بعضی وقت ها مطمئن می شوم که زمان نخواهد گذشت، و روز تمام نخواهد شد، و مثلا ساعت سه بعد از ظهر هرگز نمی رسد، الان از آن وقت هاست، هیچکس توی شرکت نیست و تنها مانده ام و کارهایم را دارم انجام می دهم به زور، و تنهایی دارد خفه ام می کند به راحتی، یعنی اصلا مقاومت نمی کنم و می گذارم تا کارش را کند و اساسی اذیت بشوم، همه ی آنهایی که هر ساعتی بیایی پشت میزشان نشسته اند و دو برابر ساعت کار را ، اضافه کاری می مانند و مثل این است که به صندلی دوخته شده اند و صبح زود می آیی هستند و ساعت دوازده ظهر هستند، پنج بعد از ظهر هستند، هفت و نیم شب هستند و همیشه هستند هم دارند می روند و من بیرون رفتن این آدم ها را از شرکت دارم به عین می بینم، چیزی که تا نبینی باور نمی کنی.

یک هفته است پشت میزی می نشینم که جلوی در است، در یک اتاق شیشه ای بزرگ که بیست و پنج سال است محل پاسخگویی به ارباب رجوع بوده، بالای سرم یک فن قدیمی سبز رنگ هست که صدایی شبیه چرخ گوشت می دهد، همین الان که این جمله را نوشتم بلند شدم و خفه اش کردم، گور پدر گرما، این اتاق شیشه ای هشت تا میز دارد که مربوط به هشت نفر خانم می شود، که هر هشت تایشان پاسخگوی تلفن هستند تقریبا، بخش پشتیبانی یعنی، "درب" سمت چپ من است و محل ورود مگس ها، گرما، سرما ، سر و صدا، پیک های موتوری، آدم های سردرگم، کسانی که وسیله می خواهد بدهند و نمی دانند یارو که تحویل گیرنده است کجاست، کسانی که دنبال می گردند، دنبال هرچیزی، کسانی که می خواهد ببینند فلانی رفت یا نرفت ، معاونانی که خوشی زده است زیر دلشان و جک مسخره تعریف می کنند تا غش غش بخندی و از بامزه بودن خودشان کیفور شوند، مدیران سطح پایینی که دعوایشان شده و با عجله خودشان را می کوبند به در تا به حیاط برسند و مدیرعامل، می باشد،در تمام این سالها محل ورود همین گروه آدم ها بوده بجز پیک موتوری ها ،آنهم به دلیل جدید التاسیس بودن این شغل.

این میز درست به تبعیدگاه می ماند، جایی شبیه سیبری یا جزیره ای بی آب و علف که یک سطل آشغال هم کنارش نیست و برای دور انداختن پوست کیک باید بروی آنطرف تر ،لازم است بگویم که برای یک برنامه نویس بیشتر می تواند حق تبعیدگاه بودن را ادا کند،چون هندزفری گوشی را می گذارم در گوشم، فرو می کنم البته، هدفون را می گذارم رویش و صدا را می برم تا ته، اما همچنان نمی شود متمرکز شد.

به گمانم یک جایی یک چیزی می لنگیده و از کارهایی که من انجام داده ام یا انجام نداده ام به مزاق یک آدمی خوش نیامده و برای اینکه کسی رفتار مرا تکرار نکند به اینجا تبعید شدم، ممکن است بخواهند به ستوه بیایم و بروم وسط راهرو جیغ جیغ راه بیاندازم که یک گوشه ی ساکت ولو در انباری به من بدهید، شاید می خواهند به این وسیله از وظایفم جا بمانم و عملکرد پروژه بیاید پایین و پروژه را بگیرند،شاید می خواهند مرا مجبور به استعفا کنند... دارم چرند می گویم البته، فقط می خواهم معلوم شود که وقتی آدم یک اتاق(در مورد این مکان سالن مصداق دارد) نامناسب نشسته است و ته روز آخر هفته در یک ساختمان چند طبقه تنهاست و دارد خودش را می کُشد که محض رضای خدا هم شده گند یک ماژولی را بکند، چه افکار پوچ و مزخرفی به سرش می زند و به هر چیز کوچکی گیر می دهد.البته این جا نشستن، یعنی همین جا که من نشسته ام، مساله ی کوچکی نیست، هرکسی هم که بپرسد مکان جدید چطور است می گویم "توپ!"، یعنی خفه شو وگرنه نفرینت می کنم که نفر بعدی تو باشی!

