آن هم خریده بودم، به نظرم رسید که در خرید امروزم آدم احمقی بوده ام.

حالا شرکتم،دو سه تا جک خواندم، یکی ش بامزه بود،بگو مگویی در گروهی که کاری است پیش آمد که مودبانه بود ولی ناجور بود.حالا هفت-هشت تا سایت را دارم بررسی می کنم، مربوط به یک بازار خاص است که پروژه ای در آن بازار می خواهند راه بیاندازند.

هنوز آلبوم خداوند اسرار را گوش می دهم.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۴ساعت ۱۰:۱۸ قبل از ظهر توسط zmb |

یک جوری که انگار با همه ی عالم لج کردم فایرفاکس را بستم، پراکسی روی فایرفاکس ست شده است، اینهمه سایت و وبلاگی که "نباید بخوانیم" را با آن باز می کنم، حالا یکهو غمگین شدم، دست خود آدم نیست، یکهو غم عالم می ریزد توی دلت، هوشنگ گلشیری مقصر بود این دفعه.غم عالم را ریخت توی دلم.

شاید هم تقصیر آلبوم آخری که از همایون شجریان به دستم رسیده است باشد، خداوندان اسرار را گوش می دهم، "ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست/بی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیست/این سبزه که امروز تماشاگه ماست/تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست"

 شاید تقصیر سروری است که گزارش کندی نرم افزار شرکتش را می دهند و امروز دانستم که همه اش 4 گیگ رم دارد.با این وصف فقط باید عکس از task manager سرور به مدیر شرکت فرستاده میشد.

شاید تقصیر دی باشد، دی باشد، سرد باشد، بوی گلاب و قهوه توی سرت پیچیده باشد، تنهایی چرخ بزنی توی سالهایی که گذشته است و هوا واژگون باشد روی دلت.

دوباره فایر فاکس را باز کردم، از این چیزهایی که واضح است و همه مان به آن عادت کرده ایم زیاد است،چیزهایی که نباید بخوانیم.

دیشب قصه خوانده بودم ، قصه ی تکراری فریدون و ضحاک را اینبار از زبان یک داستان پردازی که کتابش می توانست خوب باشد برای دوره ای که نوجوان بودم، "پارسیان و من" ، آرمان آرین.کتاب اولش ماردوشان بود و ظلم و مغز جوانان. تا نیمه اش برایم بس بود، شاید تمامش نمی کردم.جلد های بعدی را هم نمی خواندم، قصه معلوم بود،از سن فضا پردازی اش هم گذشته بودم.نه اینکه نباید بخوانیم، خواندنش تکرار مکررات است، "زهر مکرر".

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی ۱۳۹۴ساعت ۱۱:۵۰ قبل از ظهر توسط zmb |

حال جسمی ام طوری نبود که بخواهم برخیزم و کارهایم را راست و ریست کنم، باید یک ساعت یا کمتر یا بیشتر می نشستم، هنوز اولین ساعت های روز بود، از اولین روز هفته، از اولین روزهای زمستانی که نمی دانستم سخت است یا آسان و برایم مهم هم نبود، من تحمل می کردم.دلم می خواست دیگران "قرار" بگیرند و آرام باشند.همان دیگران که شاید حتی به فکرشان خطور نمی کرد که من ممکن است چه چیزی از زندگی کردن بخواهم، همینکه می رفتم و می آمدم و روی پاهایم می ایستادم کافی بود، الان نمی توانستم روی پاهایم بایستم، توانم تحلیل رفته بود، گاهی آدم اینطور می شود، یکهو جان از دست و پایش بیرون می رود و فقط باید بنشیند.

حالا از آن وقت ها بود، و برای این ساعت و اینکه چه می شود انجام داد که جان در دست و پاهایم نبود هیچ فکری بجز نوشتن به ذهنم خطور نمی کرد، به اطرافم بدون دقت بودم، بی دقتی ام شاید بعد ها به رخم کشیده میشد، که مثلا شما حواستان نیست دارید چطور برخورد می کنید، حواستان نیست چه می گویید، حواستان نیست بقیه چه کار می کنند، حالا یک ساعت است یا بیشتر یا کمتر که باشد! حواسم نبود و توجیهی هم نداشت.

این یارو که اینجا نشسته تقریبا هیچ کاری ندارد، انگار نه انگار، بعضی از آدم ها را نمی توانم درک کنم، عاجزم و نادان، چیزی از زندگی شان نمی دانم و از کارهایشان سر در نمی آورم، وقتی یک نفر یک وری می نشیند پشت میزش که یعنی اصلا کاری به کار دم و دستگاه جلویش ندارد و سرش دائم در گوشی اش است می مانم که آن آدم برای چه آمده به آن طرز در یک محیط کاری نشسته است،این قضیه غامض بوده است برایم همیشه.

به این نتیجه رسیده ام که کنترل روزانه ، کارها را سریع تر جلو می برد، در تیم های کوچک هر روز یا یک روز درمیان باید جلسه گذاشت و برنامه ها هم کوتاه مدت باشد، وقتی جلسات هفتگی می شود کار از دستت در می رود و انجام دهنده هم تا جاییکه می شود لِفت می دهد، این لفت دادن مثل لفت دادن در این شبکه های اجتماعی نیست، وقتی در کار لفت میدهی، هستی، سر جایت نشسته ای، هی این طرف و آن طرف می زنی، کار جلویت است، تو هم هستی، حالش را نداری که تمامش کنی، صد تا چیز هست که باعث می شود پشت میزت باشی وقتی حال و حوصله نداشته باشی یک کاری را با سرعت و دقت انجام بدهی، هزار و یک دلیل هم می توانی بتراشی برای لفت دادن، بستگی دارد برای چه کسی بخواهی توجیه کنی، لفت دادن اما در شبکه های اجتماعی ، این است که تو قال قضیه را می کنی، می رود پی کارش، می روی پی کارت.

 پ.ن: "میم" عزیز، آدرس وبلاگتان را ندارم، پیام خصوصی گذاشته اید و امکان پاسخ نیست، اما پیشنهادم برای موردی که فرمودید،که هم کاربری راحت و هم هزینه کم باشد،فعلا، راه اندازی یک کانال در تلگرام است.

