اینجا خانه ها پلاک ندارند. باید خیلی شانس بیاوری که هم کوچه و هم ساختمان اسم داشته باشند. اکثرا می‌گویند کمی بیایی جلوتر پیداست. روبرو. خیلی چیزها روبروست. برای آدرس دادن از یک مغازه یا نانوایی یا پارک یا درخت یا ساختمان یا اسامی محله‌ها که فقط خودشان بلدند استفاده می‌کنند تا تو پیدایشان کنی.
بی نظمی کوچه‌ها عجیب است. بعضی جاها فقط یک ماشین می‌تواند بگذرد اما عبور از هر دو آزاد است. ماشین‌ها با هم سر شاخ می‌شوند تا یکی دنده عقب بگیرد و جای پارکی پیدا کند یا از مسیر به نحوی خارج شود و دیگری رد شود.
تابلو. اینجا شهر تابلوهای بلند و پر از زرق و برق است. چند متر تابلو، که اصلا از قد ساختمان هم بالا می‌زند و به خاطرش سازه‌ای سوار می‌کنند، داربست و النگ و دولنگ. هر چیزی میتواند روی تابلو نوشته شود. شماره موبایل، آدرس پیج سوشال نتورک، مطالبی پیرامون اجناس مغازه و چیزهای دیگر.
بیلبوردها. همه جا بیلبورد هست. برای تبریک و تهنیت. برای یادبود و تسلیت. داربست می‌زنند و یک بیلبورد خیلی بزرگ از یک جوان رعنا یا پیرمردی که سیر زندگی کرده. یک بار با مغز رفتم توی یکی‌شان و برق از چشمانم پرید و دماغم کبود شد. داربست‌ها و بیلبوردها و بنرها همه‌جا هستند.
خیابان ساعت ده دقیقه یا پنج دقیقه به ۹ شب ناگهان خلوت می‌شود. یکهو انگار اکثر آدم‌ها می‌روند.
آدم‌های زیادی از این خیابان می‌گذرند. سر گذریم اما آدم‌ها ویلان هستند تا مشتری. تعداد دخترکان کی‌پاپ باز بیش از حد است. مرتب یکی یا دوتا یا سه‌تایشان می‌گذرند. با کمرهای بسیار بسیار باریک، موهای لَخت شده مثل شلاق و چشمانی که خط بادامی کشیده شده و از همه عجیب‌تر پوستشان. پوست‌شان سفید مثل گچ.
یک روز یک گروه شش نفره متال‌باز آمدند داخل مغازه. آرایش‌های تیره و پر از چیزهای فلزی در لب و گوش و بینی‌شان. سر تا پا مشکی و با طرح‌های خفن روی لباس‌های کمی که پوشیده بودند. روسری برای تعدادی از هم‌نسلان ما و پیرترهاست.
همه‌جا زباله هست. سطل زباله کم است و اگر باشد تمام اطرافش توده زباله انباشته‌اند.‌ نمی‌شود گفت زباله شهروندان را اذیت نمی‌کند، چون در جاهای مختلفی بر پدر و مادر کسی که آشغال بریزد با خط خوانا یا ناخوانا و البته بسیار عصبی لعنت نوشته‌اند. هر جا هم را نوشته باشند بدتر کوهی از زباله دیده می‌شود. برخی همین جمله را روی بنر چاپ کرده‌اند. اثری ندارد.
از جنگ چندان خبری نیست. خصوصا در این خیابان. اصلا در یک دنیای دیگری‌اند.
هنوز همه چیز برایم بیگانه است. آشناهایم از من کیلومترها فاصله دارند. انگار با یک حادثه ناگهان در مکان و زمان دیگری پرتاب شده‌ام.
در دوربینم عکس خانه یوسف آباد بود. آن عکس یکهو مرا بکلی تکان داد. انگار مربوط به زندگی دیگری بوده است که تمامش را بی‌ کم‌و‌کاست، گذاشته‌ام و آمده‌ام. وقتی به عادت‌ها و مشغولیت‌ها و کار و زندگی تهران فکر می‌کنم قلبم فشرده می‌شود. اینجا باید در خودش باشی. در همین‌جا. به قبل فکر نکنی. جوانی و آن زندگی و آن دوران، با هم و با تهران تمام شده. این جمله را صدبار نوشته‌ام. پذیرفتنش کمی مشکل است وگرنه لابد انقدر تکرارش نمی‌کردم.
صبح حیاط را می‌شستم. پر از گلبرگ‌های سرخ و خشک شده‌ شمعدانی و گل‌های ریز محبوب شب بود. شب ها بوی گل دیوانه‌ات می‌کند. سکوتِ بسیار عمیق. سایه برگِ درخت‌ها روی دیوار. بوی خوش شرجی. خنکی کولر.
حالا در مغازه‌مان نشسته‌ام. عبور آدم‌ها را تماشا می‌کنم. کتاب میخوانم. طبل حلبی. چیزکی مینویسم. به فروختن فکر می‌کنم. به کودکان کتاب هدیه می‌دهم. برایشان برچسب چاپ کرده‌ایم‌ که پشت یک نشانک با لوگوی مغازه بچسبانند. هر سه خرید یک کتاب جدید. امروز یک بچه کتاب نگرفت. گاهی صدای موسیقی این مثلا کافه‌ی بغلی می‌آید. نیم‌باب مغازه که میز و صندلی گذاشته توی پیاده‌رو و قهوه و چای می‌دهد.
خیلی از وقت‌ها به تماشا می‌گذرد. هنوز خودم را پیدا نکرده‌ام. در بهت این زندگی جدید نگاه می‌کنم. بسیار زیاد نگاه می‌کنم.

*طبل حلبی، گونتر گراس، ترجمه سروش حبیبی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۵ساعت ۴:۳ ب.ظ توسط zmb |

روی زمین مورچه راه می رود. روی دستم. روی آلبالوها. همه جا مورچه است. تک و توک. زنگ زدم به یکی از دوستان قدیمی ام. گفتم بالاخره از تهران رفتیم. چند ثانیه ساکت شد. بعد گفت حیف شد. دوباره سکوت کرد. باز گفت حیف شد. بعد درباره تعدیل ها حرف زدیم. آی تی تمام شده بود. نمی دانستم چه طور عمر سپری شد برای چیزی که هیچ اثری از آن برایم نمانده. فکر می کردم هزار سال از همه چیز دور شده ام. یکی از موشک ها صاف خورده بود به ۲۰ سال تجربه و کارم. تمام. بی آنکه خرابه ای پیدا باشد. جمع کردیم و آمدیم خانه ساری.
صبح رفتم از درخت آلبالوی حیاط یک سطل آلبالو چیدم. شستمشان. دانه هایشان را در آوردم و شکر ریختم و گذاشتم در یخچال. فردا مربا می پزم.
به فاطمه زنگ‌ زدم. دم غروب بود که حرف زدیم. می خواستم تعریف کنم حالم چگونه است اما بلد نبودم. یک کلام گفتم سخت است.
دلم گرفته. تو هم ساکتی. دلت گرفته. هنوز مغازه را تحویل نگرفته ایم. هر دویمان از هرچه بود و بلد بودیم دور شده ایم. باقی مسیر را نمی دانم. تو هم نمی دانی. حالا داری چوب شور می خوری. ظهر بالاخره یک کارگاه چوب بری و ام دی اف پیدا کردیم ولی بسته بود. اینجا سر ظهر همه می بندند. طرف گفت یک ربع دیگر باز می کند. همان یک ربع ساعت را رفتیم در یک فروشگاه. از این خیلی بزرگ ها. یک چوب شور و یک کشک و یک روغن خریدیم. چوب فروشی باز کرد. ورق ام دی اف قیمت کردیم و آمدیم خانه.
هنوز چندتا کار در خانه مانده ولی اصلش را انجام داده ایم. حالا دو سه روز است که آرام تر زندگی می کنیم ولی تو در خودت فرو رفته ای. خبر گوش می کنی.‌ بعضی کارهای ساده را می گذاری برای بعد. نمی دانم زندگی مان به کدام سو خواهد رفت. انقدر در راه و تلاطم و تغییر بودیم که هنوز نمی دانم وضع زندگی ام و روزمرگی هایم چگونه خواهد بود.
جای هیچ چیز را در این شهر بلد نیستیم. یا اگر بلدیم وقتی می رویم که کسی نیست. نمی دانم اگر کار راه بیوفتد روزگار چگونه خواهد شد.
انگار کسیکه من بودم نیستم. حتی جسمم هم آن نیست. کمی پیر و خسته به نظر می رسم. عکس های خودم را که نگاه می کنم انگار من نیستم. این فرد از من رنگ‌ پریده تر است و پای چشم هایش کمی گود افتاده.
پیامک یک تئاتر می آید. در یکی از سالن های تهران. بعید است اینجا تئاتری اجرا شود. شاید هم باشد. نمی دانم.
همه جاهایی که بلد بودم و می رفتم گم شده اند. سالن های تئاتر هم رویش. چیز چندان مهمی نیست.
پنکه سقفی می چرخد و خنکم می کند. یک پتوی نازک می چسبد. از حیاط بوی مطبوعی می آید. خاک آب خورده، شرجیِ دلچسب، و خنکی. رفتی و ماشین را آوردی توی حیاط. قبل از اینکه همسایه روبرویی جلوی در پارک کند. توافق نامعلومی صورت گرفته و طرف هر شب وانتش را به در ورودی ما چسباند. مهم نیست. او آخرین ماشینی است که در کوچه می آید. حدود ۹ شب. صبح هم اولی است که می رود. ۸ صبح. ما هنوز نظمی نداریم. غریب ترین چیز همین است فعلا.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۵ساعت ۷:۷ ب.ظ توسط zmb |

