«از شهریور گذشته هیچ خبری از دنیای مدرن به ما نرسیده و تا آغاز زمستان هم نخواهد رسید.»
این جمله از کتابی است به نام پلنگ برفی. همین یک جمله را چهار بار گوش دادم. من را می گوید. ما را می گوید. از پادکست رادیو دیو که دیروز در جاده ای پیچ در پیچ پخش میشد این را شنیدم. آن لحظه این جمله را نشنیدم. امروز شنیدم که دوباره گوش دادم. امروز گوش دادم که دقیق تر بشنوم. خصوصا همین اپیزود آخر را می خواستم دقیق بشنوم و بعد اپیزود ودکا در میدان سرخ را گوش خواهم داد. همین جمله که تا آغاز زمستان خبری از دنیای مدرن به ما نخواهد رسید برایم نویدبخش است. نوید زندگی کردن در دنیای خودم.
بسیار کم کتاب خوانده ام. شب ها بیهوش می شوم. نمی دانم چگونه خسته می شوم. فکر می کنم کارم بیشتر شده یا زمانهای بیشتری در راه هستم شاید. روزانه نیم ساعت تا یک و نیم ساعت بیشتر در محل کارم می مانم و همین شاید نظم همیشگی را بهم زده. مگر من چقدر زمان در خانه داشتم. قطعا همین است.
امسال رانندگی کردن به زندگی ام اضافه شده، در ساعت های اوج ترافیک، آخرهای شب، اول های صبح، تاریک روشن، تاریکِ تاریک، آفتابِ آفتاب. وقتی تازه شب دارد تمام میشود، این بهترین وقت است برای جاده. مسیرها خنک اند و بیگانه. انگار در سرزمین دیگری هستی. همان جاده و راهی که بارها در ترافیک رفته ای اگر خلوت باشد جای دیگری است. صبح های زود از یک جایی به بعد باد می شود، وارد اقلیم بادخیز میشوم و یادم به صبح های زودی می افتد که می رفتیم باغ. بین درخت های باغ دنبال آن درختی می گشتیم که سراغ داشتیم میوه دارد و باید به قدر یک سطل یا نیمه یا دو تا می چیدیم و می بردیم خانه. دست و بالمان به شاخه ها می گرفت و زخم های ریزی بر می داشت. دست و بال... مگر آدمیزاد بال دارد؟ چرا همیشه می گوییم دست و بال؟
اگر بال داشتم دلم می خواست به آغاز زمستان پرواز کنم، به تماشای کوهستان پرواز کنم.