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط zmb |

خود مسیر هم جزیی از سفر است برای من که بعد از چند سال سفر رفتن با سواری و قطار و هواپیما این دفعه رفتم ترمینال جنوب و بلیط خریدم برای شهری که مقصد نبود و نشستم توی اتوبوس، حتی خود ترمینال جنوب هم بخشی از مقصد محسوب می شد.ساک سبک که می بندی و بنه سفر که می شود دو کتاب و یک دست لباس نازک و راحت ، چاقو و فندک و گوشی و شارژر و کرم دست و برس و مسواکی که قصدا برنداشتم و گذاشتم مقصد بخرم و دو سه قلم خرت و پرت دیگر و همه اش می رود توی کیف گلیمی دوشی ، آنوقت وقتی می رسی توی ترمینال آنهمه شهرهای آماده برای رسیدن تو وسوسه ات می کنند،وسوسه به همه اش.                                        

این رفتن ها که ما می رویم رفتن نیست، رفتنی که از اولش می دانی کی برمیگیردی با کدام وسیله و همه چیز رزرو شده مزخرف است.مثل جابه جا شدن آنی است که هیچ لذتی از آن نوع لذتی که باید را ندارد.بی جا و مکانی و آلاخون والاخون شدن و سختی کشیدن و پیش آمدن غیر منتظره ها آدم را سفری تر می کند و از آن فرمی که بیشتر شبیه فیلم سه بعدی دیدن  است تا سفر کردن و پخته شدن در می آورد بیرون.آدم را یعنی از خودش در می آورد بیرون.              

بلیط برای شهر مقصد گیرم نیامده بود و برای شهری بین راه سوار اتوبوس شده بودم و نمی دانستم آنجا چه می شود، شنبه و یکشنبه را مرخصی گرفته بودم و می خواستم ببینم چه پیش می آید ،لقمه ی نان و کوکوی گردویم را همان ساعت ده و نیم توی ترمینال خورده بودم و مانده بودم بدون ناهار، حتی یک روسری اضافی با خودم برنداشته بودم و پیش خودم گفته بودم اگر لازم شد می خرم ، یادگاری سفر.برای این چیزهای مسخره که از یک آدم سی ساله بعید بود ، خودم را بیشتر شبیه آدم هایی می دانستم که مسافرند.

توی راه، حواسم پی سرزمین قومس بود و دیار قوشه و شهر صد دروازه ، پی بارگاه بایزید و سرداب چله نشینی هایش، پی مقبره ی ابوالحسن خرقانی ، مسلمانی که به سوی قبله ی مسلمین دفن نشد، سر به سوی بایزید داشت، سر به  سوی او دفن شد.

پ.ن: بی برنامه سفر رفتن آدم را متوجه می کند که صاحب مسافر و سفر و مسیر و مقصد کیست، آدم را متوجه ی حواس جمعِ او می کند.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط zmb |

-چقدر عینهو بچه ی آدمیزاد سر ساعت میری شرکت و تا ته کارو در نیاری نمی یای بیرون؟ها؟

-من دارم تموم می شم، دلم می خواد فرار کنم! قبلش بیا ببینمت! ولی ساعت 6!

-پنج!، بگو برای دوستم مشکل پیش اومده می خوام برم حلش کنم!

کلمه مشکل را تبدیل می کنم به مساله، دارم گزارش می سازم برای نمایش سرعت پاسخگویی به مشکلات مشتری و تامین کننده، و منتظرم تا رفیقم جوابم را بدهد، دلم برایش تنگ شده و آدم پایه ای است برای مزخرف بافتن های من ولی مدیرش عین یک برده دار سنگدل نمی گذارد محل کار را زودتر از هشت ترک کند، سه ماه پیش استعفا نوشته است و باید تا اول مهر ماه را برود، در قرار داد نوشته شده بوده که چهار ماه بعد از استعفا امکان ترک محل کار وجود دارد و شش ملیون هم سفته گرفته اند، این دیگر نوبر است و حالم را بهم می زند.دلم می خواهد به جای او بروم و با مدیرش یه دعوای اساسی و جدی کنم.

-6!

-پنج، من ماشین گیرم نمیاد!

-6!