+ نوشته شده در شنبه پنجم دی ۱۳۹۴ساعت ۱۰:۵۶ قبل از ظهر توسط zmb |

هیچوقت نمی شود انتظار داشت که در یک جایی مثل ایران بتوانید یک متخصص نامگذاری پیدا کنید،که مثلا بیاید بنشیند یک دموی پر و پیمان از نرم افزار شما ببیند یا اصلا هر محصول دیگر، و چنان با قدرت‌نمایی در بازی حیرت‌زای مضمون‌آفرینی و خیال‌پردازی نامی موزون و متناسب انتخاب نماید که به قول بچه "مزلف"* ها شاخ باشد و بازار را فتح کند و سر زبانها بیفتد و بعد محصولش حسابی بفروشد و یک پول حسابی هم نامگذار محترم و صاحب فراست* و بی نظیر به جیب بزند و برود و شما انقدر بعد از آن سود برده باشید از آن نامگذاری و  آنقدر راضی باشید از اوضاع که برای بقیه ی مسائل زندگی تان هم تصمیم به نامگذاری بگیرید و اگر کسی از شما سراغ یک نامگذار فوق العاده را گرفت هم بی درنگ در بیایید که یک نابغه اش را می شناسم! فلانی است!

 من چون نرم افزاری هستم دردم نام گذاشتن روی نرم افزار است وگرنه نام گذاشتن روی هر چیزی می تواند درد باشد،البته درد نیست ، اما وقتی دنبال نسخه می گردی برایش در نتیجه به دنبال درمان می گردی و وقتی دنبال درمان می گردی یعنی یک دردی وجود دارد که دنبال درمانش گشته ای، پس در حال حاضر می توانم خودم را آدم دردمندی حساب کنم و وقتی تو یک آدم دردمند حساب می شوی ممکن است، نه بدیهی است که این انتظار برایت بوجود بیاید که دیگران باید بیایند به عیادتت، و گل و شیرینی و کمپوت گیلاس و گلابی و در شرایطی که خیلی عزیز کرده هستی کمپوت آناناس برایت بیاورند و اصلا اگر دیگران خبر بشوند که دردمندی تلفن بزنند و حالت را بپرسند و حتی پیام بدهند و در مواردی ایمیل بفرستند و تو با هجمه ی عظیمی از سر زدن ها و احوال پرسی ها و تلفن ها و برو بیاها مواجه می شوی و هر لحظه باید منتظر مهمان باشی و تدارک ببینی و پذیرایی کنی و خوشحال بشوی و فکر کنی چقدر دوست های خوبی داشتم و یادم نبود... و حالا که به این جای ماجرا رسیده ام دلم می خواهد از تمامی کسانی که قدم روی چشم بنده می گذارند و می آیند عیادتم و یا پیام می فرستند و ایمیل ارسال می کنند و تلفن می کنند و حسابی به خاطر من به زحمت می افتند، هر چند راضی به زحمتشان نیستم، اما، بپرسم "نامگذار خوب سراغ داری؟" و در دنباله توضیح بدهم که دموی پر و پیمان هم می دهیم و وقتی محصول مان محصول شد و فروخت یک پول حسابی هم به طرف می دهیم و اساسی از خجالتش در میاییم و به این و آن هم معرفی اش می کنیم که کار و کاسبی اش سکه شود! بله آقاجان! کار و کاسبی اش سکه می شود!

*مزلف: کسی که زلف می گذارد ، از این لغت به جای ژیگول استفاده می شود.

*فراست: هوش و ذکاوت

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۴ساعت ۱۴:۵۷ بعد از ظهر توسط zmb |

از شرکت که زدم بیرون خیلی سرد نبود، شاید هم بود اما من حسابش نکردم، مثل آدم هایی بودم که چند سال در جای دورافتاده و سردی ، نه به سردی سیبری، اما سرد و خشک زندگی کرده اند و جان سالم به در برده اند، از سالهای دور که هیچوقت به خاطر برف و سرما نمانده بودم توی خانه جان سالم به در برده بودم و حالا هر چه هوا سرد تر و برفی تر میشد من بیشتر احساس آرامش می کردم، آن جان سخت بودن به کار می آمد و راضی ام می کرد انگار.

چند تا راه داشتم، می توانستم بروم  شرکت قبلی سر بزنم، از سر تا ته آن سازمان برایم تداعی ناخوشایندی داشت و از طرفی آدم هایش را دوست داشتم و این یک تناقض لعنتی درست می کرد و هنوز دلم نخواسته بود آن قدر به آن فکر کنم که تکلیفش روشن شود،می توانستم بروم یک جایی اطراف غرب تهران ، آدرس را باید می پرسیدم ، یک جلسه نسبتا خصوصی بود با یکی از آدم های مطرح در جامعه شناسی،برایم هیجان انگیز بود ولی در دلم درباره اش سکوت کرده بودم تا بعد که اگر دوباره دعوت میشدم، می توانستم بروم اطراف میدان توپخانه که یک جور پاتوق محسوب می شد برایم، جایی نه مثل قهوه خانه ای که بنشینی و قلیان بکشی و چای پشت چای و نه مثل حجره ی یک رفیق قدیمی که سیگار با سیگار روشن کنی و از عالم و آدم بنالی، پاتوقی بود که برای من شکل و شمایل قابل وصفی نداشت و آنقدر قبولش داشتم که نیازی نمی دیدم تعریف کنم کجاست و دفاع کنم از اینکه به دردم می خورد و پاتوق خوبی است، به هیچکس توضیح نمی دادم و اصلا حرفش را هم نمی انداختم تا همانطور برای خودم بی تعریف و بدون انگ و برچسب باقی بماند.

آن وقت که میشد این راهها را رفت میدان ونک بودم و یک نفر داد می زد رسالت، ماشینش میدل باس بود، رفتم بالا، آن جلو نشستم که نور کافی بود برای کتاب خواندن،کنار راننده که صندلی کوتاه بود و جای پا اندک، سرم را کردم توی کتاب، رسالت منتهی میشد به خانه، قبلش سه راه تهرانپارس و جاده دماوند. هیچ کدام از این مسیرهایی که میشد بروم را نرفته بودم. وقتی رسیدم اذان بود، به دو رفتم توی مسجد، کفش هایم را جلو در گذاشته بودم، بین دو نماز آوردمش توی جاکفشی، مسخره است که دو قدمی خانه کفشت را بدزدند.

وقتی رسیدم خانه اول یک نودل درست کردم و داغ داغ بلعیدمش، یخچال خراب بود و محتویاتش  روی پله و پشت پنجره های آشپزخانه چیده شده بود و هیچ چیز را نمیشد پیدا کرد، یک سرگرمی بزرگ بعد از رسیدن به خانه دید زدن یخچال بود و اینطوری حذف شده بود، ولو شدم جلوی بخاری، ارض ملکوت خواندم، هانری کُرین، با یک ترجمه ای که در عصر حاضر افتضاح حساب می شد، جمله های شش هفت خطی که سر و تهش را باید چند بار می خواندی تا سر در می آوردی،بی خیال فهمیدن خیلی از جمله ها شدم، هر چه از همان یکبار خواندن گیرم می آمد بس بود.خواننده این جور کتاب ها تربیت نشده بودم هرچند این هم هنری بوده برای خودش، اینهمه دراز حرف زدن! 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت ۱۴:۲۱ بعد از ظهر توسط zmb |

توی اتوبوس کتاب می خواندم، درباره اساطیر هند و چین و ژاپن بود،بخش اولش اسطوره های هند بود، زنی به نام سیتا روزگاری به دست دشمن شوهرش اسیر شده بود و آقای همسر بعد از اینکه زنش را نجات داده بود تصمیم گرفته بود بیاندازدش در آتش،به خاطر اینکه جسم همسرش به دست دشمن آلوده شده بود یا چیزی شبیه این، ولی زن از آتش سالم بیرون می آید، این یعنی اثبات خیانت نکردنش(!) در دوران اسارت و پذیرفته شدن توسط آقای همسر. اسطوره ها در همه ی سرزمین ها تکرارند  انگار، داستان هایی که راه رفته اند، پرواز کرده اند ،در آب شناور شده اند و هر زمانی از سرزمینی سر درآورده اند.