طاعون زده بود. سرزمین را طاعون زده بود.
صاحب کارم صدایم کرد و به عنوان دشت اول خبر تعدیلم را داد. بقیه را جور دیگری تعدیل می‌کرد، من اولین نفر بودم و افتخارش را برای خودش برداشت. برایم به اصطلاح احترام قائل شده بود و می‌توانستم فکر کنم در رزومه‌ام تعدیل محترمانه داشته‌ام.
بعد از طاعون و تعدیل آخر سال بود که باران گرفت. به تو نگفته بودم. داشتیم می‌رفتیم داروخانه میدان حر تا اگر لازم شد دارویی که با هزار حرف و دوندگی جور شده بود را بگیریم و ببریم بیمارستان.
همه جا تنگ بود و ساختمان شرکت مرا بلعیده بود انگار، و پس داده بود در خیابان‌های غریب و حالا کنارت راحت و بی‌خیال نشسته بودم و مدام یادم می‌رفت به زودی بیکار میشوم. اگر می‌توانستم ۲۴ ساعت دوام بیاورم و چیزی نگویم بعد هم میشد در خودم ماجرا را نگه دارم تا وقتی کار پیدا کنم و بعد جریان را به تو بگویم که وسط این همه اضطراب‌های عمیق، حداقل برای این یک قلم فکری نشوی. اگر کار پیدا نمی‌کردم... وسط این طاعون چه کسی دنبال توسعه دادن نرم افزار بود؟ چه کسی مدیرمحصول استخدام می‌کرد؟
باران تند شد و راهی که ده دقیقه بود حالا حالاها ادامه داشت. یک نخ سیگار آتش زدی و بوی سوختن اولش که پیچید برگشتم و چشمهایت را نگاه کردم که خیره بود به روبرو اما داشت به چیزی دور، خیلی دور نگاه می کرد. من همانجور نگاهت می‌کردم که روبرویت گسترده و آرام بود.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۴ساعت ۱۱:۱۹ ب.ظ توسط zmb |

زنگ زدم و پرسیدم پنجره را باز کرده‌ای، باز کرده بودی، صدای باران نمی‌آمد، گفتی خیلی لطیف می‌بارد و صدا ندارد، اما بوی باران، بوی باران می‌آمد. خوشحال شدم. پرسیدم تخم مرغهایت عسلی شد. نشده بود، یادمان رفته بودم در آب سرد بگذاریمشان و زرده‌ها سفت شده بودند. بالاخره پاییز شده بود و باران می‌بارید و تو داشتی کتاب می‌خواندی.
همیشه، یعنی در تمام این مدت، دلم می‌خواست در چنین هوایی با هم برویم بیرون. برویم قدم بزنیم یا یک مسیر کوهستانی و خلوت جاده‌ای را با ماشین طی کنیم و حرف بزنیم. مثل همه وقت‌هایی که با هم حرف می‌زنیم و تمامی ندارد؛ یا موسیقی گوش می‌کنیم یا تلاوت و خوشمان می‌آید. حالا هوا بارانی است و من از مرخصی‌هایم نه تنها چیزی نمانده که بدهکار هم هستم و باید بمانم در شرکت.
صبح آمدم و این دخترک آزارگر نبود و همین برایم یعنی یک روز خوب. همین که یک روز در تمام این مدت عفریته‌ای را نبینم برایم غنیمت است. باران دلچسب می‌شود و همین که رفتار زننده‌ای را تحمل نمی‌کنم خوشحالم. یادم نمی‌آمد پیش از این در چنین وضعیت اسفباری گیر کرده باشم. این هم دورانی بود. می‌گذشت و نمی‌دانم از آن چه چیزی باقی می‌ماند در ذهنم.

خبرگزاری‌ها خبرهای بارش برف و باران را زیادی بزرگ می‌کنند و انگار در این عمدی هست، شلوغش کرده‌اند و علتش شاید امیدواری دادن یا کمتر مایوس شدن باشد. ما از آسمان هم مایوس بودیم و این را تقصیر حاکمان می‌انداختیم و حق داشتیم. حالا تصمیم گرفته بودند قاطی این‌همه خبر بد و گرانی دلار و بنزین و چیزهای دیگر ما را به آسمان خوشبین کنند.

دو روز قبل نوشته ام «آفتاب است. مثل آفتاب آخر شهریور. بی رمقم. به زور نشسته ام پشت میزم تا روز بگذرد و بروم. مریضی توش و توان را از زیر پوستم بیرون کشیده. ماشینم خراب است و با این اوضاع طرح ترافیک که از شش و نیم صبح تا هشت و نیم شب است و ماشین‌ها را می‌خوابانند، نمی‌دانم چه طور باید به یک تعمیرگاه برسانیمش.
هزینه‌ها عصبی‌ام می کند و سعی می‌کنم خودم را حفظ کنم. پول جور کردن برایم کمی مشکل شده. نمی‌دانم باید چه کنم. میخواهم از آنچه آموخته‌ام استفاده کنم ولی اینجا عرصه چندانی وجود ندارد.»
اگر اینها را هم ننویسم احتمالا هیچ چیز از این دوران در خاطرم نمی‌ماند. از این ساعت‌های 7 صبح تا 4 عصر که به زور دوام می‌آورم.

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۴ساعت ۱۰:۳۳ ق.ظ توسط zmb |

جاده خلوت شد. مسیرمان طولانی نبود ولی حرف‌هایمان برای جاده بود. برای همان ساعت شب. برای وقتی که من ولنگار نشسته بودم و تو رانندگی می‌کردی. از دور هزار چراغ شهر پیدا بود و من داشتم نگاه می‌کردم و تو می‌خواستی حرفت را برسانی به آن نقطه‌ای که دلگرمی داشت و خوشی داشت و من را امیدوار می‌کرد، حرفت را رساندی و تمام شهر شدی، تمام دنیا شدی، تمام آن جاده شدی، آن موسیقی، آن باد خنک، آن بی‌خیالی، آن خوشی، تمام آنها شدی. بعد گفتی فردا اگر شد زودتر بیا، پرسیدم جایی باید برویم، گفتی نه، با هم باشیم. خیلی وقت ها می‌خواستی بیایم که با هم باشیم، با هم حرف بزنیم، با هم چای بخوریم، یک جایی چشمت را می‌گرفت و می‌گفتی قهوه بخوریم، گاهی می خواستیم فقط بنشینیم و هر کدام در عالم خودمان باشیم. خیلی وقت‌ها دلم می‌خواست بیایم که فقط با هم باشیم. تمام وقت‌ها.
حالا بوی تو در سرم پیچیده. بوی عطری که قاطی می‌شود با بوی ملایم سیگار و ته مانده حضور قبلی‌ات.
یاد آن نگاهت می‌افتم، آن نگاهی که نمی‌خواهد؛ نمی‌خواهد چیزی که مقابلش است برود، نمی‌خواهد وضعیت عوض شود، نمی‌خواهد تنها شود. حالا یاد آن نگاهت می‌افتم که نمی‌خواهی من بروم و دلم را ریش می‌کند. چرا بعضی چیزها با آن همه قوتی که دارند نام پیدا نکرده‌اند. چرا این نگاه اسم ندارد، نه نگران است، نه مضطرب است، نه منتظر است، هیچکدام اینها نیست، خیره است و امید دارد که آنچه روبروی اوست تمام نشود، نرود، بماند. این را در چشم‌های مادربزرگم دیده بودم، بسیار. وقت‌هایی که می‌رفتیم ده و می‌خواستیم برگردیم. لحظه خداحافظی، تمام نگاهش می‌شد خواهش، نرو! می‌دانست به زبان آوردن ندارد، می‌دانست شدنی نیست، اما باز آنجور نگاه می‌کرد.
حالا صدایت در سرم می‌پیچد. وقتی داشتی حرف‌های مهمی می‌زدی در مسیری که طولانی نبود و جاده بود و آن ساعتِ شب بود و من وسط آن حرف‌های مهم که گاهی یک قطره اشک برای تو داشت و گاهی برای من، یکهو زیر لب گفتم چقدر صدای تو قشنگ است. گفتی، ها...! و دنباله حرفت را گرفتی و آن قدر گفتی و گفتی و گفتی تا جاده تمام شد و رسیدیم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۴ساعت ۲:۱۷ ب.ظ توسط zmb |