-L

پنج شش مدل گزارش باید بسازم، یکی اش بر اساس تامین کننده و استان و میزان فعالیت هر کدام در استان هاست، دلم می خواست میزان غیر فعال کردن تامین کننده ها را هم یک جایی نشان می دادم که تخلف کرده اند.

نمی دانم چرا سید حسین نصر در کتاب "قلب اسلام" نوشته است که دستگاه تفتیش عقاید در اسلام نبوده است و این موضوع را مثل پتک کوبیده است در سر مسیحیت، شاید چون از دوازده سالگی رفته است ینگه دنیا و وسط هایش چند سالی آنهم در حکومت طاغوت آمده است ایران و آن موقع هم استاد بوده است و صد تا چیز خوب دیگر،او این روزگاران این مملکت را تجربه نکرده است و حق دارد فکر کند در اسلام از آن خبرهایی که در اروپای قرون وسطی بوده است نداشتیم! داریم آقاجان! بد جورش را داریم،که مثلا شلوار سورمه ای و لیوان روی میز دخترکان یک نامه درست می کند و جلساتی جهت تغییر فرآیند فکر دختران که حواسشان باید به آقایان و اوضاع وخیم این جماعت باشد که خدا چنین گفته و پیغمبر و امام و مومنین و اسلام و مسلمین و ... همه حواسشان به این مساله ی آقایان و [] شدنشان است!اینجور که همه ی چیزهای وقیح مرتبط می شود با عقاید مثل این می ماند که یک نفر بیاید اندر فواید عریانی برایم حرف بزند از جزیره ی لختی ها، یعنی که اصلا درک نمی کنم که بومی یان آن جزیره و آن روش زندگی هر کار دلشان می خواهند بکنند ولی روا نیست زحمت توجیهش را بوسیله ی یک دینی چیزی بکشند.

 اینکه برده داری تمام نشده را هم حس دیگری است که علتش دو مساله بود، وقتی علاوه بر روش مدیر رفیقم در پذیرش استعفا، یک معمم جمله ی قصار دیگری گفت که سبب شد احساس کنم برده داری جاری است هنوز و آنهم اینکه به آقایی که تازه داماد شده بود تبریک گفت و یک خاطره هم تنگ تبریکش زد که فلان جا فردای عروسی یکی از آقایان پرسیدیم ازشان که دیشب چطور بود، داماد افاضه فرمودند که "جای شما خالی!"، گفتنش یک طرف و سی ثانیه خیره به حضار حض وافر از جای خالیشان بردند در شب زفاف آن داماد یک طرف!

-6!

-ولش کن، بزار یه روز که وقت داشتی.

-باشه

مامان می گوید سرت را مشغول مزخرفات نکن، یعنی حرص نخور، می گوید حتی اگر برای این کثافت کاری هایی که می بینی حرص بخوری یک جور شکارش شده ای، راست می گوید، چند تا پیراهن بیشتر پاره کرده و در جریان مغزشویی و تسویه و اعدام های دسته جمعی و گروه و گروه بازی و جنگ و رکود اقتصادی و صلح و تورم و حالا نوه داری این را فهمیده که نباید شکار شد.باید حواست باشد که همیشه طعمه ای.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط zmb |

هوا که سرد می شود دلم هری می ریزد، به نزدیک شدن لحظه ی دیدار می ماند، نفسم را حبس می کنم تا خود سرما! پاییز توی دماوند هر سال همین طور است،یک روز بیدار می شوی و می بینی نوک پایت که از پتو بیرون مانده یخ زده است و تابستان تمام می شود، آن لحظه را البته من هرگز نبودم تا امسال، آن لحظه که گرما می رود و خنکا می آید، امسال را بیدار بودم و حواسم جمع بود، جمعِ جمع، روی بام بودم و گرمم بود، یکهو باد زد، انگار یک نفر سر رسید و پتو و زیر انداز و کتاب کنار متکایم را تکان داد، اینطور یعنی می آید پاییز، یکهو ، سرزده، به ناگهان دیدن کسی می ماند که نگاهش ضربان قلبت را می برد بالا وقتی که توقع بودنش را نداری.دستپاچه می شوی و می دانی آن لحظه ها ، لحظه هایی است که بعدها بارها به آن فکر خواهی کرد.