بوی دهان ناشتای دختری که کنارم ایستاده بود باعث شد سرم را چرخاندم به سویش، دلم می خواست از این قرص های نعنا یا آدامس داشتم و یکی می دادم که بگذارد روی زبانش و این بو، بند بیاید، چیزی بود که کلافه ام می کرد، صبح های زود اینطور بود، بوی دهان ناشتای آدم ها توجه ات را به چهره شان جلب می کند، خودم هم یکی از این آدم ها بودم.

ایستگاه را داشتم جا می انداختم، مثل یک خطی که وسط نوشته ای ممکن جا بیوفتد. ساختمان تئاتر شهر را دیدم، بساطم را جمع کردم که بزنم بیرون از اتوبوس،آخرین نفر پیاده شدم، اتوبوس خلوت شده بود و راه افتاد که برود. همه چیز آویزان بود از دست هایم، در چند قدم ، اول نشانه را لابه لای کتاب را گذاشتم که گم نکنم تا کجا خوانده ام و بعد موبایل را چپاندم توی جیبم و هندز فری را توی گوشم جابه جا کردم که کشیده نشود، تک نوازی تار علیزاده داشت می نواخت و حیف بود به آنجا که رسیده بود قطعش کنم، دسته های نایلکسی که ظرف غذایم تویش بود را روی مچم مرتب کردم و کیفم را حائل انداختم. گاردی که ورودی مترو ایستاده بود حواسش جمع ِدست همه بود، ظرف غذایم را دید زد،شاید با خودش ناهارم را حدس زد، حالا از آدم هایی محسوب می شد که فهمیده بود جمعیت زیادی از آدم ها صبح ها ناهار به دست می روند سر کار، سالهایی که کارفرما زورش می رسید هزینه ناهار را تقبل کند گذشته بود،گاردی اصلا ایستاده بود که اینهمه ورود و خروج را ببیند. با سلاح و ژست آماده به شلیک اش خیالت را آسوده می کرد که حواسشان جمع است. حالا چند روزی می گذرد از وقتی که این گاردی ها شهر را نظامی کرده اند، ورودی ایستگاههای بی آری تی که همان اتوبوس است به سبک تهران، ایستگاههای مترو و جاهای پر تردد ایستاده اند، دو تا دو تا ، سه تا سه تا و تنها. موتوری هایشان هم گاه و بی گاه دیده می شوند که دارند چرخ می خورند توی شهر و یکی که نداند فکر می کند دارند می روند یک جایی، سر قراری چیزی. این ها همان گاردی هایی هستند که توی شلوغی های سالهای قبل و اجتماعات مدنی کسی چشم ندارد ببیندشان، کتک می زنند و کتک می خورند ولی الان جزئی از چهره ی شهرند که انگار خوب است که باشند و هیچکس نیست که بداند اینها تا کی می توانند انقدر خوب باقی بمانند.

جاده را که می آمدم تاریک بود و من دلم می خواست تماشا کنم، عقب ماشین تنها نشسته بودم، وسائلم را ریخته بودم کنارم و ده دقیقه اول را ساکت کز کرده بودم روی صندلی یخ ماشین تا گرم شود کم کم و بعدش که یخ همه چیز آب شد راحت تر نشستم و راحت تر نگاه کردم و فکر کردم،کاری که وقتی از حد به در می شود خوب نیست و وقتی هم زیادی فاکتور گرفته شود باز هم خوب نیست، هیچکس نیست که بتواند بگوید اندازه ی فکر کردن باید چه قدر باشد، خیلی وقت ها آدم خودش هم نمی فهمد چقدر باید فکر کند.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت ۱۴:۲ بعد از ظهر توسط zmb |

دو قدم این ور خط را می خواندم، احمد پوری، تو را با خودش می برد، خیلی دور می برد و به آرزو کردن وامی داردت، می برد تو را به اتاقِ نشیمن لیبرال ترین آیزا برلین یهودیِ تاریخ و به سالهای استالینیسم و حتی اعدامت می کند به خاطر خلق ، به خاطر فرقه دموکرات تبریز. یک قدم آن ور خط شاید آنقدر که من آغشته اش شده ام دیگران را به خود نیالاید، اما با من است، سه چهار روز است با هم می رویم و می آییم.دارم آرزو می کنم ، فکر می کنم که دلم چه می خواست ، دیدن چه واقعه های تاریخی را، چه آدم هایی را ، چه روزهایی را، کتاب تنها چیزی است که می تواند این طور آدم را به بازی بگیرد بی آنکه قضاوت شوی، کسی از درون آدم خبر نمی شود، کتاب می خوانی و حتی کلمه های کتاب هم صدای درونت را نمی شنوند که با خودت بعد از هر جمله چه واگو می کنی.

آذر را دلم می خواست تهران نباشم، بروم یک جای دیگر، آذر اما تهران ماندم، تا امروز را ماندم و تا همین امروز تهران بودن ، "آذر تهران نبودن" را نقض می کند و من دلم می خواهد ببارد، یک طوری که باران دیده نشود شهر ببارد.هرچند که از دل باران آمده باشم.

نوبهار آرزو  را هم دلم می خواست و از وقتی رسیدم توی شرکت دارم گوش می دهم، ساز و آواز و ریتم خوبی دارد. خواستن این ترانه قدیمی هم به خاطر دو قدم این ور خط است ، حتی اگر یک قدم هم بود و حتی اگر اسمش آن ور خط بود هم خوب بود، خیال را در آدم زنده می کند.خیال اینکه بتوانی از خط بگذری.خیالی خوشی است که بتوانی از چند سال قبل سردربیاوری بیرون و حتی بتوانی بر خلاف دیگران چند دهه بیشتر زندگی کنی، جوان بمانی و زنده.