سه چهار دختر جوان جلوی در پارکینگ ایستاده بودند، با سر و صورت های چیتان پیتان کرده. پیراهن بلند و شالهای نازک که موهایشان را پوشانده بود. با زحمت خودشان را کشیدند آن طرف‌تر که بشود وارد پارکینگ شویم. ساعت 8 شب یکهو صدای لی‌لی لی‌لی بلند شد یعنی عروس و داماد آمدند. بعد دوباره سکوت برقرار شد و یازده شب صدای بوق‌های ممتدی که ریتم عروسی دارند، صدایی که همه آن را بلدند ولی نمی‌توانم بنویسمش. بعد همهمه و بگو بخندی که عادت مهمان‌ها بعد از بیرون آمدن از تالار است و بعد باز سکوت شد.
باید ببینم شب.های وسط هفته هم عروسی هست یا نه. این پنج شنبه و جمعه که بود و اتفاقا خوش گذشت. ما دعوت نبودیم. بعید است هرگز در هیچ کدام از این عروسی‌ها دعوت بشویم ولی حال و هوایش به ما هم می‌خورد. آن پایین تالار است و هر دو شبی که به این خانه تازه آمده ام مراسم عروسی برقرار بوده.
کف پاهایم درد می‌کند. هنوز فرشهایم را نیاورده‌اند. داده‌ام قالیشویی. تز مامان بود که از خانه قبلی ببرند و به خانه جدید بیاورند. برای اسباب کشی زنگ زدم به سه چهار جا، از 5 میلیون قیمت دادند تا 9 تومان. می‌دانستم و همه می‌دانند هر عددی که تلفنی یا روی این پلت فرم و آن پلت فرم توافق کنی الکی است. پای کار حتما یک چیزی باید روی عدد و رقمش بگذاری، پله اضافه، ساعت اضافه، کارگر اضافه، طرح ترافیک، شیشه دراز، مبل بلند، کارتن سنگین، شیرینی بچه‌ها و چیزهای دیگر. به یک 6 تومانی گفتم بیاید و هشت و نهصد پرداخت کردم. همه‌مان به اتفاق معتقد بودیم باید به آن شرکت بگوییم تا کارگرها را مجبور کنند که لباسشان را بشورند و روزانه حمام کنند، اما دوبار که دختر پشتیبان زنگ زد و نظر پرسید چیزی نگفتم. بی حوصله و خسته و تکه تکه بودم و برایم مهم نبود که آسانسور و راه پله و خانه چه بویی گرفته. اینهم از آن نقدها است که اگر به زبان بیاوری، همیشه یک عده هستند تو را متهم کنند آدم نیستی و درک نمی‌کنی و آن کارگر فلان و بهمان است و توی عوضی شکم سیرِ بی‌وجدان، داری از روی ادا اطوار ایراد میگیری. بله اینطور است... آن لحظه که چشم و دماغم می‌سوخت از روی اطوار ایراد گرفتم و بعد هم یادم رفت جریانش را تا همین الان که دارم این متن را می‌نویسم.
این اسباب کشی از ساده‌ترین اسباب کشی‌های زندگی‌ام بود. مدت‌ها قبل از همه چیز دل کنده بودم، از اتاق‌ها، پنجره‌ها، کبوترهایی که برایشان تا روز آخر خورده نان می‌ریختم، از محله، درخت‌ها و صدای آب جوی‌ها و خیلی چیزهای دیگر. برایم رفتن مهم بود. رسیدن به خانه‌ای که بتوانم زندگی نو را در آن آسانتر شروع کنم و حالا هم در خانه‌ای مستقر شده‌ام که آنجا، تا این لحظه هر شب عروسی بوده.

+ نوشته شده در شنبه سوم آبان ۱۴۰۴ساعت ۲:۳ ب.ظ توسط zmb |

کف یکی از کابینت‌ها رب گوجه‌ای بود، ته یکی کمی شکر ریخته بود، دانه های بلوری و نسبتا درشت، بقیه فقط خاک گرفته بودند، هرچند این نقطه از شهر دوده بیش از هر چیزی سطوح را می‌پوشاند و کثیف می‌کند و اصطلاح خاک‌گرفته بی‌معنی است. پنجره‌ها را باز کردم وصدای ماشین‌ها از خیابان اصلی زیاد شد، خیلی زیاد، سر ظهر لابد غوغا می‌شود. درخت‌های پارک شهر هم از لابه لای دو سه خانه معلوم بودند. با خودم می‌گویم خدا کند باد خنک هم از آن طرف بزند و بوی آنهمه بوته گل یاس را به فصلش بیاورد.
کسیکه اینجا زندگی کرده، مدت ها قبل، شاید بیشتر مهمان بوده تا ساکن. هیچ نشانی از بودن مداوم در این خانه نیست. میخ و پیچ و .... حتی چیزهایی که از اول در یک خانه‌ی نوساز بلاتکلیف‌اند همانطور بلاتکلیف مانده‌اند، سیم‌ها، چند تکه چوب، یک شیشه، رُل‌های نصفه و نیمه کاغذ دیواری.
اینجا را هنوز در روز ندیده‌ام. هنوز نمی‌دانم وسائلم را باید چطور بچینم. نمی‌دانم چه چیزهایی بی جا و مکان می‌شوند و چه چیزهایی وضعیت بهتری پیدا خواهند کرد. بعضی چیزها هم اضافه‌اند. از روز ازل که در بساط زندگی‌ام بودند هیچ فایده‌ای نداشتند که حالا تصمیم دارم همه‌شان را رد کنم بروند.
تمام روز از بیرون اتاق کارم صدای حرف زدن و خندیدن بی‌مزه می‌آید. من معمولا تنها هستم و در سکوت کار می‌کنم. مامان می‌گفت بد اخلاق شدی. راست می‌گفت. چیزهای خوشحال کننده در این ساعت‌های کار خیلی کم‌اند. بعضی روزها اصلا نیستند و انگار جویده می‌شوم و تحلیل می‌روم، تحلیل رفتن عصبی کننده. حالا یکی از خوشحالی‌هایم خانه و محله جدید است، زندگی تازه و چیزهایی که نمی‌دانم چگونه‌اند و اصلا چیستند.

بیش از تمام زندگی‌ام مشغول حوادثم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر ۱۴۰۴ساعت ۱۲:۴۷ ب.ظ توسط zmb |