من عاشق پاییزم و خنکی و سرما و باران و برف و باد و گِل و لای و برگ های پوسیده و سکوت و یخ بندان و لیز خوردن و کسادی زمستان، همه ی آنچه به یادم می آید از سالهای زندگی مربوط به فصل های سرد سال است،مربوط به خنکی است و سرما، تابستان فقط گرمم می شود و دیگر هیچ، سرما اما زندگی دارد، همه ی احساس های آدم بیدار می شود و آدم رِچ و مِچ است به قول ننه.یعنی که شل و وارفته نیست، یعنی یخ کرده است و این خودش همه چیز است و من هم حتما به ننه ی خدابیامرز رفته ام که انقدر خوشم می آید از نزدیک آمدن زمستان.بیست و پنج مرداد است که باشد،برای من انگار وصلی نزدیک است بعد از هزار سال فراق و دلم تاپ تاپ می زند از نزدیک بودنش.از بوی وجودش که می خورد توی صورتم، از نزدیک شدن حضورش، از سایه ی قدم زدن هایش توی تاریک روشن غروب ها.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط zmb |

بوی رب گوجه می آمد، پیاده از سر خیابان تا خانه را رفتم، مسیر پرت و پلایی است که دو تا نقطه را بهم وصل می کند و فقط باید پیاده بروی اش، یعنی ماشین خبری نیست. همان مسیر بوی رب گوجه پختن می آمد، آنجور که گوجه ها را دیروز توی تشت خورد کرده اند و گذاشته اند زیر آفتاب تا پُف کند و بعد چنگش زده اند، با دست های شسته شده تا آرنج که بیوفتی به جان گوجه ها تا خوب همه اش از هم بپاشد، بعد بریزی توی آبکشی که سوراخ هایش ریز باشد و دانه های سفید تخم گوجه از آن رد نشود و بعد از آنچه می ماند دیگ به پا کنی کنار حیاط و بگذاری بجوشد تا آنجا که کم کم سفت شود و هر جوش که می خورد یک حباب بزرگ درست کند و چند قطره رب را بپاشد به اطراف، بهم که بخواهی بزنی دیگ را، دست و صورتت از شتک های داغ رب بسوزد،کار که رو به تمام شدن باشد روغن بریزی و نمک و تفت بدهی تا خوشرنگ شود و خوش طعم و یک قاشق اش را بریزی توی یک نعلبکی و بگذاری گوشه ای تا خنک شود، رب گوجه ای که ترش و شور و خوشمزه است، از آن خوشمزه ها که "شین" ات بزند موقع گفتنش و "ز" را مشدد بگویی.

شب مهتاب بود، روشنِ روشن. شبِ سفید شده، شبِ نخوابیدن است.من خوابیدم اما. تنها بودم، خوابیدم و خواب آشفته دیدم، تمام شب سفید شده ی مهتابیِ گرم روی بام را خواب آشفته دیدم و از خواب پریدم و ماه را تماشا کردم و دوباره خوابیدم.

فال گرفته بودم ، دم غروب،حافظ گفته بود دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی/چو شمع خنده زنان ترکِ سر توانی کرد.پیش خودم فکر این بیتش را خیلی کرده ام، قبل تر و حتی بعد هم می دانم که فکر این بیت زیاد به سر آدم می زند.یک جوری است که می تواند حتی از خواب و خور هم آدم را بیاندازد.

مشکل جاده ام را حل کرده ام، مساله ی بهم خوردن حالم وقتِ کتاب خواندن یعنی، از روزی ده دقیقه شروع کردم، پاییز پارسال، دهانم که پر از آب می شد و حالم می رفت که بهم بخورد کتاب را می بستم و چشمم را روی هم می گذاشتم و سرم را تکیه می دادم به پشتی صندلی،هر از چند گاهی چند دقیقه بیشتر تا حالا،که همه ی مسیر را کتاب می خوانم، یک وقت هایی عرق سرد روی تنم می نشیند و دوباره همان حال بد هست که زود کتاب را می بندم، وقت هایی است که وقت تماشا کردن جاده است، خیلی کم پیش می آید.سیمای زن در ایران باستان را می خوانم، از جلال ستاری، خوب است، کتاب هایی هست اما که عالم دیگری است، رسائل خواجه عبدلله انصاری مثلا، برای روی بام است، با چراغ قوه، یا با مهتاب، آخر شب ها.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط zmb |

مطالب قدیمی‌تر