اول جاده مغزم کیپ بود،بعد باز شد، نه یکهو، کم کم.مثل زخمی که مدتی باز نشده باشد و پارچه ی تنظیف به آن چسبیده باشد ، وقتی آرام و بی شتاب شسته می شود و تار و پودهای چسبیده به زخم از آن جدا می شوند، آدم خنک می شود و انگار تازه آن عضو را به او پیوند زده باشند و تازه فهمیده باشد هست،آن را خوب حس می کند ،خیلی نزدیکتر از جایی که قبلا بود.
روی یک تپه صندلی بود،دورتر از جاده، از این صندلی های فلزی که پشتی و نشیمنگاهش پلاستیک مشکی است، که مال خیلی سال پیش است. به آدمی می مانست که چشم دوخته باشد به یک محیط نامعلوم تا فقط نگاه کرده باشد، به آدمی که درست بیدار نیست اما دیگر هیچوقت خوابش هم نمی برد.
صندلی تاکسی جای خوبی بود برای اینکه به هرچه می خواستم هر جور دوست داشتم، خیره،سرسری، سخت ، آسان ، عاقل، دیوانه ، فکر کنم، تمام مدت را اصلا تکان نخورم، انگار دوخته شده باشم به صندلی که درون دنیاست ولی مربوط به این دنیا نیست،به این دنیایی که فکر می کنم در آن زندگی می کنم و همه باید در آن زندگی کنند.صندلی مال دنیایی بود که فقط یک نفر در آن بود، تنها بود،دور بود،دلم بود،غم بود، دوست بود.
پ.ن:با آدم راه می رود، حرف می زند، ساکت می شود، گوش می دهد، قدیمی می شود،دوست است.عذاب می کشد...عذاب می کشی...