حالم از این همه ارزیابی‌های چپ و راست بهم می‌خورد. فرم‌های پشت سر هم، فایل‌های اکسل، نامه‌های تعهد، درخواست‌های مکتوب، صورت‌های مالی، اظهارنامه، لیست بیمه، گزارش تراز آزمایشی در سطح کل و شش ستونه، لیست قراردادهای باز و بسته و در حال انجام، پیش بینی‌ها، حالم از پیش بینی فروش، واردات، پیش بینی میزان ارزبری، تولید محصول جدید، پیش بینی احتمال توقف تولید محصولی از تولیدات قدیم، کاهش یا افزایش صادرات، واردات، پیش بینی سهم بازار ... حالم از تمام اینها بهم می خورد. وای مبانی! مبانی ارزش گذاری، مبانی محاسبه تولید، محاسبه فروش، مبانی محاسبه سود، اعتبارات مورد نیاز، نقدی، غیر نقدی... مبانی از همه بدتر است. حالم از این مبانی هم بهم می‌خورد.
جلسات بازدید... این یکی می‌تواند خیلی خوب یا خیلی بد برگزار شود. اگر خوب باشد که هیچ، البته بعدش باز باید مدارک بفرستی، فرم تکمیل کنی، پیگیری کنی، بروی، بیایی. اگر بد برگزار شود باز درخواست، عوض کردن آدم‌ها، بازدید کننده‌ها، گذشتن زمان، شش ماه دیگر دوباره از نو ...هیچ چیز در یک نشست تمام نمی‌شود. ده‌ها بار پیگیری لازم است تا یک مجوز لعنتی صادر شود یا یک پرونده اعتباری راه بیوفتد یا یک قرارداد بسته شود. اینها تازه اول بدبختی است. هر کدام که درست شد بعدی‌ها شروع می‌شود.
کارم شده است این چیزها. هیچ ربطی به هیچ چیز ندارد. فقط انجام می دهم. زنگ می‌زنم. فولدر درست می‌کنم. یک خروار فایل را در دسته بندی‌های منظم کپی می‌کنم. می‌فرستم، با ایمیل یا فلش یا سی دی، حتی یکبار پرینت کردم و در یک زونکن گذاشتم و فرستادم. مدارک جزئی از زندگی‌ام شده است. بعد پیگیری می‌کنم. پیگیری، پیگیری. آدم پیگیری هستم و برای همین هم اینجا نشسته‌ام. به خاطر پیگیر بودن.
اینجا طبقه مدیرعامل است. غایت آرزوی دخترک مسئول دفتر این است که وقتی کله صبح توالت تمیز شد، شخص مدیر عامل اول برود آنجا و فلان. از اینکه کسی قبل از مهندس برود و فلان، بهم می‌ریزد و حتما به زن خدماتی تذکر می‌دهد که دوباره آنجا را تمیز کند، ولو خبری نبوده باشد و در آینه خودت را مرتب کرده باشی و مطلقا به شیر آب دست هم نزده باشی. موضوعِ بی‌اندازه مهم دیگر این است که هیچ کس، مطلقا بدون حضور و تایید او، مدیر عامل را یک نظر هم نبیند. در صورت سلام و احوالپرسی یکی از پرسنل در راهرو یا جلوی در آسانسور رعشه‌ای در صدایش می‌افتد و بعد گلویش را صاف می‌کند و با خنده‌ای عصبی می‌گوید هرکی دلش میخواد میاد... میره. یا می گوید ریختن سر مهندس! و تا چند دقیقه رعشه در صدایش باقی است. مهندس برایش معبد مقدس و او الهه محافظش است و این کاسه و بشقاب و یخچال و میز و تیر و تخته هم قداستی کمتر از مهندس ندارند.
زن خدماتی روزی چند بار چای می‌برد. هر بار با تذکر الهه معبد. روزی چند بار می‌گوید وقتی 16 سالم بود شوهرم دادند و به یک نقطه دور و نامعلوم خیره می‌شود. بقیه ساعت‌ها به طور مرتب با گوشی موبایلش مشغول است. آنقدر در عالم خودش غرق است که حواسش به چیز خاصی نیست و اگر هم باشد حرفی نمی‌زند که بفهمی در جریان امور اطرافش هست یا نه.
سر و صدای اینجا زیاد است. خیابان هر روز شبیه 27 اسفند شلوغ و بهم ریخته و پر هیاهوست. اولین روز که آمدم حال غریب و بهتری داشتم. به خاطر همین تکاپو و صداها. صداها مرا به دنیای زنده متصل کرد. امروز برایم عادی شده ولی سعی می‌کنم با صداها به شب عید بروم. به نوید دو هفته دور شدن از اینجا.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ساعت ۱۲:۵ ب.ظ توسط zmb |

رفتم کتابفروشی. خیلی اتفاقی. بین کتاب‌ها قدم زدم. خیلی‌ها را نمی‌شناختم. امسال اصلا سراغ کتاب نرفته بودم. سال سختی بود، تابستانش بیشتر. هنوز هم ماجراها ادامه داشت ولی انگار فهمیده بودیم چطور باید کنار آمد یا تحمل کرد. نمی‌دانم. بارون درخت نشین را خریدم. برای هدیه به برادرزاده‌ی کرم کتابم. حالا دیگر بزرگ شده و می‌توانم برای انتخاب، سراغ طبقه کودک و نوجوان نروم. پرواز شبانه اگزوپری را هم گرفتم. دو جلد به خاطر روز تولد. همیشه همین‌طور است. من عمه‌ای هستم که کتاب هدیه می‌دهم و او هم این را می داند. از اولین تولدش که کتاب حمام هدیه گرفته تا امروز همین بوده است. همیشه دو جلد.
سرشب سی چهل صفحه‌اش را خواندم. احساس شب‌های بی‌خیالی و ولنگاری چند سال پیش زنده شد. از آن وقت‌ها یادداشت‌هایی اینجا هست لابد. دلم می‌خواهد یکی را پیدا کنم و بخوانم.
تقویم را نگاه کردم. از ابتدای سال تقریبا هر دو هفته یک اتفاق مهم یا جدی یا پر مخاطره رخ داده بود. بعضی برای من، بعضی برای خانواده‌ام، و بعضی برای کشورم. بعضی بسیار سخت، بعضی تلخ و دردناک، بعضی بسیار شیرین. حالا باقی ماه‌های سال را نگاه می‌کنم. به انواع انتخاب‌هایی که می‌توانم داشته باشم فکر می‌کنم. بعضی فشار اقتصادی دارد، بعضی طی کردن مسافت را بر گرده‌ام می‌گذارد، بعضی بی‌دغدغه‌تر است، بعضی خوشایندتر.
گاهی هم انقدر پیچیده نیست، آدم در یک شرایط پایدار روزها را می‌گذراند و اوضاع ابدا به گونه‌ای نیست که تغییر بخواهد، گاهی هم اینطور می شود، می توانی همه چیز را تغییر بدهی. بروی و زندگی دیگری را تجربه کنی. انتخاب بین این دو هم کار آسانی نیست. زندگی کردن کار آسانی نیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۴ساعت ۴:۹ ب.ظ توسط zmb |

من همراه 23 بودم، 23 زندگی من بود و در یک ساز و کار غیر انسانی که اسمش درمان است داشت زجر می کشید. برای همه چیز باید چانه می زدیم، او با من چانه می زد، من با پرستارها که اولویت اولشان نگاه نکردن به چشم های ما بود. برای رگی که داشت می سوخت، برای چسبی که باز می شد، برای مخدری که اگر تزریق نمی شد درد بیداد می کرد، برای قرص معده ای که دستور پزشک نبود، برای آب جوشی که ولرم بود، نه داغ بود و نه سرد.
وقتی تو را بردند توی اتاق عمل شدم گوش تا وقتی صدا زدند همراه 23 فورا بشنوم. چند ساعت گذشت و یکی در راهرو صدا زد و گفت با خودت پتوشو بیار. پتویی که 40 ساعت پیش برای تو شده بود را برداشتم و دویدم دنبال مردی که یک تخت خالی هل میداد و میرفت. به آن لحظه بیرون آمدنت از اتاق عمل و بعدش و شب و دانه های ریز عرق و فریادهای کوتاهت نمی خواهم فکر کنم.
با آدم های اتاق دوست شدیم. سلام و صبح بخیر گفتیم. گاهی احوال هم را پرسیدیم. در بی رمقی بعد از جراحی که یک قلپ آب خوردی، برایت انگور آوردم و پس زدی و بعد با دست به تخت بغلی اشاره کردی که به پسر جوانی که آنجاست انگور بدهم، گفتی این بچه چیزی نخورده، رفته بود رادیولوژی، نا و نوای اینکه برایت توضیح بدهم نیست را نداشتی، از درد پرپر می زدی، می خواستی زمین و زمان را بهم بدوزی، تحمل کردی، تحمل کردی.
روزهای گذشته از خانه فقط گلدان ها را دیده بودم و آب داده بودم. هیچ چیز به شکل معمول اش نبود، اتفاقات تند و بی وقفه می افتادند و تلاش می کردیم برسانیم، خودمان را برسانیم، داروها را، عکس های رادیولوژی و اسکن ها را، پول نقد را، غذای گرم، پتو، دمپایی. با خودم مدام باید چیزهایی را جا به جا می کردم. فلاسک چای، قوطی قرص، ظرف قند، لیوان، حوله، دستمال، مسواک، مدارک، مدام یکی را جا می گذاشتم. مدام چیزی نبود و باید با یک روشی نبودنش را جبران می کردیم. گاهی آب هم نبود. ترس جنگ وول می خورد و برق می رفت و معجزه می شد، دادگاه حکم تبرئه صادر می کرد، پروتز پیدا می شد، جراح وقت عمل می داد، آدم ها زنده از تصادف های سنگین بیرون می آمدند، پول جور می شد، یکی وام میداد، یکی قرض می داد و عجله نداشت، یکی قرضش را پس می داد، بدون ترس مرخصی می گرفتم، بدون نقشه و با تابلوها راهم را پیدا می کردم، کوچه اشتباهی و سربالایی را که می رفتم بن‌بست نبود، چرخ ماشین را که توی جوب می انداختم پنجر نمی شد و کسانی پیدا می شدند و کمک می کردند تا در بیاید، کاغذی که اشتباهی برداشته بودم را قبل از پیاده شدن از آسانسور در کیفم می دیدم و برمیگشتم و سر جایش می گذاشتم، رمز کیف کریپتوکارنسی ام را یکجایی پیدا می کردم که فکرش را نمی کردم.
حالا باز هم دلم معجزه می خواهد. باز هم به معجزه احتیاج دارم. تو آدم صبری، آدم حوصله، یک آن درد امان را از تو می بُرد و چند ساعت بعد آدم دیگری می شوی. جهان با تو جای بهتری است، من آدم دیگری هستم.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۴ساعت ۱۰:۴۶ ق.ظ توسط zmb |