از کتاب بیرون نیامده ام، توی صف اتوبوس هم که بودم توی عالم کتاب مانده بودم، زنی که می خواست بدون صف سوار شود از من راه خواست و راه که ندادم گفت "ذلیل بشی"،اولش فکر کردم با یک نفر دیگر است ولی بعد از نگاهش فهمیدم که به من گفت و من هم فقط نگاهش کردم، یک جور وحشتناکی نفرین کرده بود که انگار بچه اش را جلویش ریش ریش کرده ام، از این همه نفرت زن دلزده شدم،مانده بودم از عالم کتاب بیایم بیرون یا نه، تبریز پنجاه شصت سال پیش را ول کنم و بیایم  تهران امروز که مزخرف بود و بی احساس ،با خودم فکر کردم اگر مسافری بودم که به اینجا تعلق نداشتم و قرار بود بروم و دیگر به این زمان و مکان بر نگردم هم انقدر دلزده می شد که دیدم نه، آنوقت برایم مهم نبود، واقعا هم مهم نبود.

سوار اتوبوس که شدم پشتم را کردم به در و ایستادم رو به خیابان به کتاب خواندن، به خاطر استخوان بندی ام می توانستم مثل ستون یک جا بایستم و در برابر فشار جمعیت مقاومت کنم، صدای جیغ و داد زنها و جمله های تکراری که این جور وقت ها با یک جور وقاحت شیک و پیک و عطر و ادکلن زده و آرایش کرده تحویل هم می دهند را گوش ندادم، اصلا به کسی نگاه هم نکردم، همان نفر اول که کله سحر دیدمش بس بود برای اینکه همه چیز مثل یک عالم خیالی باشد.

کتاب خواندم و خیال بافتم.

*دو قدم این ور خط، احد پوری، نشر چشمه

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۴ساعت ۹:۴۵ قبل از ظهر توسط zmb |

شنبه است، بعد از یک روز تعطیلی که انگار صد روز بود آمده ام سر کار، پنج شنبه و جمعه ای که در آن زیاد حرف زدم و شنیدم و حتی حرفهایی که صدا نداشت ،مکتوب یعنی.از آن شنبه هایی است که مخم نمی کشد، دیتا مدل این پروژه را اصلا نمی شناسم و آنقدر امروز خنگم که چند دقیقه ی طولانی طول می کشد تا بفهمم اگر بخواهم بدانم ارتباط های جدول product  را چطور می شود پیدا کرد چه راههایی هست، حتی بازش نکرده ام که فیلد های foreign key را ببینم ، فقط اسم جدول را دارم کنار این همه ی دیگر تماشا می کنم، کم کم به ذهنم می رسد dependency  هایش را ببینم و زودتر این کوئری که صورتش جلویم است را بنویسم تا کارش به لعنتی شدن نکشیده است،چیزی که طول می کشد لعنتی است.

اگر قرار بود گزارش کار ساعت به ساعتم را بنویسم نمی دانم باید چه می نوشتم برای این لحظه که جدول product  جلویم است و دارم ویولن گوش می دهم و فکر می کنم و همین طور که پشت میزم نشسته ام قدم می زنم، یک جایی کنار یک اتوبان بزرگ و بی سر و ته ، زیر بارانی که باران نیست، قبلا باریده و باز هم می خواهد که ببارد، قدم می زنم و می روم تا خیلی جلوتر برسم به یکی از این رمپ هایی که می بردت به یک مسیر خیلی متفاوت دیگر مثلا، و همین طور که دارم قدم می زنم زیر و رو می کنم، چیزهایی را بهم می ریزم تا به درد بخوری اگر بینشان هست برش دارم، مثل وقتی یک کیسه لباس کنار کمد گذاشته ای و هر از گاهی تکه لباسی در آن چپانده ای که آن وقت فکر کردی به درد نمی خورد، حالا می خواهی تکلیف آن کیسه را روشن کنی، می کشی اش از توی کمد بیرون و خالی اش می کنی کف اتاق، خیلی بیش از آنکه به نظر می رسید ظرفیت داشته، عجب کیسه ی جاداری! بعد یکی یکی لباس ها را نگاه می کنی و هر کدام تو را یاد چیزهایی می اندازد، کی خریدی، کجا پوشیدی، این لکه ی قهوه ای از چه بود، فلانی هم یکی همرنگ این داشتی، بهمانی یکی لنگه ی آن داشت، این را خوردم زمین و سر زانویش کنده شد، این لنگه جوراب نو بود و لنگه اش گم شد ، حیف شد، حیف شد.

همین ساعت که اینجا نشسته ام و این چند دقیقه که دارم گیج گیج می خورم همه چیز توی دهنم می آید و یک طوری دارم زندگی می کنم که انگار همیشه همین طور بوده ام، هندزفری را از گوشم در می آورم، بلند می شوم و چرخی می زنم، دو سه تصمیم را باید برنامه ریزی کنیم، دوباره که بر می گیردم یکی از گوشی های هندزفری توی لیوان آب است، نمی دانم چرا انقدر این کار را می کنم.یا توی چای می افتد یا توی آب، گوش چپم است این دفعه.

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر ۱۳۹۴ساعت ۱۰:۹ قبل از ظهر توسط zmb |

از آن روزهایی بود که خیلی راحت می توانستم بگویم حوصله ندارم، زبان انگلیسی ام ضعیف شده بود، کلمه ها را یادم نمی آمد و معنی جمله ها را به سختی متوجه می شدم.باید مقاله می خواندم ، یعنی باید خودم را مجبور می کردم به خواندن، بعد با خودم گفتم این کار تاثیری در زندگی ام و در آینده ام دارد یا نه، وقتی نوجوان بودم به طور اتوماتیک فکر می کردم هر یادگرفتنی ضرورت دارد،به هر چیزی را که می شد یاد بگیرم و دم دست بود توجه می کردم، با آن امکانات و آن شرایط چیزهای زیادی نبود اما به قدر روزهای من کفاف می داد.

کتاب می خوانم، "جن"،"آلن رب گریه"، هم می توانستم فکر کنم دری وری است و هم فکر کنم اشاره دارد به مسائل مهمی و می خواهد حرفی زده باشد که به درد می خورد، هر دو را داشت و وقتی کتابی اینطوری است خوشم نمی آید.یک جاهایی انگار بی کار و معطل بودی و نویسنده می خواسته فقط زمانت را بگذراند.

از آن روزهایی است که با وجود بی حوصلگی باید تصمیم بگیرم، بعضی وقت ها بدجوری با آینده ام چشم در چشم می شوم و باید برایش فکر کنم، بعضی وقت ها آینده می شود دخترک کوچک و سر به هوایی که یکهو دقیق و با هوش می شود و خودش را بیکار جلوه می دهد جوری که من مسئول بیکار بودنش هستم و باید سرش را گرم کنم، طوری حوصله اش را سررفته نمایش می دهد که باید هرچه سریع تر راهی پیدا کنم تا مدت مدیدی دست به کار باشد، آینده الان اینطوری شده است، دخترک ده ساله ای است که رفته است پای تخته ایستاده، خیلی وقت است که ایستاده و منتظر است تا من بگویم چه کار کند، شعر بخواند، نقاشی بکشد، ریاضی حل کند، برود بیرون زنگ تفریح ، دیکته بنویسد یا کتابی را روخوانی کند یا یک چیزی را توضیح بدهد یا برود بنشیند سر جایش و خوب گوش بدهد و بخواند و یاد بگیرد برای امتحان.

صبح که بیدار شدم نه-ده سالم بود، داشتم لباس می پوشیدم که بروم مدرسه،شب ساعت نه خوابیده بودم، کلی خوابهای خوب دیده بودم،حالا باید مانتو شلوار سورمه ای ام را می پوشیدم و مقنعه سفید می زدم و می رفتم.

چیزی به کندی به ذهنم رسید، اینکه وقتی می رفتم مدرسه و وقتی معلمم مرا نگاه می کرد با خودش هرگز به آینده من فکر کرده بود، با خودش فکر کرده بود که این دخترک می خواهد چه کاره بشود و چه طوری زندگی کند، اینکه مامان وقتی من ده سالم بود به آینده من چطور فکر کرده بود، و یکهو دلم گرفت، نمی دانم چرا و چطور، آنقدر دلم گرفت که الان که یادش می افتم چشمهایم پر از اشک می شود.

*جن، حفره‌ای قرمز میان سنگ‌فرش‌های از هم جداشده

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر ۱۳۹۴ساعت ۱۲:۲۸ بعد از ظهر توسط zmb |

هوا بارانی بود، باران شدیدی که راه را کندتر می کرد و سفر هر روزه را طولانی تر. یادم می رود گاهی که هر روز مسافرم.خودم را مسافر احساس نمی کنم.مسیر جزئی از زندگی ام شده است.قبلا حال و هوای دیگری داشت جاده، خیلی نگاهش می کردم و خیلی مطرح بود برایم که هست، کلافه ام می کرد و انگار آماده می شدم که وقتی راه می افتم خسته بشوم.حالا دیگر آنطور نیست خیلی عادی تر از قبل شدم، بی خیال تر، این که مسیر آزارت بدهد یا نه به حالِ دل آدم ربط دارد، سالهایی که خلوتم هر چیزی بهانه ای است برای گیر کردن، سالهایی که سرم شلوغ است اما متوجه نمی شوم چه خبر است ، یک جور بی خبری، که خوب هم است.

این راه را که می روم و می آیم کفری می شوم اگر کسی بگوید مواظب باش، اعصابم می ریزد بهم که بخواهم به مواظبت کردن فکر کنم، حتی به این عبارت حساسیت پیدا کرده ام، در می آیم که به طرف بگویم دقیقا باید چه غلطی بکنم، راه همان است که همیشه هست، راننده ها هم، باد و باران و رعد و برق هم که خدایی دارد، مواظبت چه معنایی دارد، این عبارت مزخرف است و لجم را در می آورد، ولی دندان روی جگر می گذارم و حرفم را قورت می دهم، "ممنون" مثلا می شود عکس العملم.

حالا فهمیده ام که اصلا اگر بخواهم قید و بند رعایت کنم و مواظب باشم ذهنم پریشان می شود و احساس بردگی می کنم، مواظب گوشی موبایل، کیف، خیابان، جاده، خودم. من اصلا آدم رعایت کردن قوانینی که مانع خراب شدن و مستهلک شدن بشود نیستم، به طور عادی خرابکار نیستم اما نمی توانم تحمل کنم که سیم شارژر را از باتری تا شارژ صد در صد نکشم!یا حواسم باشد روزی یک لیوان شیر بخورم! یا از این جور حواس جمع کردن هایی که مگسی ام می کند.این دیگر چه صیغه ای از زندگی کردن است! این جور سفارش ها صدایم را در می آورد که "ولم کنید"، هر چند آدم بی قید و بندی نیستم ولی از سر درد درست کردن، البته این مسائل برای من سر درد درست می کند، هیچ خوشم نمی آید.دوست دارم برای خودم زندگی کنم و راحت. راحت یعنی بدون نگرانی از بابت کمبود کلسیم و ریزش مو و شکستن ناخن و هر نگرانی احمقانه ی دیگری.این ها برای من احمقانه به نظر می رسد، به همان اندازه که من احمقم از دید کسی که برایش این مسائل زندگی مهم است.

قضیه این است که "من نمی فهمم، چند سال دیگر می فهمم"، این را هر آدمی که دو سال از من بزرگتر باشد می گوید، اما آدم مصرّی در نفهمی هایم هستم و این هم احتمالا بدتر جلوه ام می دهد.هر چند هیچوقت از این مسائل احساس پشیمانی، گناه یا شرم نکرده ام.

این هم خودش مساله ای است برایم، این که چه چیزهایی سبب حس گناه یا شرم یا پشیمانی می شود.موضوعی که برای هر آدمی فرق می کند اما نسخه اش را قوانین کتاب های قانونی یا شرعی یا عرف ننوشته ی اجتماع وضع می کند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۴ساعت ۱۲:۵۹ بعد از ظهر توسط zmb |

همیشه ایستگاه توپخانه بلیط مترو ام را شارژ می کنم، همیشه رسیدی که باجه می دهد را نگه می دارم و همیشه این رسید ها میشود نشانه ای که وسط کتابم می گذارم که یادم نرود تا کجا را خوانده بودم  بعد هم تبدیل می شود به یک دسته کاغذ مچاله ته کیفم تا یک روز بریزمشان دور.

یاد ایستگاه توپخانه می افتم، با ورق زدن کتاب، نمی دانم ایستگاه هم یاد من می افتد یا نه، مثل وقتی که یاد یک ساختمان می افتم و سالن اجتماعات و طبقات و پله ها و موکت کف اش و جارو و صندلی ها و پرده ها و کاغذهای چسبانده شده روی دیوارش و حتی جوی باریک وسط خیابانی که ساختمان یک جای آن است وماشین هایی که جلو آن پارک شده و آدم هایی که اطراف آن پرسه می زنند، صدایی که آن جا شنیده ام و پشت بامش و خیلی چیزهای دیگر که از آن ساختمان یادم است.فکر می کنم یکی از اجزای آن ساختمان به یادم افتاده که من هم به یادش افتادم.

یکی از دخترهای اینجا بوی سیگار می دهد، نه دقیقا بوی سیگار، چند بویی که با هم تعمدا قاطی شده اند از او مشامم می رسد، وقتی که آرام از کنارش رد شدم اینطور احساس کردم.