درست وسط جنگیم. اول جنگ خیلی ها رفتند، یعنی پنج یا شش یا هفت یا هشت روز پیش. بعضی هنوز هم برنگشته اند. نمی دانم چند روز دیگر میشود برنگشت.
صدای انفجار می آید و به نظرم ساختمان هم کمی می لرزد. پرنده ها می پرند. مثل همه وقت هایی که با صدای انفجار می پرند. آن مردی که در حیاط مجتمع روبرویی همیشه بعد از صداها با شلوارک مشکی می آید و آسمان را نگاه می کند امروز با یک حوله روی دوشش آمده است. نگاهی می اندازد و می رود.
برق اتاق کارم چشمک می زند ولی قطع نمی شود. چند دقیقه بعد صدای آمبولانس می آید. علاوه بر آژیر بوق هم می زند و راه میگیرد تا برود.
صبح این خیابان خلوت بود. آنقدر که یک جای مناسب و زیر سایه درخت پارک کردم. غروب می توانم دو سه جا بروم. اگر نقشه کار کند و شهر آنچنان بهم نریخته باشد و حوصله داشته باشم و چیزهای دیگر. ممکن است بروم خانه و کتاب بخوانم. نمی دانم چه کتابی. نمی دانم اوضاع چگونه خواهد بود. شاید کتاب هم نخوانم.
یک دسته ماشین دارند با هم بوق می زنند. دو تا یا سه تا هستند، دزدگیر یک ماشین دیگر هم روشن شده و دوباره آمبولانس می آید. به اینها سه تا بوق ماکروفر هم علاوه می شود که روشنش کرده ام که ناهارم را گرم کنم. قوری چای را می شویم. برای بعد از ظهر خیال ندارم چای بخورم. سیم ماکروفر و کتری برقی را از پریز میکشم.
عکس هایی از انفجارها در شبکه ها منتشر می شود. دود غلیظ در آسمان. یکی از آن دودها را از پشت بام دفتر کارمان دیدم. چند دقیقه بعد از صدای انفجارهای پشت سرهم.
در طبقه ای که هستم کسی نیست. امروز کسی نیست. شاید روزهای دیگر بیایند. بعضی منتظرند اوضاع آرام شود، بیشتر شبیه کنار آمدن با ماجراست. منتظرند پرتاب شدن وسط جنگ را بپذیرند. کارفرما هم با این موضوع کنار آمده است. فعلا کنار آمده.
دوباره صدای بوق می آید و صدای آمبولانس. ناهارم را خورده ام. در شبکه های اجتماعی لیستی از جاهایی که بمباران شده است در آمده. دانشگاه شهید بهشتی هم در آن لیست هست. به آخرین تصویری که از دانشگاه در ذهنم است فکر می کنم و نمی دانم کجای دانشگاه هدف بوده.
دو سه نفر تلفن می کنند و می گویند از شهر خارج شوم. می گویند بروم. می روم و ظرف ناهارم را میشورم و باز صدای انفجار می آید و ضد هوایی. یک خبر می خوانم که یک f35 را در اطراف تبریز زده اند.

یکی از همکارها با صورت عرق کرده می آید و چند کلمه ای حرف می زنیم. دیشب رسیده و امشب می خواهد برگردد. همین یک روز برایش زیاد بوده است و ترسیده، حدود شصت سال دارد و موها و ریش جوگندمی اش همیشه مرتب است. مضطرب و ناراحت با آسانسور میرود پایین.
مامان زنگ می زند، با خمیازه با هم حرف می زنیم و می گویم شب تهران می مانم.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم تیر ۱۴۰۴ساعت ۲:۵۰ ب.ظ توسط zmb |

خبر انفجار ساختمان شیشه ای صدا و سیما آمده است. کمی قبل تر صداهایی شنیدم، حالا دودی غلیظ از خانه پیداست. رو به شمال که می ایستی پیداست. صدای پدافند دوباره بلند می شود. پرنده ها این طرف و آن طرف می پرند.
مردمی که در محله باقی مانده اند پنجره هایشان را باز کرده اند و اوضاع را تحلیل می کنند، این جنگ باب معاشرتشان را باز کرده است. رادیو را خاموش میکنم، پنجره را می بندم، حالا صدای کولر بیشتر از باقی صداهاست.
دوباره رادیو را روشن میکنم. میخواهم خبر بخوانم ولی سرعت اینترنت بسیار کم شده. یک لیوان شیر میریزم و میگذارم لب پنجره که دوباره بازش کرده ام.
نمی دانم امشب چه خواهد شد و باقی شب ها.
بعد از ظهر زودتر از همیشه آمدم خانه. یک پتو انداختم در ماشین لباسشویی و وقتی شسته شد و پهنش می کردم با خودم گفتم اگر زنده باشم همه پتوها تمیزند. همه را شسته ام. هر شب یکی. خانه را تمیز کردم و به مامان که زنگ زده بود گفتم جارو زدم و دستمال کشیدم که خانه تمیز باشد، و بعد جمله ام را قورت دادم. برای چه چیزی تمیز باشد. جنگ شده بود و من مدام تمیز می کردم. یک قاشق را هم نمی گذاشتم در ظرفشویی که بماند. فکر می کردم هیچ چیز، هیچ جا نباید کثیف باشد. بعد به خورده ریزهایم فکر کردم. به چیزهایی که اگر پیدا می شدند علامت سوال برای بازماندگانم درست میشد. راجع به چیزهایی هیچ توضیحی به کسی نداده بودم. در زندگی همه آدمها معماهایی است که پس از مرگشان حل نخواهد شد.
دلم میخواست زنده بمانم.
گرمای تهران جور دیگری است، گرمایی که در شهرهای خلوت تجربه می کنی، باد داغی که آهن کمتر تشدیدش کرده است. صبح اتوبان خالی بود. زن تاکسی داری که چندبار سوار ماشینش شده ام از دور آمد و برایم نگه داشت. فقط من و او بودیم. هیچ مسافری از آن جماعتی که همان ساعت دیده می شوند نبودند. زن شروع کرد به حرف زدن. برای اولین بار حرکت فکش و بهم خوردن لبهایش و رنگ پریده و ابروهای بهم ریخته درآمده اش را نگاه کردم. هرچه میگفت، ته جمله، کف دستش را نشان میداد، "بیا، بکن، مو نداره"، حتی اگر ربطی به ماجرا نداشت هم می گفت کف دستش مو ندارد، میگفت پول، الکی وسط حرف هایش یک پول می گفت. یک پول بی ربط و الکی. دور زد و آنطرف اتوبان پیاده ام کرد. همانجا که از پل عابر میروم، با ماشین رفتم، حرفش تمامی نداشت، کف دستش تمامی نداشت، پول گفتنش، حرکت فک و لب ها و بهم ریختگی ابروهایش تمامی نداشت.
پیاده شدم و درمانده از وضعیت زن و داروهایش و کف دست بی مویش و پول که نبود و خریدی که نمیشد رفت و آذوقه ای که نمیشد جمع کرد و رفیقی که از انگلیس زنگ زده بود و اتوبانی که خلوت بود، رفتم سرکار. شرکت هم مثل شهر بود. خلوت بود، پر از نظرات عجیب و غریب بود و برعکسِ شهر دلم میخواست ترکش کنم.
نمی دانم چسب پهن زدن به شیشه ها اثری دارد یا نه، میتواند جلوی پرت شدن خورده شیشه را بگیرد یا نه، شیشه های اتاقم را چسب زدم، مثل وقتی بچه بودیم و جنگ بود. یک مشت تمشک را کنارم گذاشته ام، از اینیاتسیو سیلونه، قبل از شروع جنگ ده دوازده صفحه خوانده بودم، هنوز کنار بالشم است. یک جمله دیگر هم نخوانده ام هنوز.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۴ساعت ۹:۵۴ ب.ظ توسط zmb |

«از شهریور گذشته هیچ خبری از دنیای مدرن به ما نرسیده و تا آغاز زمستان هم نخواهد رسید.»


این جمله از کتابی است به نام پلنگ برفی. همین یک جمله را چهار بار گوش دادم. من را می گوید. ما را می گوید. از پادکست رادیو دیو که دیروز در جاده ای پیچ در پیچ پخش میشد این را شنیدم. آن لحظه این جمله را نشنیدم. امروز شنیدم که دوباره گوش دادم. امروز گوش دادم که دقیق تر بشنوم. خصوصا همین اپیزود آخر را می خواستم دقیق بشنوم و بعد اپیزود ودکا در میدان سرخ را گوش خواهم داد. همین جمله که تا آغاز زمستان خبری از دنیای مدرن به ما نخواهد رسید برایم نویدبخش است. نوید زندگی کردن در دنیای خودم.


بسیار کم کتاب خوانده ام. شب ها بیهوش می شوم. نمی دانم چگونه خسته می شوم. فکر می کنم کارم بیشتر شده یا زمانهای بیشتری در راه هستم شاید. روزانه نیم ساعت تا یک و نیم ساعت بیشتر در محل کارم می مانم و همین شاید نظم همیشگی را بهم زده. مگر من چقدر زمان در خانه داشتم. قطعا همین است.


امسال رانندگی کردن به زندگی ام اضافه شده، در ساعت های اوج ترافیک، آخرهای شب، اول های صبح، تاریک روشن، تاریکِ تاریک، آفتابِ آفتاب. وقتی تازه شب دارد تمام میشود، این بهترین وقت است برای جاده. مسیرها خنک اند و بیگانه. انگار در سرزمین دیگری هستی. همان جاده و راهی که بارها در ترافیک رفته ای اگر خلوت باشد جای دیگری است. صبح های زود از یک جایی به بعد باد می شود، وارد اقلیم بادخیز میشوم و یادم به صبح های زودی می افتد که می رفتیم باغ. بین درخت های باغ دنبال آن درختی می گشتیم که سراغ داشتیم میوه دارد و باید به قدر یک سطل یا نیمه یا دو تا می چیدیم و می بردیم خانه. دست و بالمان به شاخه ها می گرفت و زخم های ریزی بر می داشت. دست و بال... مگر آدمیزاد بال دارد؟ چرا همیشه می گوییم دست و بال؟

اگر بال داشتم دلم می خواست به آغاز زمستان پرواز کنم، به تماشای کوهستان پرواز کنم.

+ نوشته شده در شنبه سوم خرداد ۱۴۰۴ساعت ۱۰:۴۵ ق.ظ توسط zmb |

همه جا پر از کودک است و آدم هایی که هر سطح مسطحی را تبدیل کرده اند به جای خواب. در و دیوار پر از عکس آدمک‌های کودکانه و حیوانات بامزه است، حتی بعضی چسب‌های روی تن بچه‌ها عکس خرس و خرگوش دارد. روی تخت بعضی‌ها یک عروسک کوچک و بعضی حتی یک عروسک بزرگ، دوبرابر هیکل خود بچه دیده می‌شود. روی آنژیوکد یک بچه خرس تدی بسته‌اند، انگار نمی‌گذاشته و گفته‌اند خرست نگهش میدارد یا چیزی شبیه این.
در بخش، زن‌ها خسته و وارفته‌اند، تن بعضی‌ها بوی عرق چند روز مانده می‌دهد، بوی عرق عصبی که لابد از غم کودکشان یا جیغ و داد وقت آزمایش‌ها و تست‌ها و درد عارض شده به کودک، بر تنشان نشسته. صدای آوازهای کودکانه همه جا می‌آید.
در اورژانس ناگهان چهار یا پنج بچه و حتی بیشتر با هم شروع می‌کنند به گریه، اولی که به یک دلیل جدی بزند زیر گریه بقیه بچه‌ها هم یاد دردشان می‌افتند و اینکه خانه نیستند و می‌زنند زیر گریه. اتاق رگ گیری از همه جای دنیا بدتر است که هیچ بچه‌ای از آن بی اشک و لابه بیرون نخواهد آمد. بعضی با لباس محلی آمده‌اند، از شهرهای دور.
جلوی در روی یک پیشخوان سنگی یک بسته نان لواش بود و ده دوازده کتلکت و کیسه را آنقدر این طرف و آن طرف برده بودند که نان‌ها و کتلت‌ها با هم قاطی شده بود‌. همه جا فلاسک هست، دمپایی. یک جفت کفش کوچک رنگی. یک فرفره یا بادبادک یا عروسک چرک و داغان.
پرسنل صبورند و بی حرف کارشان را می‌کنند. پی بچه‌ها را می‌گیرند و همراه بچه‌ها را. صدای هیچ کدام را نمی شنوی که کودکی را تشر بزنند یا با والدی برخورد کنند، یک لحظه ممکن است عصبی شوند اما زود به همان چهره بی‌گره بر می‌گردند.
روی ظرف‌های صابون مایع یک تاریخ زده‌اند. ظرف صابون اورژانس رو به تمام شدن بود و تاریخش به روز بود، ظرف صابون اتاقی که در بخش است تاریخ ۳۰ فروردین را دارد، ۵ روز پیش و هنوز یک سومش هم تمام نشده. پتو کم است. خیلی تخت‌ها پتو ندارند. بچه ها شب یخ می‌کنند و لباس مادرها رویشان کشیده می‌شود.
مادرها با هم دوست می‌شوند، بچه ها با هم دوست می‌شوند. پرستارها با همه. یک بچه که بی‌قراری میکند همه تلاش می‌کنند ساکتش کنند. هر کس آنجور که بلد است از دلقک بازی در می‌آورد.

پ.ن: بیمارستان اطفال مفید

+ نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت ۱۲:۲۵ ب.ظ توسط zmb |

پراکنده‌ام. هر ذره ای از من جایی است. هر دلبستگی‌ام در جغرافیای دور است. آدم‌ها، مکان‌ها، اشیاء، خاطرات. حتما آدم‌هایی پراکنده‌تر از من بسیار زیسته‌اند، بسیار پراکنده‌تر، با فاصله‌هایی دورتر میان ذراتشان، بسیار دورتر.
گاهی به نسبتم با مکان‌ها فکر می‌کنم که هیچ‌جا نه در غربتم و نه در قرار. بسیار جاها بوده که یک چند ساعتی نشسته‌ام و خوش گذشته است و آسوده بوده‌ام ولی هرگز دوباره به آنجا پا نگذاشته‌ام، یا یک دوره‌ای مرتب به آن مکان رفته‌ام و بعد تمام شده.
مکان فارغ از اتفاقی که در آن می‌افتد و چیزی که با من می‌سازد هم معنا و حس و حالی دارد. همان لحظه که واردش می شوی آن احساس را به تو منتقل می‌کند. بعضی مکان‌ها هم هیبتی ندارند، به چشم نمی‌آیند. یک جایی هستند مثل بسیار جاهای دیگر. یعنی آنکه مکان فارغ از مثبت یا منفی بودنش می‌تواند هیبتِ گیرایی داشته باشد که در خاطره‌اش و اصلا در خاطره‌انگیز شدنش موثر است. بعد نقش آن ماجرایی است که برایم رخ داده. گاهی ماجرا هیبتی بزرگتر از مکان دارد، مثلا در جایی بسیار تاثیرگذار با کسی قرار ملاقات گذاشته باشی که پیش از آن دعوای جدی کرده‌ای و حالا می روی که تکلیف آن دعوا را تعیین کنی، قصه قبل از حضور، چنان مرا در چنبره خود می گیرد که دیگر دست مکان به آدم نمی‌رسد، انگار هیچ‌جا نیستی و در همان هیچ‌جا داری جر و بحث می‌کنی. البته ممکن است اثر در دست هردو باشد، هم مکان و هم ماجرا، آن وقت آن مکان با ماجرا چنان گره می‌خورد که هر بار تداعی کننده هم هستند. گاهی هم ماجراست که مکان را معنا می دهد، تکرار بودن در آن نقطه، برانگیخته شدن آدم در آن نقطه، از دست دادن، به دست آوردن. تمام اینها مکان را به چیزی بیش از یک نقطه روی نقشه و یک محیط محصور به دیوار و ... تبدیل می‌کند.
بعد به این فکر می‌کنم اگر بنایی که در آن چیزی مهم رخ داده است و معنا و احساسی دارد اگر به کلی محو شود و به جایش سازه‌ی دیگری ساخته شود و یا اصلا زمین مسطحی شود و تو از آنجا بگذری چه خواهد شد، چه حسی خواهی داشت.
وقتی متروی تهران را راه‌اندازی کردند، خط دو، ایستگاه سرسبز، چندین سال گذشته بود از آن روزی که آن محله را ترک کرده بودیم و من دختر جوانی بودم که برای اولین بار مسیرم به آن ایستگاه افتاد و با عجله پله‌های مترو را بالا می‌رفتم که ناگهان هیاهوی حیاط مدرسه سال اول ابتدایی در سرم پیچید. انگار کسری از ثانیه به درون فضای مدرسه‌مان در مترو پرتاب شده باشم که فقط من آن را احساس کردم. از مترو بیرون آمدم. اطراف را نگاه کردم. یادم آمد بچه که بودم و از آن محل که رفتیم گفتند مدرسه‌مان را خراب کردند چون قرار است مترو بشود و بابا هم چند سال بعد گفت همان جایی که مدرسه نوید آینده بود شده است ایستگاه سرسبز.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ساعت ۲:۲۲ ب.ظ توسط zmb |