وقتی آدم های اطرافت عوض می شوند انگار سبک زندگی ات هم عوض می شود، مسیر رفت و آمد که عوض می شود مزید بر علت می شود طوری که انگار یک نفر دیگر بودی و یک نفر دیگر شدی، مثل اینکه قرارداد داشتی تا زمانی را یک طور زندگی کنی و بعدش را یک طور دیگر، مثل مدرسه رفتنی که می رسد به تابستان، یکهو همه چیز تمام میشود، فرض کن همان تابستان شهر زندگی ات عوض بشود، مهر که می روی مدرسه همه جدیدند، کلی طول می کشد تا فامیلی ها را یاد بگیری و قیافه ها را.حس غریبی است، من از آن آدم ها نبودم که غریبی کند، مسئول یک پروژه شده بودم و باید همه چیز در مدت کوتاهی دستم می آمد، این خودش یعنی اینکه باید حرف بزنی و سر دربیاوری و سکوت نکنی و غریبی نکنی. بعد از دو ماه و شاید هم بیشتر حالا به خودم آمدم و دیدم با همه آشنا شدم، و اصلا غریبه دیدن و با غریبه حرف زدن برایم یک مساله ی عادی است، جوری که انگار همه را از خیلی قبل می شناسم.

سبک زندگی ام و خودم و آدم های اطرافم و مسیرم ، همه عوض شده است، انگار آن قبلی آدم دیگری بود، حالا آدم دیگری است، یادش که می افتم به این می ماند که یاد خاطره تعریف کردن های یک آدم دیگر افتاده ام که قدرت تصویرگری بالایی داشته و یک ساختمان را چنان برایم وصف کرده که انگار درونش بوده ام، همان ساختمان مثلا که جزئیاتش توی ذهنم است یا شاید آمن در ذهن آن هستم.

همان آدمی ام که بعضی چیزها که برای دیگران بی اهمیت است برایم مایه فکر کردن می شود و نوشتن، اما همان آدم نیستم.همان آدمی ام که وقتی از کنار آدم ها رد می شود هوای اطرافشان را با دقت استشمام می کند تا بوی زیستن آن آدم را بفهمد و همان آدم نیستم.همان آدمی ام که کارت بلیطش را همیشه مترو توپخانه شارژ می کند و کاغذش را نگه می دارد، اما همان آدم نیستم.همان آدمم که دلش برای ساختمانی تنگ شده و همان آدم نیستم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۴ساعت ۱۱:۵۳ قبل از ظهر توسط zmb |

اختراع انزوا می خوانم، پل اُستر حسابی از خجالت یهود در آمده بود.داستان جالبی است، باید یک موسیقی گوش بدهم تا بتوانم بیشتر از این بنویسم،این هم مثل یک بیماری است، که وقت هایی برای نوشتن مثل آدمی که اعتیاد دارد و فقط دنبال دوایش می گردد ، دنبال موسیقی می گردم.

توی اتوبوس رفتم آن جلو ایستادم تا بدون مزاحم کتابم را بخوانم، لذتی داشت که دوست نداشتم آن را از دست بدهم و دوست نداشتم کسی با عبور کردنش و تنه زدن خرابش کند. از همه جای دنیا آب می ریخت پایین، باران تند بود، حتی آنجا که کنار در جلویی ایستاده بودم هم از سقف اتوبوس آب می ریخت روی شانه ام، تا روی کتاب نریخت نفهمیدم. کسی که کنارم ایستاده بود جمله ای را که به راننده گفتم با خنده تکرار کرد، حتی نتوانستم کوچکترین حدسی بزنم که خنده اش برای چه بود، پرسیده بودم چهارراه در جلو را باز می کنید و راننده با سر گفته بود آره، خنده نداشت، بعضی چیزها هست که همیشه حل نشده می ماند، سوال هایی هست توی دنیا که هیچوقت جواب ندارند ، مثل همین که این دختر چرا خندید، مثل اینکه فلان آدم چرا می آید تو زندگی یک نفر و می گذارد می رود، حالا هر دوتای این سوال ها به یک اندازه برایم بی ارزش شده بود، وقتی باران می بارید آنهم آنقدر تند و من داشتم مسیری را می رفتم که نرفته بودم و کتابی را می خواندم که نخوانده بودم و به چیزهایی می اندیشیدم که نیندیشیده بودم دیگر فرقی نمی کرد چرا آن دختر خندید و چرا آن آدم آمد و چرا رفت.

راننده در را باز کرد، در جلو را، چیزی که این شهر یادم داده بود بیرون کشیدن قد و قواره ام بود از میان جمعیت فشرده ای که اصلا ربطی به مکان و زمان نداشتند و همیشه بودند، یک سر و گردن از بیشتر آدم ها بلند تر بودم و کیفم را حائل می انداختم، مثل موجودی که فقط دست و پا دارد برای اینکه خودش را از لابه لای آدم ها به بیرون برساند هر جا که بودم بیرون می رفتم، گاهی فکر می کردم اینجور وقت ها روح انسانی ندارم، یا جایی آن را جا گذاشته ام، وقتی در جلو باز شد یکهو تمام توانایی که از زندگی در این شهر کسب کرده بودم بلااستفاده شد و هاج و واج ماندم، که بروم بیرون یا نه.رفتم.

هوا هنوز بارانی بود، هنوز همانطور تند و درشت می بارید، از گوشه می رفتم، از کنار دیوار، آدم هایی که آنها هم از کنار می آمدند راهشان را کج می کردند، این نمی دانم علتش چه بود، انگار می دیدند که من چقدر مصمم هستم به راه رفتن از کنار دیوار آنقدر که محال است راهم را کج کنم، با من دست به گریبان نمی شدند، دنبال دردسر نمی گشتند و حوصله سر و کله زدن نداشتند، برای همین می گذاشتند من همانطور از کنار بروم و کمتر خیس بشوم.

دلم می خواست بقیه کتاب را می خواندم شاید برای اینکه شرح زندگی آدم هایی را می داد که توی دل نهنگ زندگی می کردند، توی تنهایی که نمی دانستند از کجا یکهو مثل بختک می افتاد روی زندگی شان، یا مثل نهنگ می بلعیدشان، دلم می خواست بخوانم  اما کتاب خیس می شد و کثیف.

خواندن کتاب آن وقت ، توی باران،که کتاب را کثیف می کرد و خیس، مثل حرف زدن از چیزی بود که گفتنش آن را کثیف می کرد و خیس،حرف می زدی، ماجرا را آلوده می کردی به کلمات و اشک می ریختی، همانجور که کتاب را دیگر نمی شد به کسی داد سر آن حرف را هم نمیشد دیگر باز کرد.گذاشتم بماند ، یک حرفهایی را گذاشتم نگفته بماند و خودم را زدم به آن راه ، به آن راهی که مثلا چیزی نشده و نبوده و قرار نبود بشود، و شدم از دسته آن آدمهایی که به اندازه ی حرفهای نگفته شان درونِ انبوهی دارند.