انگار از قافله‌ی شلوغ و بزرگی جا مانده بودم، جا مانده بودم و از آن هیاهو و آنهمه ماجرا و آدم خبری نبود و آنقدر در آن آشفتگی کوچک بودم که کسی هم نفهمیده بود من دیگر نیستم. به مهری گفتم انگار مرده‌ام. مهری گفت آدم یک وقتی لازم دارد هیچ کار نکند. راست می‌گفت. من آن جور نبودم که هیچ کاری نکنم اما هیاهو رفته بود و من در جایی بودم که هنوز نمی‌دانستم کجاست و باید با خودم و با آن جریان زندگی چه کنم. در و دیوار شهر، جاهایی که می‌رفتم، جماعت‌هایی که میان‌شان حضور داشتم، جمع‌ها، مکان‌ها، آدم‌ها، حادثه‌ها، هیچ‌کدام فقدان مرا حس نمی‌کردند و من در خلوتی خوشی روزگار می‌گذراندم.
حالا فکر می‌کنم به آدمی که از قطاری پر سر و صدا پیاده می شود و در ایستگاهی وسط بیابان می‌ماند. این یک دنیای تازه نیست که فی‌الفور در پی کشف و نظاره‌اش به هر سو بدود. اما کمی که نشست و قطار بعدی در کار نبود و سکوت بود و سکوت از ایستگاه بیرون می‌آید، در دنیایی مبهم که دیگر آن شور و اضطراب و عجله شناختن و دیدن و رفتن از کوپه‌ای به کوپه دیگر وجود ندارد، قدم می‌زند. این جریان تازه زندگی طمانینه است، آهسته دیدن و ذره ذره شناختن. بی‌‎معناترین کار در چنین وضعیتی عجله است.
با مهری نشسته بودیم زیر کرسی و کتابخانه روبرویم بود. دستم را سمت کتابها گرفتم و گفتم انگار من اینها را نخوانده‌ام. مهری برگشت به کتاب‌ها نگاه کرد و بعد به من و هیچ چیز نگفت، وقتی چیزی می‌گویم و مطلقا حرفی نمی‌زند ادامه می‌دهم. نمی‌دانم می‌فهمید چه می‌گویم یا نه، نمی‌دانم اینطور از قافله جا مانده بود، از قطار پیاده شده بود، این طور مُرده بود یا نه؟
بعد حرف مرگ‌ها شد. مرگ و آن چند روز پس و پیشش انگار خلاصه و چکیده تمام زندگی بود. لحظه به لحظه و تک تک حادثه‌هایش مسما داشت، از مرگ‌ها گفتم و مهری هم گفت. بعد کم کم صدایم آهسته شد. مثل رادیوی ننه که باطری‌اش ضعیف میشد و بعد تمام. صدایم بعد از جمله‌ای که یادم نیست چه بود قطع شد و خوابم برد.
صدای رادیو ننه توی سرم پیچید،خش خش می‌کرد. ننه سمعک می‌گذاشت، سمعکش هم خش خش می‌کرد، یک صدای ویز دائم در سرش بود. از سمعک بدش می‌آمد و از آن صدای ویز دائم. سالهای آخر دیگر نگذاشت. با صدای بلند در یک گوشش که بهتر می‌شنید و الان یادم نیست راست بود یا چپ حرف می‌زدم تا بشنود و وقتی آن طور نزدیکش می‌‌شدم، به صورتم خیره نگاه می‌‎کرد. این اواخر یک عینک هم کسی برایش گرفته بود و ما را واضح‌تر می‌دید. آن طور که نزدیکش می‌رفتم و با هم حرف میزدیم و خیره نگاهم می‌کرد یکهو میگفت صبر کن و ساکت صبر می‌کردم، بی‌حرکت توی صورتش، و بعد با دقت که تماشایش تمام میشد لبخند می‌زد و می‌گفت قشنگی!

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۱۲:۰ ق.ظ توسط zmb |

به اینکه چیز زیادی پیدا نمی‌کنم که به دنیای امروز مربوط باشد و در عین حال غنی باشد و از آن بتوان آموخت فکر می‌کنم. در سالهای نوجوانی و بعد از آن چندین مجله چاپی و بعدها آنلاین را پیگیری می‌کردم. روزنامه می‌خواندم و آدمی را دنبال می‌کردم که کجا سخنرانی دارد و چه می‌گوید و آخرین مقاله‌اش چه خبر بود. وبلاگ می‌خواندم و واکنش فلان آدم مشهور به مساله‌های روز برایم جالب توجه بود، در همین سالهای اخیر اکانت آدم‌های مطرح را در بعضی شبکه‌ها به خاطر همین واکنش‌های کوتاه پی می‌گرفتم. یا من دور شده‌ام و گم یا چیزی حقیقتا نیست و آنچه هست نه حرف تازه‌ای دارد نه نگرشی درخور. بسیاری دچار ملال شده‌اند و ساکتند یا به تکرار حرف‌های سطحی افتاده‌اند که معنایی ندارد.
فیلم فلان کارگردان که بالاخره رفت روی پرده، آخرین کاست خواننده‌ای که یکی دو موسیقی از او گوش داده بودم، فلان نویسنده که تازه چیزی نوشته، آن شاعر که نامش را نشنیده بودم و وقتی شعرهایش را خواندم گفتم عجب بازی با کلمات راه انداخته، مدت‌هاست از چنین کشف هایی گذشته است. انگار آنها که نام و نشانی داشتند عقیم شده‌اند. دیگر چیزی زاییده نمی‌شود یا من بی‌خبرم یا بی‌واکنش شده‌ام و ماجرایی آن بیرون نیست که چشم را بگیرد. نمی دانم. شاید اقتضای عمر باشد. شاید اگر اکنون بیست ساله بودم بسیاری چیزهای مختلف بود که شگفت زده‌ام کند، نمی‌دانم.
دست به دامن متن‌های قدیمی شده‌ام و از امروز دور. حتی خبرها را این و آن می‌گویند و از دنیای خبر هم دورم. در آنچه چند سال یا حتی قرن‌ها قبل گفته شده شگفتی‌های بیشتری پیداست و می شود ماند. آنچه از بشر باقی مانده چنان گسترده و بی انتهاست که در یک هزار توی پیچ در پیچ خواهی افتاد و یافتن راهی که همان را پی بگیری و بروی هم کاری است بس دشوار.

این که می‌خواهم چیزکی در این میانه در دستم داشته باشم هم ماجرایی است. از بین مساله‌هایی که ذهن را درگیر می کند به کدام بپردازم؟ مگر مهم است؟ مگر قرار است چیزی رخ دهد؟ برای این سوال‌ها پاسخی ندارم و باز چند صفحه از کتابی می‌خوانم و در دلم می گویم چه جالب است. بگذار بخوانم و فکر می کنم ظرافت و دقت زندگی در آنکه با تو از چیزهای ساده و روزمره با زبان معمولی و فهمیدنی می‌گوید بسیار بیشتر است و آن جهان ساده و لطیف که هرچیزی را در آن باید با آهستگی بفهمی، و اصلا تنها راهش آهستگی است، از تمام خبرهای پرشتاب و سخنرانی‌ها و رویدادهای فرهنگی و هنری و الخ مهم‌تر و گاهی سازنده‌تر است، برای این زندگی کوتاه...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن ۱۴۰۳ساعت ۶:۳۶ ب.ظ توسط zmb |

زنگ زدم به زن‌دایی حسین. خودش ده سالی می‌شود که مرده. دایی پدرم. رابطه من و زن‌دایی بسیار قدیمی و عمیق است. تمام مدت تلفن حرف زدن، به ازای هر جمله می‌گوید خداحافظ، دیگر خداحافظ، همین یک جمله را بگویم و خداحافظ. مثل خیلی از قدیمی‌ها تلفن حرف زدن برایش شبیه مرتکب شدن یک جرم است که باید زودتر تمامش کرد.