Fabrizio Paterlini If melancholy were music

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ساعت ۱۳:۵۲ بعد از ظهر توسط zmb |

یک طور عجیبی شده ام، انگار توی هپروتم، به دو سال پیش مانند شده ام، یک جور دلتنگی هم درست می کند این، که حال ات حال دو سال پیش باشد، که گذشته است و حتی آدم هایش هم گذشته اند، که دیگر تکرار پذیر نیستند. بعضی حادثه از جنس متولد شدن اند، یک بار پیش می آیند، یک بار به دنیا می آیی، و تمام. خاطره ی اینجور حادثه ها دلتنگی آور است، با خودت می گویی دیگر ممکن نیست رخ بدهد،یکبار بود، هرچند لحظه ی رخ دادنش هم حواست بوده که همان یک بار است و هر ثانیه اش را خوب به خاطر سپرده ای، خوب به خاطر سپرده ام و چقدر حیف شد که بعضی از آدم ها را باید می گذاشتم کنار، آدم هایی که نمرده بودند اما انگار به عالم دیگری تعلق داشتند و آن دنیا هم تمام نشده بود اما آدم هایش تمام شدند، دیگر نیستند و آدمیزاد از آن موجوداتی است که وقتی فضایی هست و بعضی از موجودیت های آن فضا نیست دلش تنگ می شود، برای همان هایی که نیستند تنگ می شود.

دلم تنگ می شود و نمی شود بروم درباره اش با کسی حرف بزنم، بعضی چیزها ناجور است، یک لحظه جور می شود و بعد ناجور است، این هم از آن چیزهایی بود که یکهو ناجور شد و آدم هایش هم ناجور شدند و من دیگر نمی توانم بروم سراغ آنها چون اینکار هم ناجور است حتی دلتنگ شدنش هم ناجور است، برای همین نمی شود از آن حرف زد، که مثلا بگویی من که فلانی ام دلم برای فلانی تنگ شده، هزار جور حرف برایت در می آورند، نمی شود آدم دلش برای هر کسی تنگ بشود، دلتنگی تابع مسائلی است که باید حواست را جمع کنی موجب گاز گرفتن لب کسی نشود، دلت که تنگ می شود باید حواست باشد که کسی فکر ناجور درباره ات نکند، بالاخره هر چیزی ممکن است در این وانفسای خیانت و نامردی و کثافتکاری،برداشت بشود از این یک جمله.

از آن مدلی که توی ذهن من است در عالم واقع ابدا وجود ندارد، من نمونه اش را ندیده ام ، که مثلا بتوانی دلتنگ کسی بشوی که از یک جنس دیگر باشد و ، رک و راست بگویم، اینکه مثلا تو زنی آن مرد باشد، یا تو مردی آن زن باشد، بعد بتوانی برای آن دلتنگی یک کاری بکنی، زنگ بزنی به یارو و بگویی فارغ از همه داستان هایی که گذشت و حرفهایی که زده شد و همه و همه دلم برای آن زلالی که فلان روز توی چشمت و حرفت و باورت بود تنگ شده است و بعد هم توقع داشته باشی یارو برود به کارش برسد و دائم پس ذهن مزخرفش این چرخ نخورد که فلانی عاشقم شده بود، یعنی من عاشقش شده باشم، نمی توانم توقع داشته باشم جنسیتم نادیده گرفته شود که اینجا فقط همین اختلاف جنسیت است که گند می زند توی همه چیز و اصلا همیشه گند زده است توی همه چیز.

وضع ناجوری است،شاید اصلا هیچوقت در تاریخ بشریت یک چنین صراحتی را بنی بشر نتوانسته با تعبیر درست و برداشت صحیح که منظور نظر گوینده است تاب بیاورد، و یک جایی تسلیم خواستِ نفسش شده است برای تفسیر آنچه شنیده است، بالاخره هر آدمی کمبودهایی دارد که یک "دلم تنگ شده است" می تواند با خیلی از آن جاهای خالی توی دل آدم ها جور دربیاید و یکی ش را بگی نگی برای چند لحظه هم که شده پر کند.

اصلا این که من دوست دارم گاهی انقدر صریح باشم برای بیان احساسم هم شاید خودش یک کمبودی است که برای پر کردنش به فکر صراحت می افتم و البته پشیمان می شوم، پشیمان نشده ام، از گفتنش اما ... یعنی با ترفند، سَر خودم را گرم می کنم که یادم برود یا لااقل دقیقا با همان کلمات و یا به همان آدم(!) بیانش نکنم.

اینطور آدم دست و پا بسته ای هستم،یا بهتر است بهتر است بگویم اینطور آدمی هستم که به دست پا بسته بودن در یک حوزه هایی فکر می کنم.البته می توانم خودم را بزنم به کوچه ی علی چپ و راحت حرفم را بزنم و بروم و با خودم فکر نکنم که شنونده ممکن است چه برداشتی کند، اما اینجور هم نبوده ام، شاید چند سال دیگر...علی الحساب جوانی نمی گذارد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۴ساعت ۱۰:۲۰ قبل از ظهر توسط zmb |

هوا ابری نبود، ابری شد، همین طوری یکهو بادی زد و هوا را ابری کرد، نه انگار چند دقیقه پیش خبری نبوده است، خوشم آمد ، از آن خوش آمدن هایی که می گویی "آخ جون". هوا که ابری میشد دلگیر می شدم، از آن دلگیر شدن هایی که دلم برایش تنگ  می شد، آدم ساکتِ بی آزاری می شدم این وقت ها، که مکان مبهمی را تماشا می کرد و هیچ حرفی خوش نداشت که بزند، دلش می خواست همه اش گوش باشد و چشم.

شاخه زرین می خواندم، جرج فریزر، بررسی اقوام دیگر بود،نویسنده مردم شناس پشت میز نشینی بود که هیچ کدام از حرفهایی که زده بود را ندیده بود اما زیاد شنیده بود که مثلا به شیرفروش مقدس هند فقط روزهای پنجشنبه و دوشنبه میشد نزدیک شد یا مثلا مردمان قدیم اروپا، فرض کن آلمانی ها مجازات سنگینی برای کسی که پوست درخت را می کند در نظر می گرفتند،یا در افغانستان و ایران که جلوی پای بیگانه قربانی و اسفند به راه می کردند به جهت تابوی بیگانه و خیلی چیزهای دیگر، طبعا خودش نمی توانست اینهمه آیین و آداب و رسوم قبیله های سرتاسر دنیا را دیده باشد اما از میان آن چیزهایی که هنوز مرسوم بود هم چیزی ندیده بود و فقط شنیده بود، برای همین به راحتی دیگران را وحشی خطاب می کرد.انسان وحشی که داشت توسط یک نوع اهلی از خودش مکتوب میشد چیزی غیر از این بود که فریزر شناخته بود، این ماجرا اذیتم می کرد اما کتاب را می خواندم.

امروز پنج شنبه بود، از همان پنج شنبه هایی که میشد به شیر فروش مقدس هند نزدیک شد، از آن پنج شنبه هایی که میشد به اندازه ی یک روز جدید در آن زندگی کرد.اصلا به اندازه ی یک انسان جدید هم شاید.

جسمم خسته بود و ناراحتم می کرد، گاهی دوست داشتم خسته نشوم، ولع و خواستن انجام، انجامِ هر چیزی، گاهی آنقدر زیاد می شود در آدم که خسته شدن لجت را در می آورد.تمام هفته را کم خوابیده بودم و بدقولی هم کرده بودم، این بدتر از همه اش بود،یک فایل صوتی را باید متن می کردم، شرحی گفتاری بر شرحی نوشتاری از فصوص الحکم، ابن عربی.عالم دیگری داشت، آدم دیگری می طلبید که قرار بگیرد. این کار را قبلا هم انجام داده بودم، گاهی از دستم در می رفت که هر چه می شنوم باید تایپ شود، با دهان باز به صدایی که توی هندزفری می پیچید گوش می دادم و یکهو یادم می افتاد که ننوشتم، چند ثانیه به عقب و دوباره گوش دادن و ایندفعه تایپ.

هوا ابری بود، باید میزدم بیرون،دلم می خواست پاهایم را دراز کنم، هر جا می رفتم صندلی بود، دلم قالی می خواست، قالی که از این نقش های قابی داشته باشد یا افشان مثلا، اسلیمی ، یا شاه عباسی، چه حرفی می زد با آدم ،چه رنگ هایی داشت، چه زنده بود، دست باف!

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر ۱۳۹۴ساعت ۱۲:۴۲ بعد از ظهر توسط zmb |

فعال نبود! این بلاگفا! بعد از کلی قر قر فعال شد! وگرنه من آدم ننوشتن نبودم 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر ۱۳۹۴ساعت ۱۳:۲۱ بعد از ظهر توسط zmb |

غرق ، یک کلمه ی بی سر و ته نیست، غرق که می گویی باید در یک چیزی باشد ، غرق که می شوی زندگی ای را از دست می دهی، جانی ستانده می شود، جان دیگری تو را می دارد، زندگی دیگری تو را به دنیایی آکنده از چیزی که در آن غرق شدی می برد.غرق که می شوی، تمامت احاطه می شود ،درون مظروف ظرفی می افتی که شاید لبه هایش بینهایت دور باشد از تو ، تو می مانی میانه ی آنی که تو را غرق در خودش کرده است.جهانت می شود، تو هستی، غرق شده، و او، غرق کننده.

پ.ن: آن بالا نوشته است "چاره ما ساز که بیچاره ایم" و پایین تر ،گوشه ی سمت چپ نوشته است"چشمانم به صبح پنجره اند" به خط کرشمه که ابداع استاد احمد آریا منش است.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۲۱ بعد از ظهر توسط zmb |

انگار توی اتاق شخصی ام نشسته ام، اینطور یعنی توی افکار شخصی ام فرو رفته ام و اصلا متوجه محیط نبودم آنقدر که یکهو که کسی سوالی پرسید حس کردم مزاحمم شده است و خواستم پرتش کنم بیرون.بعد یادم افتاد شرکت هستم و این ادواتی که جلویم است مربوط به کار است و کم کم اشیا را تشخیص دادم و کاربردشان یادم آمد.این وضع زیاد برای آدم پیش نمی آید و اگر بیاید باید هر چه سریعتر رفع و رجوعش کنی، معمولا اگر انقدر گیج باشی هیچوقت به یک کار پاره وقت هم نمی توانی بیش از سه ماه مشغول بمانی چون به هر حال کارفرما انتظاراتی دارد که نمی شود ندیده شان بگیرد و صرفا به خاطر این که یک نفر بی کار و بی درآمد نباشد و میز کاری داشته باشد او را به محیط کار راه بدهد. زود یادم می افتد کجا هستم و باز از آنچه باید حواسم به آن باشد پرت می شوم به کار.

من دچار فراموشی شده ام و احتمالا دیگران هم مرا با بی حوصلگی ای مشابه فراموش می کنند، دوست دارم به اعماقِ متروک یک اقیانوس فرو روم، اقیانوسی که از آنچه قبلا دیده بودم خالیِ خالی است و جهان دیگری است و چیزهایی آنجا هست که من هیچ توصیفی از آنها ندارم، وصف کردن آنچه در آن عمق موجود است فقط آن را به کلمات آلوده می کند.

پ.ن:به تن بی جان گندمی ام که از زمینی دیم، از خاکی بی باران، در دامنه ی دور افتاده ی تپه ای بایر و بی جنبنده ای دانه شده است، تمامِ چغر و سفت بودنم اما زیر یک نگاهت آرد می شود،پوده می شوم، نَفَست می زند و همه ی وجود مرا می برد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۵ بعد از ظهر توسط zmb |

به دار آویخته شدم، هر روزی که هشت هزار و هفتصد و شصت ساعت بود ، هر روز به دار آویخته شدم ، حلق آویز و زجر کشیده و زنده مانده، نفسی بالا آمده و نیامده، باز مرا به بالا می کشند و تا جان از تنم بیرون نرفته دوباره پاهایم را به زمین می رساندند... و نفسی...باز نفسی و باز زنده ماندن و نمردن و بودن و عذاب کشیدن!کدام حماقت سبب می شود که زنده بمانم، نفس بکشم تا زنده بمانم که دوباره بالا کشیده شوم و درد جان کندن، مرا و ذره ذره ی مرا متلاشی کند.انگار چیزی نزدیک به سی و چهار سال یا بیشتر یا کمتر است که هر روز روزی ده ها هزار بار دار زده می شوم و زنده ام هنوز.

به اعدام محکوم شدم، در دادگاهی به درازنای تاریخ و بر خاکی گسترده تا جایی که چشم هم نمی دید و با وجود حاضرانی که خودشان اولین قربانی بی عدالتی قاضی بودند.

به اعدام محکوم شدم ، ملیون ها بار، بی وکیل و دادخواست و دادستان که نه دادی بود و نه محاکمه ای و نه ادله ای و نه جرمی و نه قانونی.

من محکوم شدم، زبان بریده ، که کلمه ای اصلا نبود، بی جرمی، که اندیشه اصلا جرم بود، بی هیچ شاهدی ، که اصلا همه چیز تسویه شده و پاک بود از جرم ،من اولین کشته بودم که هرگز نمرده بود ولی به مرگ محکوم بود، از آغاز مرده بودم و جسد نیمه جانم آویخته باید باقی بماند.

قانون

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۹:۱۶ قبل از ظهر توسط zmb |

مطالب قدیمی‌تر