روی گوشی‌ام برای زنگ زدن به او یک هشدار تنظیم کرده‌ام. نمی‌خواهم در هیاهو یادم برود. نمی‌خواهم خیلی دیر بشود و وقتی زنگ می‌زنم بگوید چه عجب. بعد از مردن حسن، پسرش، این مرتب تلفن زدم را به کارهایم اضافه کردم. از همه چیز با هم صحبت می‌کنیم. از اینکه دلمان گرفته، از این شام چه درست کرده‌ایم، از اینکه چه کسی آمده و چه کسی رفته. گاهی دلش پر است، اینجور وقت‌ها فقط باید بروم خانه‌اش و بالشم را کنار بالشش بگذارم و یکی دو ساعت برایم از کار و کردار عروس و نوه و دختر و داماد بگوید، راه دراز است و چندصد کیلومتر را رفتن شوخی نیست.

امشب گفت روی سنگ قبرش را خواسته که چطور بنویسند، که اسم حسن را در نصف پایین سنگ اضافه کنند. من در اینباره چیزی نگفتم. هیچ خوشش نمی‌آید من از مرگ حرف بزنم. برایش هنوز هفده ساله‌ام. هنوز خیلی جوان. سرفه‌ام گرفت. پریشان شد، خودش و حرفش، پرسید چرا سرفه می‌کنی. قفسه سینه‌ام درد می‌کرد و انگار کتک خورده بودم، نفس‌هایم سنگین بود و سرفه‌ام می‌گرفت، گفتم چای خوردم و در گلویم پرید. باز رفت سراغ سنگ قبر. و این وسط چندبار خداحافظی کرد. دست آخر یک خداحافظی واقعی کردیم، وقتی قبلش برایم دعا می‌کند دیگر می‌خواهد به راستی قطع کند.

این آخرین کسی است از آن نسل که من با او ارتباط دارم. اگر برود دیگر کسی برایم چنین دعا خواهد کرد؟ هیچ خوشم نمی‌آید که او از مرگ حرف بزند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳ساعت ۸:۲۵ ب.ظ توسط zmb |

تمام آن یکی دو ساعت یا بیشتر، که دائم کمدها و کشوها را باز می‌کنم و چیزهایی را در اطراف چمدان می‌چینم، لیستی که یکبار با خودکار نوشته‌ام و هربار با مداد کنار هر ردیف را ضربدر می‌زنم و از بعضی صرف نظر میکنم؛ هول و هراس خواب ماندن، سنگینی چمدانی که مچم را آزار می‌دهد تا از پله‌ها پایین بیاورم و در صندوق عقب تاکسی آنلاین بگذارم؛ صدای کشیده شدن چرخ چمدان‌ها، چراغ‌های چشمک زن، آدم‌های بیگانه، صدای زنی که شماره‌ها را می‌خواند، صف‌های طولانی، نشان دادن مدارک شناسایی، ده بار بیرون کشیدن لپتاپ از کیف، رد شدن از گیت‌های چپ و راست...همه اینها برایم سخت و آزارنده است.
من از جمع کردن چمدان، از صدای چرخ‌هایش، از سفرهای هوایی هیچ خوشم‌ نمی‌آید. به اینگونه رفتن که فکر می‌کنم، به چند روز طولانی ماندن در هتل، در یک یا دو اتاق کوچک و عاری از اشیائی که معنای مرا و زندگیم را دارند و حضور شبح‌وار غریبه‌ها در اتاقی که زندگی می‌کنم و بین وسائل اندک همراهم و خوابیدن روی تختی که آدم‌های ناشناس بسیاری همانجا خوابیده‌اند و خوردن غذاهای رستورانی و دوش گرفتن‌های سر صبح و کت و شلوار پوشیدن و ملاقات‌های فوری و جلسات پشت هم و تند تند دیدن یک خروار ماجرای جدید، برهم خوردن مرتب سکوتم و لزوم شنیدن حرف‌های بی‌ربط و باربط کسانی که هیچ از آنها نمی‌دانم، و فهم منظورشان در سریع‌ترین حالت ممکن، چشم در چشم شدن با غریبه‌هایی که همه حرف‌هایت را ارزیابی می‌کنند، همسایه شدن با غرفه‌دارهایی که از همان روزهای اول حوصله‌شان سر می‌رود و دنبال وقت تلف کردن هستند، به اینها که فکر می‌کنم هول ورم می‌دارد و درمانده و بی‌دفاع می‌مانم. و دور می‌شوم. بسیار از آن چیزی که من است و از آدم‌هایی که می‌شناسمشان و به من ربط دارند و هر کدام بخشی از بودنم هستند دور می‌شوم و وقتی بر می‌گردم دلم میخواهد همه آشنایانم را فی‌الفور ملاقات کنم. در تمام آن روزهای خسته‌کننده که کم‌خوابی و یک‌بند حرف‌زدن کلافه‌ام کرده دنبال چیزی می‌گردم که دلم را گرم کند. هرچند بسیار دور رفته‌ام، هزار کیلومتر یا بیشتر دور، اما اگر کسی مرا بدارد...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم دی ۱۴۰۳ساعت ۵:۳۸ ب.ظ توسط zmb |

شب خواب دیدم با یک غزل حافظ بیدار شدم، خواب مانده بودم و این خواب را دیده بودم، خوابِ خوابی که با غزلی محو و دور بیدار شده بودم در آن، از آدمی محو و دور که اطرافم می‌چرخید و ندیده بودمش هرگز. بیدار شدم و ساعت گذشته بود. با عجله بساطم را مرتب کردم و راه افتادم به سمت تهران. هوا سرد، گرفته و درهم بود. گاه ناچیزی مرگ خواندم. در جاده مدتها بود کتاب دستم نگرفته بودم. این کتاب را پنج سال پیش خوانده بودم و حالا چند روز بود داشتم با آهستگی باز می‌خواندمش و اینبار معنا و مزه‌ای کاملا غیر از قبل داشت.
تلفنم از هشت صبح شروع کرد به زنگ خوردن. مرتب زنگ می‌خورد و پیام می‌آمد. همه یادشان افتاده بود شنبه شده و مملکت بعد از یک هفته تعطیلی داشت سعی می‌کرد راه بیوفتد. شماره‌ها اغلب ناشناس بودند. حاصل انتقال تماس‌های مدیر فروش این شرکت به شماره تلفن من. آدم‌های ناشناس، پروژه‌های بیگانه و ماجراهای مبهم. سعی می‌کردم خونسرد و با دقت همه چیز را یادداشت کنم و از هرکسی که ممکن بود مطلع باشد استعلام بگیرم و از خودش هم، که حالا در کشوری بود که 11 ساعت با ما اختلاف داشت و سر شب حساب میشد.
بعد خبر مرگ آمد. مرگ همیشه تلخ و ظالمانه است. این بار هم بود. هم تلخ بود و هم ظالمانه. برای بازماندگان هیچ توجیهی نداشت. حالا این مرگ یک بازمانده داشت که من همان یکی را می‌شناختم و اندکی تنهایی‌اش را، و بلد نبودم و نمیشد درک کنم چه اتفاقی در انتظار آن آدم تنها بود. تلفن صبر نمی کرد و مدام زنگ می‌خورد و وسط تماس‌هایی که باید جزئیات هر کدام را می‌نوشتم فشرده و غمگین می‌شدم.
اذان ظهر شد و تلفن چند دقیقه آرام گرفت تا حمد شفا بخوانم برای بدر و برای کسی شبیه بدر که در گاه ناچیزی مرگ درد می‌کشید، برای دردهای کسی که دور بود و محو و ندیده بودمش هرگز حمد شفا خواندم و بعد سعی کردم به خاطر بیاورم این مرگ چه بود و از آنِ که بود اینبار....

+ نوشته شده در شنبه یکم دی ۱۴۰۳ساعت ۱۲:۲۳ ب.ظ توسط zmb |

مطالب قدیمی‌تر